سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
کتابخانه های ایران
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 4884 ، بازدید دیروز: 5535 ، کل بازدیدها: 926108


داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که...

بدست فرانک در دسته عبدالمهدی نوری تاریخ : 93/5/1 ساعت : 7:2 عصر

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

 

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

 

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

 

"یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

 

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

 

چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

 

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

"محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"

 

عبدالمهدی نوری

 

 

 

 


دیگر اشعار : عبدالمهدی نوری
دیدگاه

نویسنده : فرانک

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم

بدست علیرضا در دسته رضا احسان‌پور تاریخ : 93/5/1 ساعت : 6:21 عصر

حس خوب

 

خوبِ من! حیف است حال خوبمان را بد کنیم 

 راه رود جاری احساسمان را سد کنیم

 

عشق، در هر حالتی خوب است؛ خوبِ خوبِ خوب

پس نباید با "اگر" یا "شاید" آن را بد کنیم

 

دل به دریا می‌زنم من... دل به دریا می‌زنی؟

تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم

 

جای حسرت خوردن و ماندن، بیا راهی شویم

پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم

 

می‌توانی، می‌توانم، می‌شود؛ نه! شک نکن

باورم کن تا "نباید" را "فقط باید" کنیم

 

زندگی جاریست؛ بسم الله... از آغاز راه    ...

نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم

 

آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد

پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم

 

:: رضا احسان‌پور :: مجموعه غزل «چه حرف‌ها   » 
:: 
انتشارات فصل پنجم :: چاپ دوم


دیگر اشعار : رضا احسان‌پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

قرار بود که ما راهمان به هم بخورد

بدست علیرضا در دسته علی ارجمند تاریخ : 93/4/30 ساعت : 9:32 صبح

راه بی پایان

 

قرار بود که ما راهمان به هم بخورد

که سر نوشت دو تا بی نشان به هم بخورد

 

قرار بود میان نگاه های غریب

نگاه ما دو نفر ناگهان به هم بخورد

 

بیا اگرچه نخواهند ما به هم برسیم

بیا که توطئه دوستان به هم بخورد

 

و فارغ از همه پلکی به هم نگاه کنیم

به این امید که پلک زمان به هم بخورد

 

چه می شود که لبالب شویم از بوسه؟

لبان خسته ی ما توامان به هم بخورد؟

 

تو خود زمین و زمان را به هم زدی ای شیخ

چه می شود که دوتا استکان به هم بخورد

 

اگرچه در وسط زاغها بیا بپریم

که رسم کهنه این آسمان به هم بخورد

 

نوشته اند به پامان فراق را اما

بیا که آخر این داستان به هم بخورد

 

علی ارجمند


با تشکر فراون از فرانک خانمگل تقدیم شما بخاطر پیشنهاد این شعر زیبا

 


دیگر اشعار : علی ارجمند
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

با زبان گریه از دنیا شکایت می کنم

بدست علیرضا در دسته سجاد سامانی تاریخ : 93/4/27 ساعت : 10:22 صبح

کودک فقیر

با زبان گریه از دنیا شکایت می کنم

 از لب خندان مردم نیز ، حیرت می کنم

 

از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده اند

در کنار دیگران احساس غربت می کنم

 

بی سبب عمر گرانم را نبخشیدم به عشق

من به هر کس دشمنم باشد محبت می کنم

 

سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ ها

اشک می ریزند تا از خویش صحبت می کنم

 

بهترین نعمت سکوت است و من ِ بی همزبان

با زبان واکردنم کفران نعمت می کنم

 

سجاد سامانی


دیگر اشعار : سجاد سامانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

جان آمده رفته هیجان آمده رفته

بدست علیرضا در دسته مهدی سیار تاریخ : 93/4/25 ساعت : 4:14 عصر

احیا نگرفتم

 

جان آمده رفته هیجان آمده رفته

 نام تو گمانم به زبان آمده رفته

 

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

 

پلکی زده ام خواب مرا آمده برده

پلکی زده ام نامه رسان آمده رفته

 

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

 

من در به در او به جهان آمده بودم

گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته

 

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته    ...

 

مهدی سیار


دیگر اشعار : مهدی سیار
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

زخمهای من ...

بدست محدثه در دسته رویا شاه حسین زاده تاریخ : 93/4/25 ساعت : 2:43 عصر


من زخمهای بی نظیری به تن دارم

اما تو مهربان ترینشان بودی

عمیق ترینشان

عزیزترین شان 

بعد از تو آدم ها  تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم 

که هیچ کدامشان  به پای تو نرسیدند

به قلبم نرسیدند

بعد از تو آدم ها  تنها خراش های کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند،

اما نبردند...

تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی

و هر بار  عزیزتر از پیش هر بار عمیق تر...

 

رویا شاه حسین زاده  


دیگر اشعار : رویا شاه حسین زاده
دیدگاه

نویسنده : محدثه

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت

بدست علیرضا در دسته سید مهدی نژاد هاشمی تاریخ : 93/4/24 ساعت : 10:39 صبح

پادشاه بی لشکر

 

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت

این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت

مانند آشنای غریبه در این جهان

جز مرز های بسته ی خود کشوری نداشت

گفتم بمان که دولت عشق است بودنت

اما توجهی به چنین دلبری نداشت

وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید

آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت

من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه    ...

بال و پر رها شده ی دیگری نداشت

یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت

وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت

آتش گرفت هیزم چشم ترم ولی

انگار- هیچ- نیت ِ افسونگری نداشت

.

شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد

آدم ولی دوباره دل ِ کافری نداشت

 

سید مهدی نژاد هاشمی


دیگر اشعار : سید مهدی نژاد هاشمی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را

بدست علیرضا در دسته ناصر حامدی تاریخ : 93/4/23 ساعت : 5:39 عصر

چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را 


چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را

 میان این همه دیوار ، رنج در به دری را

 

شبیه قصه نویسی شدم که در همه عمرش

پری ندیده و در دل نهاده عشق پری را

 

برای دیدن تو سالهاست روزه گرفتم

چگونه باز کنم روزه های بی سحری را

 

به باد سرزنش خلق پشت سرو خمیده

وگرنه تاب می آورد رنج بی ثمری را

 

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافی ست

اگر رها کند این روزگار فتنه گری را    ...

 

ناصر حامدی


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم

بدست علیرضا در دسته فاضل نظری تاریخ : 93/4/22 ساعت : 9:45 صبح

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم

 

پلنگ سنگی دروازه‌ های بسته شهرم

 مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم


 تفاوت‌ های ما بیش از شباهت هاست باور کن

تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم

 

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم

یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

 

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم

تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

 

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من

پلنگ سنگی دروازه‌های بسته شهرم

 

فاضل نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

میان کوچه ها رفتی، به هر بیگانه شک کردم

بدست علیرضا در دسته سید تقی سیدی تاریخ : 93/4/21 ساعت : 11:18 صبح

دلگیر

 

میان کوچه ها رفتی، به هر بیگانه شک کردم

به رفت و آمد مشکوک صاحب خانه شک کردم

 

چرا پس دیر کرده ؟ هان ؟ چرا آخر نمی آید ؟

تو رفتی تا که برگردی ، چه بی صبرانه شک کردم

 

درون باغ وقتی که به آن پروانه خندیدی

نمی دانم چه شد حتی به ان پروانه شک کردم

 

تو در آغوش من بودی ، صدایی ناگهان آمد

به رخت اویز و دیوار و چراغ خانه شک کردم

 

هم اینکه رو بروی آینه رفتی و برگشتی

به سنجاق و تل و موگیر و عطر و شانه شک کردم

 

تو هر جایی که خندیدی به هرکس یا که هر چیزی

من مجنون زنجیری ، من دیوانه شک کردم

 

سید تقی سیدی


دیگر اشعار : سید تقی سیدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن