سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پایه عکاسی مونوپاد
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 2405 ، بازدید دیروز: 5439 ، کل بازدیدها: 1067901


دیدی دوباره روی دلم پا گذاشتی

بدست علیرضا در دسته سورنا جوکار تاریخ : 93/5/30 ساعت : 9:10 صبح

تنگ ماهی روبه روی دریا

 

دیدی دوباره روی دلم پا گذاشتی

این مرد را نیامده تنها گذاشتی!!

 

مانند کوچه ای که مسیر عبور توست

در من قدم زدی و مــرا جا گذاشتی

 

ماهی شدم که غرق تو باشم ولی مــرا

با تنگ در مقابل دریا گذاشتی

 

هر کار کرده ام منو تو ما شود، نشد!!!

یک خط فاصله وسطه مـــ ــ ـــا گذاشتی

 

گاهی دلم خوش است مرا مثل شوکران

شاید برای روز مبادا گذاشتی

 

در را اگر چه پشت سرت بسته ای ولی

شکر خـــدا که پنجره را وا گذاشتی


 

سورنا جوکار


دیگر اشعار : سورنا جوکار
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

محزون تر از کمانچه ی کیهان کلهرم

بدست فرانک در دسته مرتضی لطفی تاریخ : 93/5/29 ساعت : 10:16 عصر

 

از سوز و ساز و حسرت و از داغ دل پُرم

محزون تر از کمانچه ی کیهان کلهرم

 

داغم چنان که شعله ی فریاد و دودِ داد

پنهان نمی شود به قبای تظاهرم

 

آبم ولی به آتش خود نیستم جواب

نانم ولی به سفره ی  خود، سخت آجرم

 

شعرم که جز به روز سرودن نمی‌رسم

بغضم که جز به درد شکستن نمی‌خورم

 

نفرین به من که خلق، مرا رشته‌های مهر

یک یک بریده اند، ولی من نمی برم

 

من مثل اشک، منتظر پلک هم زدن

مثل حباب منتظر یک تلنگرم !

 

 

مرتضی لطفی


دیگر اشعار : مرتضی لطفی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

چو وصلی نیست باشد،وصله ها ناجورتر بهتر...

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 93/5/29 ساعت : 8:57 عصر



چو وصلی نیست باشد، وصله ها ناجورتر بهتر

و پیش چشم مردم، من همان منفورتر بهتر!


برای من که از شیرینی لبهات محرومم

غمدریای شورانگیز چشمت، شورتر بهتر...


تو ماه کامل و من کوچه گردی پیر و دیوانه

من و تو هر چه از هم بی خبر تر،دورتر بهتر


من این چشمی که رویت را نمی بیند نمی خواهم

که یعقوبی که یوسف را نبیند کورتر بهتر


به چشمان عسل رنگت زبانی تلخ می آید

که هر چه چشم شیرین تر، زبان زنبورتر بهتر


مگر نه هرکه بامش بیش برفش بیشتر بانو؟

اگردوریت رنج آور،دلم رنجور تر بهتر...


به چشمان تو دل بستم... ز چشم خلق افتادم

تو با من باش، باشدوصله ها ناجورتر بهتر

 

 

 

 

 

"حسین زحمتکش"


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

بی تو مهتاب شبی را عاشقانه سردهم

بدست محدثه در دسته رضا عبداللهی تاریخ : 93/5/29 ساعت : 12:45 عصر

دوس دارم نیمه شب در خلوت ایوان ما

سرگزارم عاشقانه با تو در دامان ما

شامگاهان برسر میز ستاره تا سحر

جرعه جرعه با تو نوشم قهوه در فنجان ما

باد وقتی ناجوانمردانه برهم میزند

گیسوانت را ببندم با گل روبان ما

بی تو مهتاب شبی را عاشقانه سردهم

کوچه کوچه با تو زیر شرشرباران ما

پا نمیخواهد گذارد بی حضور آبیت

یک ستاره درشب جشن حنابندان ما

شب که میایی به پشت پنجره قد میکشند

شاخه های روشنایی از دل گلدان ما

بوی عطر پیکرت در دشت سبز خالی مباد

سبز باشدتا همیشه ساقه ریحان ما

 رضا عبداللهی


دیگر اشعار : رضا عبداللهی
دیدگاه

نویسنده : محدثه

بیا شهریور پیراهنت ییلاق لک لک ها

بدست حس خوب در دسته تاریخ : 93/5/28 ساعت : 1:26 صبح

 

بیا شهریور پیراهنت ییلاق لک لک ها

بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها

صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها

بیا ای امن ، ای سرسبز ، ای انبوه عطر آگین

بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها

گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت

و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها

تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری

که می رقصد – اگر چه – روی قلیان ها و قلک ها

تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل

سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها

همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده

به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها

کنار رود، دستت توی دستم، شب،خدای من   !

شکــــوه خنده های تــــو ، سکوت جیر جیرک ها

مرا بـــی تاب می خواهند، مثل کودکی هامان

تو مامان، من پدر، فرزندهامان هم عروسک ها

تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند

همیشه شاعرانی مثل من، از پشت عینک ها

 

 

 

حامد عسکری


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : حس خوب

پر از غم و غزلم...گوشه گوشه \منزوی\ ام

بدست آسفنداک در دسته تاریخ : 93/5/27 ساعت : 9:46 عصر

 

 پر از غم و غزلم...گوشه گوشه "منزوی" ام

پر از غم و غزلم...گوشه گوشه "منزوی" ام

 دچار ابری تا اطلاع ثانوی ام


 خدا به کالبد من دمیده آهش را

 سروده با نی و نی نامه...کرده مثنوی ام


 هزار شعرِ غلط خورده در سرم مانده

 ردیف و قافیه جان می کَنند با "رَوی" ام


 شبیه مردی با چارچرخه ای بیکار

 پر از کلافگی چهار راه مولوی ام


 درون جمجمه ام قهوه خانه ای ست شلوغ

 میان هاله ای از بغض های حلقوی ام


 برای مرگ سرم درد می کند انگار

 پر از تهوّع مشتی مسکِّن قوی ام


 "برایتان چه بگویم زیاده بانوی من"

 برایتان چه بگو...!؟ بهتر است نشنوی ام...!

 

 

اصغر معاذی

 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : آسفنداک

عشق گهگاهی پلنگی را به ساحل میکشد

بدست فرانک در دسته حسین جنتی تاریخ : 93/5/27 ساعت : 1:42 صبح

 

گاه در گُل می پسندد،گاه در گِل میکشد

هرچه آدم می کشد، از خامی دل می کشد


گاه مثل پیرمردان ساکت است و باوقار،

گاه مثل نوعروسان،بی خبرکِل می کشد


کجروی های "فُضیل"این نکته را معلوم کرد:

عشق حتی بار کج را-هم-به منزل میکشد


موجهای بیقرار و گوشماهیها که هیچ،

عشق ، گهگاهی نهنگی را به ساحل می کشد!


دوست مست و چشم من مست است و میدانم ، دریغ،

دست از آهو، پلنگِ مست،مشکل می کشد


حسین جنتی

 


دیگر اشعار : حسین جنتی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

سال ها صحرانشین بودم، جنون آورده ام

بدست فرانک در دسته محمدرضا طاهری تاریخ : 93/5/26 ساعت : 1:19 عصر

 

 

هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام

آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام


 

نام زیبایت زبانم را چنان در بند خواست
کز زبونی واژه ها را واژگون آورده ام


 

گفته بودی دل بیاور تا تو را باور کنم
گفته بودی دل ، ولی دریای خون آورده ام


 

هرچه می بینی همینم ، بیش از این از من مخواه
صورت بیرونی ام را از درون آورده ام


 

در میان شعر من دنبال غم هایت مگرد
من غم خود را از اعماق قرون آورده ام


 

تحفه ای در کوله بارم نیست ، بگشا و ببین
سالها صحرا نشین بودم ، جنون آورده ام  !

محمدرضا طاهری

 

 

 


دیگر اشعار : محمدرضا طاهری
دیدگاه

نویسنده : فرانک

آدمیزاد به همه چیز عادت میکند...

بدست هیچکس در دسته تاریخ : 93/5/23 ساعت : 8:26 عصر

...

از خوشی های روزگار، 
همین بس که آدمیزاد به همه چیز عادت می کند..
به رفتن...
به ماندن...
به داشتن ِ کسی و بعد به نداشتن ش...
به بودن...
به نبودن...
به عشق، 
به بی عشقی...
به حرف زدن...
به سکوت...
به دل بستن...
به دل کندن...
به صندلی خالی...
به حضور تازه وارد...
به جای خالی اش حتی...
به خندیدن...
به گریستن...
به استرس...
به آرامش...
به بیکاری...
به کار مدام...
به دلی که دیگر تنگ نمی شود...
به قلبی که دیگر برای کسی نمی تپد...
به زندگی ای که میگذرد...
خوب یا بد...

قبل از اینکه قدم از قدم برداری، 
یادت باشد که به همه چیز این زندگی عادت می کنی...
باور کن...

 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : هیچکس

پرنده می بافد ، پا به پای بی بالی

بدست فرانک در دسته محمدعلی پورشیخعلی تاریخ : 93/5/23 ساعت : 5:38 عصر

 

اتاق چوبی از احساس زندگی خالی

نه حس گریه-گلایه؛نه حس خوشحالی

اتاق بی در و   پیکر که دار قالی را

گرفته تنگ بغل؛زیر سقف پوشالی

ودختری بی لبخند؛صبح رو به پدر

سلام وبعد ، نه حرفی، نه حال و احوالی...

پدر=مچاله؛پدر=ناتوان،پدر=عاصی

پدر=نتیجه شغل شریف حمالی

پدر=علیل و زمین گیر، دخترک اما

پرنده می بافد، پابه پای بی بالی

برای واشدن بخت دخترانه خود

گره زده است دلش را به ریشه قالی

وگاه می اندیشد به آفرینش و جبر

به این که خلقت انسان ندارد اشکالی!

به عشق زود رسی که سیاست فقر است

به پوچی همه طبل های تو خالی

به لکنتی که دارد زبان کودکی اش:

به «دوستت می دالم» «به دوستم دالی»

به زخم کهنه سرما به سرفه های خشک

به لکه لکه ی خون،روی صورت قالی

دو روز مانده به آغاز حس آرامش

دو روز مانده از این رنگ های جنجالی

دو روز مانده به این بخت بی دلیل اما

کنار گورستان ،جای زندگی خالی

محمدعلی پورشیخعلی

 

 

 


دیگر اشعار : محمدعلی پورشیخعلی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

   1   2   3   4      >

محبوب کردن