سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 2928 ، بازدید دیروز: 12065 ، کل بازدیدها: 3726586



صفحه ما در لاین با مدیریت علیرضا

درصورت عدم امکان اسکن از طریق QR code می توانید شماره 09135117345 را ذخیره و درخواست عضویت بدهید


صفحه ما در اینستاگرام . Instagram.com/poem_parsi
با مدیریت محسن آبیار

با تو باشم طعم غم هایم چه فرقی می کند؟

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 94/5/12 ساعت : 2:39 عصر




من سزاوارم به نفرین، هر چه می خواهی بگو

از تو نفرین است شیرین، هر چه می خوای بگو



خسته ای و هیچ کس گوشش بدهکار تو نیست

گوش من با توست، بنشین! هر چه می خواهی بگو



آینه همراز خوبی نیست، پنهانی بخند

دور از چشم سخن چین هر چه می خواهی بگو



با تو باشم طعم غم هایم چه فرقی می کند؟

حرف های تلخ و شیرین هر چه می خواهی بگو



دین و دنیا را به شوق حرف هایت باختم

حال با این قلب بی دین هر چه می خواهی بگو!

 

 


"على مردانى"


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

تا که چشمان زلیخا به غلام افتاده...!

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 94/5/12 ساعت : 2:19 عصر



تا که چشمان زلیخا به غلام افتاده

یوسف از چاه به زندان مدام افتاده

 

گرگ امروزه زیاد است نظر کن یعقوب

که جگر گوشه ی تو دست کدام افتاده ؟!

 

خال مشکین که برآن عارضی گندم گون است

دانه بود و دلت اینگونه به دام افتاده

 

دل سپردن قدم اول دل کندن ماست

حرف « واو » ی که از آغاز سلام افتاده

 

می جود فکر کسی ناخن و لب هایت را

مثل مردی که به چنگال جذام افتاده

 

ماه در آینه ی آب خودش را می دید

حوض بیچاره گمان برد که به دام افتاده ؟!

 

 

 

 

 

"طاهره کوپالی"


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

یک کار فقط روسری ات دارد و آن هم...

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 94/5/12 ساعت : 2:4 عصر



پیراهن تو بر تنِ این شعر گشاد است

در وصف تن ات شاعر ناکام زیاد است


در حسرت فتح ات، قلمِ شاعر و نقاش

زیباییِ تو، کار به دست همه داده ست!

 

شاید قلم فرشچیان معجزه ای کرد

«بازار هنر» چند صباحی ست کساد است!

 

جز خنده، سزاوار برای دهنت نیست

نقاشیِ رنگِ لبت این قدر که شاد است

 

یک کار فقط روسری ات دارد و آن هم

بر هم زدن دائم آرامش باد است!

 

من شاعرم و در پی مضمون جدیدم

هر کار کنی پشت سرت حرف زیاد است!

 

 

 

"محمد حسین ملکیان"


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

سردم شده بدجور عزیزم بغلم کن

بدست علیرضا در دسته ناشناس تاریخ : 94/5/5 ساعت : 5:24 عصر

سردم شده بدجور عزیزم بغلم کن

 

سردم شده بدجور عزیزم بغلم کن

یخ کردم از این سوز دمادم بغلم کن

 

تا باد مرا با خود از این کوچه نبرده

بی دغدغه با دغدغه محکم بغلم کن

 

دنیا همه مشتاق تو هستند ولی تو 

با وسعت شوق همه عالم بغلم کن

 

شد شایعه غم خورده در این کوچه یکی را

تا آن که نبلعیده مرا هم بغلم کن

 

این شهر همه در پی حرفند و حسودند

آهسته و پیوسته و کم کم بغلم کن

 

از لطف تو هر بی سر و پایی شده آدم

امید که من هم شوم آدم بغلم کن

 

من داوطلب آمده ام تا که بمیرم

اینجاست همان خط مقدم بغلم کن

 

گیریم که پیش از همه با این عمل زشت

رفتیم جهنم به جهنم بغلم کن

 

حتی بشود محشر عظمی همه دنیا

ای رهبر دل های معظم بغلم کن

 

انکحت و زوجت دلم عاقد و شاهد

ای عشق شدم من به تو محرم بغلم کن...!

 .

ناشناس

دوستان نام شاعر رو میدونند اعلام کنند


دیگر اشعار : ناشناس
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

زمین شناسِ حقیری تو را رصد می کرد

بدست علیرضا در دسته کاظم بهمنی تاریخ : 94/5/5 ساعت : 11:7 صبح

زمین شناسِ حقیری تو را رصد می کرد  به تو، ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد

زمین شناسِ حقیری تو را رصد می کرد

به تو، ستاره ی خوبم نگاه بد می کرد

 

کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم

کسی که محو تو می شد، مرا لگد می کرد

 

تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی دانی

چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد

 

بگو به ساحل چشم ات که من نرفته، چطور؟

به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد

 

چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند

چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد

 

کنون کشیده کنار و نشسته در حجله

کسی که راه شما را همیشه سد می کرد

 

 

کاظم بهمنی

 


دیگر اشعار : کاظم بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟

بدست علیرضا در دسته سیده تکتم حسینی تاریخ : 94/5/5 ساعت : 10:37 صبح

به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟

 

به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟

سربه تایید تکان دادی و گفتی آری    !

 

(عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود

او که از جان خودت دوست ترش می داری    )

 

ای که نزدیک تری از من دلتنگ به من

بین ما نیست به جز فاصله ای اجباری


من عروس توام ای از من و آغوشم دور

خطبه را گریه ی من می کند امشب جاری


زندگی چیست به جز خاطره ای افسرده

زندگی چیست به جز رنج و غمی تکراری


گله ای نیست به تنهایی خود دل بستم

به -غزل گریه- ی هر روز..به شب بیداری


روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست

مثل تنهایی من قد بلندی داری ...

 

 

سیده تکتم حسینی


دیگر اشعار : سیده تکتم حسینی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

هر چند چشمت با نگاهم مهربان نیست

بدست علیرضا در دسته مازیار نظری تاریخ : 94/5/3 ساعت : 8:37 صبح

هر چند چشمت با نگاهم مهربان نیست  چشمم به دنبال ِ نگاه ِ این و آن نیست

هر چند چشمت با نگاهم مهربان نیست

چشمم به دنبال ِ نگاه ِ این و آن نیست

چندیست حالم را نمی پُرسی و دانم

لطفت به من حتّی به قدر ِ دیگران نیست

در سر اگر باشد هوای دختر ِ خان

هرگز رعیّت زاده را ترسی ز خان نیست

با من غریبی می کنی و سر گِرانی

در پیش ِ نا اهلان ولی نازت گِران نیست

فکر ِ سرت را خواندم از نوع ِ نگاهت

لطفا مودّب باش ، این طرز ِ بیان نیست

دل پیش ِ شاعر حُرمتی دارد وگرنه

شاعر برای دل ربودن ناتوان نیست !

هرگز ” خداحافظ “ نگو وقت ِ جدایی

چشمم حریف ِ گریه های بی امان نیست

حال ِ دلم ، حال ِ پلنگی مست و وحشیست

افسوس ماهی بر زمین و آسمان نیست !

مازیار نظری


دیگر اشعار : مازیار نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

بدست علیرضا در دسته محمد مهدی سیار تاریخ : 94/5/1 ساعت : 9:32 صبح

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

 

به همم ریخته ست گیسویی

به همم ریخته ست مدتهاست

 

هم به هم ریخته ست هم موزون

اختیارات شاعری خداست

 

در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

 

نیست مستور آن که بد مست است

چشم تو این میانه استثناست

 

خاطرت جمع من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

 

از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دلهاست !

 

هر کجا میروی دلم با توست

هر کجا میروم غمت آنجاست

 

عشق سوغات باغهای بهشت

عشق میراث آدم و حواست

 

 

محمد مهدی سیار


دیگر اشعار : محمد مهدی سیار
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

چه زیبا میشوی وقتی چنین در باد میرقصی

بدست علیرضا در دسته تاریخ : 94/4/31 ساعت : 9:37 صبح

 چه زیبا میشوی وقتی چنین در باد میرقصی

چه زیبا میشوی وقتی چنین در باد میرقصی 

چه زیباتر که وقتی نیستی در یاد میرقصی

 

من اینجا خشت خشتم آیه های تلخ ویرانیست

سرت خوش باد بانو که هنوز آباد میرقصی

 

تو برمیخیزی از خاکستر خاموش من روزی

و بغض سالیان کهنه را فریاد میرقصی

 

هجوم بی امان تلخکامیهای دنیا را

چه شیرین با دل درمانده فرهاد میرقصی

 

تو را از پشت دیوار ستبر درد میبینم

رها از پیله تنهاییت آزاد میرقصی

 

تماشاییترین درس دبستان منی وقتی

که بابا را چنین جان داد تا نان داد میرقصی

 

تناقض در نگاه ما همیشه حرف اول بود

من از بیداد میسوزم ، و تو بیداد میرقصی

 

 

خلیل فاطمی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

بدست علیرضا در دسته تاریخ : 94/4/31 ساعت : 9:35 صبح

 تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

 تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماند

نشانه های قدومت به روی قالی ماند 

 

وَ بعد از آن ، من ِ  آشفته ماندم و یک دل

دلی که بی تو هدر رفت و آن حوالی ماند 

 

بدون تو به کدامین جهات خیره شوم ؟

بدون تو نه جنوبی و نه شمالی ماند 

 

تمام سهم ِ من از آن وداع آخر بــود :

« چرا ؟ » ، « چگونه ؟ » ؛ که از جمله ی سؤالی ماند

 

خدا کند برساند خبر به گوشت باد

که بعد ِ رفتن تو ، باغ در چه حالی ماند !!!

 

حنظله ربانی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن