سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 909 ، بازدید دیروز: 1819 ، کل بازدیدها: 10603354


صفحه نخست      

نبض شعر

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/5/12 ساعت : 5:59 عصر

نبض شعر

 

با سلام :

 از دوستان اهل شعر و ادب دعوت می کنم با ما در کانال نبض شعر همراه شوید ...!  

nabzeshear@

و از مطالب زیبای کانال که گلچین زیباترین شعرهای عاشقانه، آهنگ، عکس نوشته، سخنان بزرگان، تک بیتی های ناب، دوبیتی و غزل های معاصر و . . . هست بهره مند شوید و ما را با انتشار لینک کانال و دعوت از دوستان برای پیوستن به این جمع صمیمانه یاری کنید ...!

نیازمند ادمین از نوع فعال 

https://t.me/nabzeshear

http://sapp.ir/nabzeshear

https://www.instagram.com/nabzeshear/

 در ضمن انتقادات و پیشنهادات شما را با گوش جان پذیراییم

ارتباط با ادمین :@taghanak

0-9-1-3-5-1-1-7-3-4-5


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

زخم بر دل دارم و سخت است پنهان کردنش

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد_شیخی تاریخ : 97/10/16 ساعت : 6:5 عصر

زخم بر دل دارم و سخت است پنهان کردنش

 

زخم بر دل دارم و سخت است پنهان کردنش

مثل هابیلی که گیجم کرده فکر مدفنش

 

پیش من لبخند تلخی زد که حتی هیچکس

‎انتظارش را ندارد لحظه‌ای از دشمنش

 

آن قدر دور است از من که شب ویرانی‌ام

‎گرد و خاکی هم نمی‌شیند به روی دامنش

 

‎رفت اما یادگاری بین ما جامانده است

‎حسرت او بر دل ما، حق ما بر گردنش

 

‎هم غم کنعانیان شد، هم عزیز مصریان

‎لطف‌ها کرده به یوسف قصه‌ی پیراهنش

 

 محمد_شیخی


دیگر اشعار : محمد_شیخی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

یا خودت با من بمان یا خاطراتت را ببر

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/10/13 ساعت : 9:43 صبح

یا خودت با من بمان یا خاطراتت را ببر   زیستن با دشنه ای در سینه ، آبم می کند ...

 

نیستی ..لالایی ِ حسرت خرابم می کند 

آتش تنهایی و غربت کبابم می کند 

 

گاه می گویم که شاید این همه غم حکمت است

یا که خوشبختی به زودی انتخابم می کند 

 

سینه ی خود را اگر بشکافم و مضمون دهم 

دوستی شاعر نما فورا کتابم می کند 

 

حال من بدتر نباشد ،از تو بهتر نیستم

مادرم با زحمت صد قرص خوابم می کند 

 

صبر تنها مرهم دلهای نارو خورده است

رفتی و کم کم زمان دارد مجابم می کند 

 

یا خودت با من بمان یا خاطراتت را ببر 

زیستن با دشنه ای در سینه ، آبم می کند ...

 

رهی_کاوه


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

با من به خنده گفت که باری هنوز هم؟

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/10/12 ساعت : 6:35 عصر

با من به خنده گفت که باری هنوز هم؟  گریان جواب دادمش، آری هنوز هم

 

با من به خنده گفت که باری هنوز هم؟ 

گریان جواب دادمش، آری هنوز هم 

 

آری اگر تو نام من از یاد برده‌ای 

از دل نرفته یاد تو، باری، هنوز هم 

 

شوق هزار غنچه نشکفته با من است 

تا بشکفد به باغ بهاری، هنوز هم 

 

سر می‌نهم به بالش حسرت، در این امید 

تا سر نهم به دامن یاری، هنوز هم 

 

زآن آتشی که عشق تو در جان من فکند 

مانده است شعله‌وار شراری، هنوز هم 

 

عادل! صبور باش که در این جهان کسی 

یک گل نچیده بی‌غم خاری هنوز هم 

 

#حداد_عادل


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

آغاز کن تمام خودت را برای من

بدست علیرضا بابایی در دسته مهشید_دلگشایی تاریخ : 97/10/7 ساعت : 4:12 عصر

آغاز کن تمام خودت را برای من

 

آغاز کن تمام خودت را برای من 

پایان بده به غربت بی انتهای من 

 

سرکش ترین سروده ی شبهای شعر باش 

فانوس شو به تیرگی از ابتدای من 

 

با من بیا به هر چه که باید به پا کنی 

دستم بگیر و پا نکش از ماجرای من 

 

یکبار هم تصور این را نکرده ام 

کی میرسی به شهر سکوت صدای من 

 

کی میرسی به بغض گلوی ترانه ها 

کی میرسی به سردی حال و هوای من 

 

وقتی که باز هم گره ای کور میشوم 

ای کاش وا کنی گره از ساق پای من 

 

ذهنم ولی به رفتنت عادت نکرده است 

بویت هنوز میرسد از قصه های من 

 

#مهشید_دلگشایی


دیگر اشعار : مهشید_دلگشایی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلگیرم از تقدیر و دستم بند جایی نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین_زحمتکش تاریخ : 97/10/3 ساعت : 9:43 صبح

دلگیرم از تقدیر و دستم بند جایی نیست

 

دلگیرم از تقدیر و دستم بند جایی نیست

لعنت به آغازی که آن را انتهایی نیست

 

سقراطم و شاگردهایم دشمنم هستند

این درد را جز شوکران نوشی دوایی نیست

 

دست گدایی پیش هرکس بردم، الا او

ما را قنوتی هست، اما "ربنایی" نیست

 

دنیا بجز غربت چه دارد؟ هیچ بعد از هیچ

در دوستانت هم بگردی آشنایی نیست

 

چشم تماشای شکوهت را ندارد دهر

آن روز کفش‌ات میدهد دنیا که پایی نیست

 

نجار پیری هستم و این آخر عمری

حالا که محتاج عصا هستم... عصایی نیست

 

#حسین_زحمتکش


دیگر اشعار : حسین_زحمتکش
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتی برایت درد و غم می آورم، باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد_رفیعی تاریخ : 97/8/2 ساعت : 8:49 صبح

گفتی برایت درد و غم می آورم، باشد

 

گفتی برایت درد و غم می آورم، باشد

بد نیست گاهی در دلم احساس غم باشد

 

دنبال راه عمر جاویدان نمی گردم

بگذار عشقت جاده ای سوی عدم باشد

 

با مرگ من زیباتر از این نیز خواهی شد

زیباتری وقتی که در چشم تو نم باشد

 

دستم قدم زد باز عطر گیسوانت را

بهتر که راهش در شبی پر پیچ و خم باشد

 

عشق است نامش یا جنون تقدیر مردی که

دیوانه ی تو باشد و دیوانه هم باشد

 

#محمد_رفیعی


دیگر اشعار : محمد_رفیعی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری

بدست علیرضا بابایی در دسته مصطفی_ملکی تاریخ : 97/6/30 ساعت : 7:52 عصر

دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری

 

دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری

ناز را افزوده ، با نازت توانم می بری

 

سوز دردِ عشق را با غمزه های ناز خود

تا ته قلب من و تا استخوانم می بری

 

می زنی چشمک نهانی، جان تو! جان خودم!

با تکان پلک خود تا بی کرانم می بری

 

تا که می خواهم بگویم راز خود را ناگهان

دستهای مهربان را بر لبانم می بری

 

می کنی ساکت مرا با بوسه های بی هوا

شعر را با بوسه از روی زبانم می بری

 

تو شبیه دلبران هستی ولی جور دگر

دلبران،دل می برند.اما،تو جانم می بری...

 

#مصطفی_ملکی


دیگر اشعار : مصطفی_ملکی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر

بدست علیرضا بابایی در دسته نفیسه_موسوی تاریخ : 97/6/20 ساعت : 12:14 عصر

رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر

 

رد شدی از من، شدم هر ثانیه بیمار تر

روزگارم تیره تر شد، چشم هایم تارتر

 

شعرهایم تحت تأثیر حضورت بوده است

رفتی و دور از تو این شاعر شده کم کار تر

 

خاطراتت شب به شب از پا می اندازد مرا

ای که رویای تو از کابوس، لاکردار تر!

 

حسرتی در سینه برجا مانده از یاد تو که

چشمهایم با مرورت می شود هربار، تر!

 

شعر گفتم تا بسوزانم تو را، خود سوختم

هرچه شاعر مردم آزار است، خودآزارتر!

 

نفیسه_موسوی


دیگر اشعار : نفیسه_موسوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/6/15 ساعت : 11:17 صبح

گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم

 

گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم

باز با غم رفت و آمد های پنهان داشتم

 

گرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان

در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم...

 

از همان روزی که آدم سیب را از من گرفت

پا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم..

 

عشق با من بود.. لیلاوار یا سودابه وار

خوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتم

 

داستانم هفت خوان رستم دستان نشد

من ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتم

 

باز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزد

قدر موهایم اگر روز پریشان داشتم...

 

خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدی

چند وقتی بود خیلی حس باران داشتم...

 

#سیده_تکتم_حسینی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن