سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
آسان وب سایت
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 4054 ، بازدید دیروز: 6597 ، کل بازدیدها: 1794460


مرد پاییز...

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 93/9/27 ساعت : 9:46 صبح

 

 

مردی در تکاپوی عشق خود گم شد!

چشم هایش به رنگ انجم شد


آه از سینه اش برون می داد

رنگ ماه ز آه اش فزون می داد


مرد بود و مردی اش بسیار

پشت پلک هایش شرر بسیار


آسمان محو در قدم هایش

عشق معلول در عدم هایش


تکه تکه کرد غرور اش را

زیر پا نهاد وجود اش را


مثل پاییز تن طلایی شد

رنگ عشق اش آسمانی شد!


خسته شد درمیان عابر ها

آن یگانه مرد محفل ها


دست بند عاشقی به دستان اش

حکم دلدادگی به دنبال اش


هرم چشمان یار،زندان اش

صد امان ز آه پنهان اش!


آه ای باد سرد پاییزی

بی امان برگ عشق می ریزی


غافلی ز عشق آدم ها

عشق حلال بزم مشکل ها...!

.................................................................................

پی نوشت

دلم هوای بودن ات دارد...

هوای بودنی عاشقانه...

دلم تو را زیر رقص برگ های پاییزمان لک زده...!

می شود که دوباره بخوانیم

باهم

مثل هر عصر پاییز

مثل آن عصرها

.

.

.

"گویند هر ضرر باید...استفاده ای باشه"

"باخت باید احساس....فوق العاده ای باشه..."


"محسن آبیار"

...................................................................................

حلال بفرمایید...اشعار بنده ی حقیر به قبای احساستان بسیار کوچک است...متشکرم از صبر جمیل تان!


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

برای من

بدست فرانک در دسته جواد زهتاب تاریخ : 93/9/25 ساعت : 12:45 عصر

از عاشقی نشانه بیاور برای من
من عاشقم، بهانه بیاور  برای من  

من قانعم، کبوتر پرواز نیستم
یک دام، آب و دانه بیاور برای من

یک زنجره شبانه برایت می‌آورم
یک حنجره ترانه بیاور برای من

یک ذره مهربان شو و با مهربانی‌ات
خورشید را به خانه بیاور برای من

از های و هوی صلح بزرگان دلم گرفت   
یک قهر کودکانه بیاور برای من

جواد زهتاب

 

 


دیگر اشعار : جواد زهتاب
دیدگاه

نویسنده : فرانک

بی تو من نه عاشقم نه شاعرم

بدست فرانک در دسته مهدی فرجی تاریخ : 93/9/24 ساعت : 12:26 عصر

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن
دلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن

این که دور دور باشم از تو و نبینمت
جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن

گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را
از من، از منی که یک کبوترم قبول کن

در اتاق رازهـای تو سرک نمی‌کشم
بیش از آ‌نچه خواستی نمی‌پرم،‌ قبول کن

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد
گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
بی‌تو من نه عاشقم، نه شاعرم،‌ قبول کن

آب   …
وقتی آب این قدر گذشته از سرم
مـن نمی‌تـوانم از تو بگذرم،‌ قبول کن

مهدی فرجی

 


دیگر اشعار : مهدی فرجی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

هستم به یادت...

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 93/9/21 ساعت : 9:52 عصر

 

 

جا مانده‌ایم و شرح دل ما خجالت است

زائر شدن، پیاده، یقینا سعادت است


ویزا، بلیط کرب و بلا مال خوب هاست

سهم چو من پیامک "هستم به یادت" است


یک اربعین غزل، به امید عنایتی...

این بغض من اگر چه خودش هم عنایت است


چیزی برای عرضه ندارم مرا ببخش

یعنی غزل، نشانه‌ی عرض ارادت است


 ما هیچ، ما گناه... فقط جان مادرت

امضا بکن که نوکرت اهل شهادت است


باشد حسین ، کرب و بلا مال خوب‌ها

یک مهر تربت از تو برایم کفایت است...

 

 

 

 

"ناشناس"


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

خوشا به حال دل بی شکیب بعضی ها...

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 93/9/21 ساعت : 8:56 عصر



خوشا به حالِ دل بی شکیب بعضی ها

هزار غبطه به حال عجیب بعضی ها


نمی رود ز سرِ این پرنده ی قفسی

خیال بال و پر دل‌فریب بعضی ها


قنوت وتر ... سحر ... در جوار «شش گوشه»

طبیب حاذق درد غریب بعضی ها!

 
نصیب همچو منی؛ مهر تربت و حسرت!

برات کرب و بلا، هی نصیب بعضی ها ...

 
دلم شکسته خدایا! مرا اجابت کن

به حق حرمت امن یجیب بعضی ها

 

 

به همنشینی پاکانِ کربلا رفته

گرفته شال عزا، بوی سیب بعضی ها ...

 

 

 

 

"فاطمه معین زاده"


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

بی تو در کوچه باد می آید

بدست فرانک در دسته اصغر معاذی تاریخ : 93/9/20 ساعت : 6:28 عصر

 

ناگهان آمدی به خلوتِ من، تا به خود آمدم دچار شدم
عشق من بودی و نفهمیدم تا که رفتی و بی قرار شدم

مثل گلدان خشکِ کنج حیاط، در خودم دفن می شدم هر روز
بوسه هایت شکوفه زارم کرد با نسیم تنت بهار شدم

ناگهان ریختی در آغوشم... سرم افتاد روی شانه ی تو
سیل موهات روی شانه ی من، من دلم ریخت...آبشار شدم

عطر گلهای سرخ پیرهنت، گرم و آرام در تنم پیچید
خوشه خوشه پُر از تبِ انگور... دانه دانه پُر از انار شدم

خنده هایت... دریچه ای به بهار،چشمهایت... پیاله های شراب
دور از خنده های تو دلتنگ...دور از چشم تو...خمار شدم

یک شب از کوچه باد می آمد، ناگهان ریختی از آغوشم ...
بعد از آن شب پُراز هوای سفر، بعد ازآن شب پُراز قطار شدم

عاقبت مثل قلعه های شنی، بی تو می میرم از ادامه ی باد...
بی تو می ترسم از غبار شدن... بی تو "در کوچه... باد می آید!..."*
اصغر معاذی

*"فروغ"

 


دیگر اشعار : اصغر معاذی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

به هر سازی برقصانم

بدست فرانک در دسته تکتم حسینی تاریخ : 93/9/17 ساعت : 12:59 صبح

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی باز غوغا کن..بزن دف شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم به هرسازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی من آرامم،پریشانی پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

تکتم حسینی

 


دیگر اشعار : تکتم حسینی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

مرا بگذار و بگذر

بدست فرانک در دسته غلامرضا طریقی تاریخ : 93/9/15 ساعت : 3:10 عصر


 

من آن چوپان بی دینم که پیغمبر نخواهم شد

مرا بگذار و بگذر چون از این بهتر نخواهم شد


نخواهم شد شبیه این همه پیغمبر کافر

شبیه این همه پیغمبر کافر نخواهم شد


به چندین چشم زخمم دلخوشم با اینکه می دانم

که با هر زخــم چشمی مالک اشتر نخواهــم شد


همین شادی مرا بس که اگر زخمی نپوشاندم

برای گـــرده های دوستان خنجـــر نخواهم شد


نه از پائیز باکم هست و نه از دست تو چون من

گل  ابریشــم  قالیچــه ام  پرپر  نخواهــم  شد


نگو دلواپسم هستی که چشمت زیر گوشم گفت :

برایت  دایه ی  عاشق  تر  از  مادر  نخواهم  شد

 

غلامرضا طریقی

 

 

 


دیگر اشعار : غلامرضا طریقی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

رفتم که رنج های تو را مختصر کنم

بدست حس خوب در دسته تاریخ : 93/9/11 ساعت : 8:46 عصر

دارم به خاطر تو از این شهر می روم

 

در طالعم نبود که با تو سفر کنم
رفتم که رنج های تو را مختصر کنم

 

این روزها سکوت من از ناتوانی است
من کیستم که از تو بخواهم حذر کنم؟

هرگز مباد این که بخواهم به جرعه ای
طعم زبان تلخ تو را بی اثر کنم

آن قدر دور می شوم از چشمه های تو
تا باغ را به دیدن تو تشنه تر کنم

آن وقت با خیال تو یک رود می شوم
تا با تو از میان درختان گذر کنم

جان در ازای بوسه ی تو...حاضرم که من
بازنده ی معامله باشم، ضرر کنم

هرگز نخواستم که به نفرین و ناله ای
از ظلم تو زمین و زمان را خبر کنم

دارم به خاطر تو از این شهر می روم
شاید که دیدمت نتوانم حذر کنم



شیرین خسروی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : حس خوب

پیراهنم...!

بدست فرانک در دسته ایرج علی نژاد تاریخ : 93/9/10 ساعت : 1:4 صبح

 

 

پیراهنم پیراهنت را دوست دارد   ...
پیراهنم عطر تنت را دوست دارد

پیراهنم وقتی که می آیی سراغش
آغوشِ گرم و ایمنت را دوست دارد...

پیراهنم ، شب در اتاق گفتگومان
پیراهن از تن کندنت را دوست دارد

پیراهنم چشمش تو را خیلی گرفته
نامرد چشمِ روشنت را دوست دارد

خوب او حسودست و تو را از چشم مردم
پیداست ! پنهان کردنت را دوست دارد

پیراهنم دلتنگ میگردد برایت
تنگِ غروب و دیدنت را دوست دارد

آهسته در گوشت بیا چیزی بگویم
پیراهنم ، پیراهنت را دوست دارد ...

ایرج علی نژاد 

 

 


دیگر اشعار : ایرج علی نژاد
دیدگاه

نویسنده : فرانک

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن