سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 614 ، بازدید دیروز: 3741 ، کل بازدیدها: 10207320


نبض شعر

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/5/12 ساعت : 5:59 عصر

نبض شعر

 

با سلام :

 از دوستان اهل شعر و ادب دعوت می کنم با ما در کانال نبض شعر همراه شوید ...!  

nabzeshear@

و از مطالب زیبای کانال که گلچین زیباترین شعرهای عاشقانه، آهنگ، عکس نوشته، سخنان بزرگان، تک بیتی های ناب، دوبیتی و غزل های معاصر و . . . هست بهره مند شوید و ما را با انتشار لینک کانال و دعوت از دوستان برای پیوستن به این جمع صمیمانه یاری کنید ...!

نیازمند ادمین از نوع فعال (تنبل داریم) 

https://t.me/nabzeshear

https://eitaa.com/nabzeshear

http://sapp.ir/nabzeshear

https://www.instagram.com/nabzeshear/

 در ضمن انتقادات و پیشنهادات شما را با گوش جان پذیراییم

ارتباط با ادمین :@taghanak

0-9-1-3-5-1-1-7-3-4-5


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی فرجی تاریخ : 97/5/13 ساعت : 9:36 صبح

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را

 

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را

چه باشی چه نباشی دم به دم دارم هوایت را

 

بجای شعر موسیقی ست کار هر شب و روزم

در آوردم از آنوقتی که نت های صدایت را

 

که چون آوای حزن آلود یک ساز است، انگاری

خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را

 

شراب سیب بر لب می گذارم پیک پیک انگار

به هنگامی که می بوسم پیاپی گونه هایت را

 

تمام شهر پا در کفش من کردند از وقتی

که می بینند دایم در کنارم جای پایت را

 

نمی گویم پس از این از تو چیزی چون رقیبم شد

برای هرکسی تعریف کردم ماجرایت را..

 

مهدی فرجی


دیگر اشعار : مهدی فرجی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من بی تو نیستم، تو بی من چه میکنی؟

بدست علیرضا بابایی در دسته مژگان عباسلو تاریخ : 97/5/5 ساعت : 4:26 عصر

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟

 

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟

بی‌صبح ای ستاره‌ی روشن چه می‌کنی؟

 

شب را به خواب‌دیدن تو روز می‌کنم

با روزهای تلخ ندیدن چه می‌کنی؟

 

این شهر بی تو چند خیابان و خانه است

تو بین سنگ و آجر و آهن چه می‌کنی؟

 

گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد

می‌پوشمش هنوز، تو بر تن چه می‌کنی؟

 

من شعله شعله دیده‌ام ای آتش درون

با خوشه خوشه خوشه‌ی خرمن چه می‌کنی!

 

پرسیده‌ای که با تو چه کردم هزار بار

یک بار هم بپرس تو با من چه می‌کنی؟!

 

مژگان عباسلو


دیگر اشعار : مژگان عباسلو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

رها کنید مرا با غم نهان خودم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/5/4 ساعت : 9:54 صبح

رها کنید مرا با غم نهان خودم

 

رها کنید مرا با غم نهان خودم

اگرچه خسته‌ام از درد بی‌کران خودم

 

به دشمنان قسم خورده، احتیاجی نیست

که دشنه می‌خورم از دست دوستان خودم...

 

چو رنج بوده فقط سهمم از جهان شما

خوشا به کنج اتاقم...خوشا جهان خودم..

 

که کیمیای سعادت، سکوت بود، سکوت

چه زخم ها که نخوردم من از زبان خودم!

 

شراب نیز به دردم نمی‌دهد تسکین

مگر که زهر بریزم به استکان خودم...

 

اگر که مرگ فقط چاره‌ی من است، چه باک؟

به مرگ خویش کنون راضی‌ام، به جان خودم...

 

سجاد_رشیدی_پور


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

آنکه از درد دل خود بفغانست منم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/5/1 ساعت : 5:28 عصر

آنکه از درد دل خود بفغانست منم

 

آنکه از درد دل خود بفغانست منم

وانکه از زندگی خویش بجانست منم

 

آنکه هر روز دل از مهر بتان بردارد

چون شود روز دگر باز همانست منم

 

آنکه در حسن کنون شهره شهرست تویی

وانکه در عشق تو رسوای جهانست منم

 

آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروز

وین زمان معتکف دیر مغانست منم

 

در غمت گر چه بیک بار پریشان شده دل

آنکه صد بار پریشان تر از آنست منم

 

عاشقانت همه نامی و نشانی دارند

آنکه در عشق تو بی نام و نشانست منم

 

عاقبت همچو هلالی شدم افسانه دهر

آنکه هر جا سخنش ورد زبانست منم

 

#هلالی_جغتایی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نیستی فکر من و حال و هوایم بکنی

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 97/5/1 ساعت : 8:11 صبح

نیستی فکر من و حال و هوایم بکنی

 

نیستی فکر من و حال و هوایم بکنی 

نیستی ، منتظرم باز صدایم بکنی !

 

از بدون چمدان رفتن تو پیدا بود 

خواستی در به در خاطره هایم بکنی 

 

گفته بودم بروی بعد تو من رفتنی ام 

رفته ای بر تن خود رخت عزایم بکنی ؟!

 

من زمین گیر شدم تا تو به پرواز رسی 

رسمش این نیست در این خاک رهایم بکنی 

 

بی ستاره شده ام ، درد از این بالاتر !؟

خسته از زندگی‌ام ، چون و چرایم بکنی

 

به تو نه ، این سخنم را به خدا میگویم

وقت آن نیست از این درد جدایم بکنی؟! 

 

#مسعود_بابائی 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

اهل پرهیزم ولی می خواره می آیم به چشم!

بدست علیرضا بابایی در دسته اصغر عظیمی مهر تاریخ : 97/4/17 ساعت : 11:22 صبح

اهل پرهیزم ولی می خواره می آیم به چشم!

 

 

اهل پرهیزم ولی می خواره می آیم به چشم   !

خانمان دارم ولی آواره می آیم به چشم!

 

نیّتم بد نیست ، اما در زمان گفتنش

از غلط اندازی ام پتیاره می آیم به چشم!

 

گرچه یک عمر است دارم گوشه گیری می کنم

باز در هر محفلی همواره می آیم به چشم!

 

هرچه می پوشم به من می آید ، اما ظاهراً

در نگاهت در لباسی پاره می آیم به چشم!

 

بس که در این کوچه دائم رفت و آمد می کنم

پیش چشم دیگران گهواره می آیم به چشم !

 

عاشقانت روز و شب از کوچه ات رد می شوند

منتها تنها من ِ بیچاره می آیم به چشم !

 

#صغر عظیمی مهر

 


دیگر اشعار : اصغر عظیمی مهر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده

بدست علیرضا بابایی در دسته مهسا تیموری تاریخ : 97/4/5 ساعت : 5:42 عصر

چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات  "دوستت دارم" ِ تلخ تو معما مانده

 

توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده

دهن پنجره از رفتن تو وا مانده

 

قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو

مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده

 

چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات

"دوستت دارم" ِ تلخ تو معما مانده

 

چندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعر

تکه هایی است که از روح تو این جا مانده

 

بی تو تقویم پر از خاطره های خوشمان

زیر لب گفت فقط روز مبادا مانده

 

از تو یک روح مسافر که پر از خاطره هاست

از من اما جسد یک زن تنها مانده

 

مهسا تیموری


دیگر اشعار : مهسا تیموری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مثل آن عکس که از طاقچه افتاد شکست

بدست علیرضا بابایی در دسته مسعود نامداری تاریخ : 97/4/3 ساعت : 8:28 عصر

مثل آن عکس که از طاقچه افتاد شکست

 

مثل آن عکس که از طاقچه افتاد شکست

قلبم از رنجِ جدایی تو جان‌داد شکست

 

عطرِ موهای تو از ناحیه‌ی عشق وزید 

کمرم را نفسِ گرم همین باد شکست

 

او که یک روز به من درس وفاداری داد 

رفت و اینگونه مرا در غمِ استاد شکست

 

باز در بند همان خنده به دام افتادم 

پای من در گذر حمله‌ی صیاد شکست

 

تا از این شهرِ مه‌آلود گذشتی رفتی 

ناله در سینه‌ی این فاجعه‌آباد شکست

 

بعد از اینها تو بگو من به چه دلخوش باشم؟

قول، پیمان و وفا ؟ هر چه که رخ داد شکست

 

مسعود نامداری


دیگر اشعار : مسعود نامداری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 97/3/8 ساعت : 3:26 عصر

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت  که زخم های دل خون من علاج نداشت

 

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

 

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت

 

منم ! خلیفه ی تنهای رانده از فردوس

خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت

 

تفاوت من و اصحاب کهف در این بود

که سکه های من از ابتدا رواج نداشت

 

نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم

چراغ نه ! که به گشتن هم احتیاج نداشت

 

#فاضل_نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن