سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه ابلاغ غدیر
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 678 ، بازدید دیروز: 6630 ، کل بازدیدها: 1312382


سیب آن زمان که سرخ شود سیب است

بدست فرانک در دسته بابک دولتی تاریخ : 93/7/9 ساعت : 2:8 عصر

 

خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم

حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من واژه های لال نمی خواهم

تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست

چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم

با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود

سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم

روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی

پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم

من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم

پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم

آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت

دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم ....

بابک دولتی 

 

 


دیگر اشعار : بابک دولتی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای

بدست علیرضا در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 93/7/7 ساعت : 9:41 صبح

 

هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای

پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای

 

ای نرگس از ملامت چشمم چه دیده ای

کاین سان به بزم شاد چمن سرشکسته ای؟

 

با من مبند عهد که چون پیچ های باغ

هرجا رسیده ، رشته ی پیوند بسته ای

 

از من به سوی دشمن من راه جسته ای

نوریّ و در بلور دل من شکسته ای

 

دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست

ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟

 

من نیز بند مهر تو ببریده ام ز پای

تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای

 

سیمین! ز عشق رسته ای امّا فسرده ای

آن اخگری کز آتش سوزنده جسته ای

 

سیمین بهبهانی


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

از آن نخست بریدند آس هایم را

بدست فرانک در دسته بابک دولتی تاریخ : 93/7/6 ساعت : 5:27 عصر

 

چقدر خاک کنم نعش یاس هایم را
و روی هم بگذارم هراس هایم را

به غیر باخت ، قماری چنین نخواهد داشت
از آن نخست بریدند آس هایم را

زمین بایر من سوگوار باران هاست
به جای نان نخریدند داس هایم را

بگو چه شد که خودم را دوباره گم کردم؟  !
بگو چقدر بگردم لباس هایم را ؟

وزید بادی و روح مرا به غارت برد
نمی شنید کسی التماس هایم را

نمی شود که از آن زخم کهنه دم بزنم
شنود می کند این شب ، تماس هایم را

دلم خوش است به یک احتمال دور از دست
ز من اگر که نگیرند طاس هایم را


بابک دولتی

 


دیگر اشعار : بابک دولتی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

تو که چشمان تو با هرکه به جز من بد نیست

بدست علیرضا در دسته رویا باقری تاریخ : 93/7/5 ساعت : 9:53 عصر

تو که چشمان تو با هرکه به جز من بد نیست
تو که در آخر هر جزر نگاهت مد نیست


تو که دلخوش شده ای با عسل خاطره ها
غم تو با غم دلتنگی من یک حد نیست!


سایه ام طعنه به من می زند و می شنوم :
- اثر از او که همه درد تو می فهمد نیست


آن که با عشق به چشمان تو با غصه گریست
این که هرشب به تب سرد تو می خندد نیست


آن که با هر نفسش مایه ی آرام تو بود
این که راه نفست را به تو می بندد نیست


ماهی قرمز احساس دلم در خطر است
دل تو معنی این فاجعه می فهمد ، نیست ؟


نیمه ی دیگر من با من از این حرف بزن
که غم دوری و نادیدن تو ممتد نیست !


گاه گاهی همه ی هستی این قلب اسیر
خبر از این دل پر غصه بگیری بد نیست

رویا باقری


 

با تشکر از سارا خانم گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شمابخاطر پیشنهاد این شعر


دیگر اشعار : رویا باقری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند؟

بدست فرانک در دسته ناصر حامدی تاریخ : 93/7/2 ساعت : 1:26 عصر

 

مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده
شده ام بی رمق و غم زده و تا خورده

اخم کن،زخم بزن ،تلخ بگو، سر بشکن
قالی آن گاه عزیز است که شد پا خورده

ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند
بس که آب و نمک از سفره ی دریا خورده

عشق داغ است و دوای تن سرد من و تو
دور آتش بنشینیم دو سرما خورده؟
***
برسانید به یوسف که سرافراز شدی
هر چه سنگ است به بیچاره زلیخا خورده

برسانید از او صرف نظر خواهم کرد
نرساند اگر از آن لب حلوا خورده  !

 

ناصرحامدی


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

تو بمان و دگران وای به حال دگران

بدست محدثه در دسته تاریخ : 93/6/30 ساعت : 3:33 عصر

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند

که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

شهریار

دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محدثه

به تو خو کرده ام، مانند سربازی به سربندش

بدست علیرضا در دسته حسین زحمتکش تاریخ : 93/6/29 ساعت : 11:3 صبح

به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"

 

به تو خو کرده ام، مانند "سربازی" به "سربندش"

تو معروفی به دل کندن... مونالیزا به لبخندش

 

تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی-

-درخت میوه را پرُبار خواهد کرد پیوندش!

 

به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد...

بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!

 

به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری

نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش

 

گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند

همیشه کفش تقدیرش گره خوردست با بندش

 

به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست

چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش

 

چه حالی داشتم با رفتنت؟ "سربسته" می گویم

شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش...

 

حسین زحمتکش


دیگر اشعار : حسین زحمتکش
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

وقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود

بدست علیرضا در دسته آرامش ظهرابی تاریخ : 93/6/27 ساعت : 3:47 عصر

نوشتن با گریه

 

وقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود
این ندیدنها برایم تلختر سر می شود

 
گفته بودی از نرفتنها ولی این بارهم
سینه ام از درد دوری بس مکدر می شود


سهم من از باتو بودن باز هم فرهاد من
اشک چشمی در وداعی تلخ و آخر می شود


باز می پیچد صدای گریه ام در کوی دل
از جداییها که هربارم مقدر می شود


من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا
این دلم جرمی نکرده سخت کیفر می شود


آن نوازشهای شیرینت شبی با اشک و اه
در نهایت چون حکایت ثبت دفتر می شود

آرامش ظهرابی


دیگر اشعار : آرامش ظهرابی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

گر بیایی خانه ای می سازم از باران و شعر...

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 93/6/25 ساعت : 5:59 عصر



مبتلا کرده ست دلها را به درد دوری اش

نرگس پنهان من با مستی اش ، مستوری اش

 

آه می دانم که ماه من سرک خواهد کشید 

کلبه ی درویشی ام را با همه کم نوری اش

 

آسمانی سر به سر فیروزه دارد در دلش

گوش ها مست تغزل های نیشابوری اش

 

یک دم _ ای سرسبزی یک دست !در صور ات بِدَم

تا بهاران دم بگیرد با گل شیپوری اش

 

ماه می گردد به دنبال تو هر شب سو به سو

آسمان را با چراغ کوچک زنبوری اش

 

آنک آنک روح خنجر خورده ی فردوسی است

لا به لای نسخه ی سرخ ابومنصوری اش

 

بوسه نه جمع نقیضین است در لب های او

روزگار تلخ من شیرین شده از شوری اش

 

گر بیایی خانه ای می سازم از باران  و شعر

ابرهای آسمان ها پرده های توری اش

 

 

 

 

"سعید بیابانکی"


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

خواهشی بر لب من هست ولی تکراری

بدست حس خوب در دسته تاریخ : 93/6/24 ساعت : 11:18 عصر

قلب من مال تو شد...

 

خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری

مـی شود دســت از اعـــدام دلـــم بــرداری 

 دل من مـــال تو شد پـس دل خود را مَشِـکن

بگذر از کشـتـن و ســرسختـی  وخـود آزاری

ثبــت کن محــض سند مصـــرع بعــدی مـــرا

" تــو در اعمـاق دلـــم مثـــل خدا جــا داری "

لهجه ی جاهلی وصف تو را هم عشق است

واقعــاً دســـت مـــریـــزاد عجــب ســـالاری!

حکــم سختى ست ، بیا بگـــذر و آقـــایـی کن

تو که در قصـــر دلـم حـاکم وســـردمـــــداری

 شهـــرونـدانه تقــاضــــای خــودم را گفــــتم

بررسی کـن بـه کـَـرَم چـون که تو فرمانداری

 

 

جواد مزنگی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : حس خوب

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن