سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شبکه حدیث
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 2267 ، بازدید دیروز: 3524 ، کل بازدیدها: 952754


یادت بماند ناگهانی را که من بودم

بدست علیرضا در دسته عادل سالم تاریخ : 93/5/5 ساعت : 12:0 صبح

یادت بماند ناگهانی را که من بودم

 

یادت بماند ناگهانی را که من بودم

طوفان بی نام و نشانی را که من بودم

 

یادت بماند رنج هایی را که در من بود

خودسوزی آتشفشانی را که من بودم

 

دنیا ندید و در شلوغی های خود گم کرد

تنهایی بی خانمانی را که من بودم

 

شاید زمانی عصر تنهایی بنامندش

این بی سر و بی ته زمانی را که من بودم

 

شاید زمانی یکنفر از نو روایت کرد

اوج و فرود داستانی را که من بودم

 

این من، منِ شاید هزاران تن شبیهم را

شاید ترا یا این و آنی را که من بودم

 

عادل سالم


اسم وبلاگ تغیر کرد  ، اسم های پیشنهادیتون رو  اعلام کنید


دیگر اشعار : عادل سالم
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

آدم است دیگر...

بدست هیچکس در دسته تاریخ : 93/5/4 ساعت : 11:53 عصر

آدم است دیگر
یک روز صبح قبل از اینکه چشمش را باز کند به این فکر می کند که این زندگی چقدر کسالت بار است وقتی منتظر کسی نیستی!
وقتی هیچ زنگ تلفنی قرار نیست دلت را بلرزاند!
وقتی ارتعاش هیچ صدایی سلولهای خفته تنت را بیدار نمی کند !

آدم است دیگر
آسایش که به او نیامده !
وقتی آهنگ " چرا رفتی " را می شنود با خودش می گوید : کاش حداقل کسی بود که می رفت و برایش زار می زدم !
شعر می خواند و به حال شاعر غبطه می خورد که چقدر بی قرار بوده !

آدم است دیگر
گاهی دو دو تا چهار تایی می کند و میبیند همه ی آنچه دارد هیچ نمی ارزد وقتی هیچ بیگانه ای آنقدر آشنا نیست که دلت بخواهد همه اش را _ همه ی همه اش را _ فدای لبخندش کنی !

آدم است دیگر
می گویند به عشق زنده است
حالا وقتی صدای گامهای هیچکس ضربان قلبش را به نوسان نمی رساند چه کسی می گوید که زنده است ؟؟؟

...


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : هیچکس

هم می زنم این قهوه یِ تلخِ قجری را

بدست محسن آبیار در دسته علی مردانی تاریخ : 93/5/4 ساعت : 5:0 عصر



هم می زنم این قهوه یِ تلخِ قجری را

تا فکرِ تــو شاید برساند شکری را


 

من خاطره می نوشم و با یادِ تــو خوبم

برگرد...و پایان بده این بی خبری را


 

بعد از گله و اخم بگو سیب...و پر رنگ

لبخند بزن تا بنویسم اثری را


 

حالا که حواسم به تـــو پرت است...بگیرند

از دست من این هوش و حواس بشری را


 

با قاشق خود شعر نوشتم، و مدادم

هم می زند این قهوه یِ تلخِ قجری را

 

 

 

"علی مردانی"


دیگر اشعار : علی مردانی
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

دختر دوید...مثلِ عروسک گلوله خورد...

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 93/5/4 ساعت : 2:29 عصر




دختر دوید...حیف...عروسک گلوله خورد

بعد از پدر به سینه یِ قلّک گلوله خورد

 

 

آیینه ریخت...پنجره افتاد از نفس

محکم به تُنگِ ماهیِ کوچک گلوله خورد

 

 

گلدان پرید رویِ زمین تکّه تکّه شد

یک لحظه بعد سایه یِ کودک گلوله خورد

 

 

از بختِ بد خبر به کلاغان رسیده بود

با این خبر به قلبِ مترسک گلوله خورد

 

 

در چشم هایِ عاشق مادر امید مُرد

دختر دوید...مثلِ عروسک گلوله خورد

 




"علی مردانی" 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

فقط یک لحظه با تو می نشینم...بیشتر نه!

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 93/5/4 ساعت : 1:55 عصر


فقط یک لحظه با تو می نشینم...بیشتر نه

خودت سنگ صبورم می شوی حالا، مگر نه؟




برایِ زخم دلتنگی بیا و مرهمی باش

به غیر از "دوستت دارم"نگو، حرفِ دگر نه




کنارت آسمانم لاجوردی می شود، من

به رنگ چشم هایت می شوم، پر رنگ تر نه




نگاهم کن، ببین با من چه کردی، مثل پاییز

چه بی رحمانه پر دادی دلم را، بال و پر نه

 



به هراشکی که می ریزم تو لبخندی بزن تا

وداعت کرده باشم شاد تر...با چشم تر نه

 

 

 



"علی مردانی"


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست

بدست علیرضا در دسته سید تقی سیدی تاریخ : 93/5/4 ساعت : 12:17 صبح

آینه شکسته

 

آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست

 پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست

 

یک خود آزاری زیباست که من تنهایم

 لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست

 

اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست

ور نه تنهایی من که گره اش محکم نیست

 

من از این فاصله ها هیچ ندارم گله ای

هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست

 

لذتی نیست اگر درد نباشد قبلش

لذتی بیشتر از شور پس از ماتم نیست

 

بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد

آدم بی غم و بی درد دگر آدم نیست

 

تو نبین ساکت و ارام نشستم کنجی

حرف نا گفته زیاد است ولی محرم نیست

 

سید تقی سیدی


دیگر اشعار : سید تقی سیدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

سفر ادامه ی من بود یا ادامه ی تو ؟!

بدست فرانک در دسته مجتبی صادقی تاریخ : 93/5/3 ساعت : 4:16 عصر

 

کدام عطر رسیده مگر به شامه‌ی تو
که لحن مرثیه‌ دارد خطوط نامه‌ی تو؟

تو پرچم وطنم بوده‌ای، نخواسته‌ام
-در این مسیر چهل ساله- جز اقامه‌ی تو


اگر به خون دل و اشک چشم، ریخته ام
دوات تازه برای بقای خامه‌ی تو

ولی تو در وسط راه جا زدی، دیدی
کشیده شد به کجاها مرام‌نامه‌ی تو؟

به مرگ و میر درختان شهر برگشتم
به شهر سوخته‌ای خالی از چکامه‌ی تو

من از خودم به تو رفتم، تو از خودت به خودت
سفر ادامه‌ی من بود یا ادامه‌ی تو!؟

مجتبی صادقی

 

 

 

 

 

 


دیگر اشعار : مجتبی صادقی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

بدست حس خوب در دسته وجیهه جامه بزرگی تاریخ : 93/5/2 ساعت : 5:14 عصر

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

 

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

از مسیحایم خبر می آید و من نیستم

توی تاریکی محضم روشنایی مرده است

عاقبت روزی سحر می آید و من نیستم

آنکه وقت بودنم چشمی برایم تر نکرد

بعد من با چشم تر می آید و من نیستم

ای دریغ از عمر کوتاهم که در غربت گذشت

یوسف من از سفر می آید و من نیستم

روی چشمانت نگه دارش زمانه ! جای من

نور چشمانم اگر می آید و من نیستم

تک درختی بودم و طوفان گریبانم گرفت

ناشناسی با تبر می آید و من نیستم

ذره ای کار جهان با رفتنم تعطیل نیست

صبح یک روز دگر می آید و من نیستم

 

 

وجیهه جامه بزرگی


دیگر اشعار : وجیهه جامه بزرگی
دیدگاه

نویسنده : حس خوب

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی

بدست علیرضا در دسته علیرضا بدیع تاریخ : 93/5/2 ساعت : 3:58 عصر

خاطرات بر باد رفته

 

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی
دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی

از دل من تا لب تو راه چندانی نبود
من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی

قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود
آنچه در پیراهن من بود، باور داشتی

شر عشقت را من از شور پدر پرورده ام
قصد خون خلق را از شیر مادر داشتی

دشتی از آهو درین چشمت به قشلاق آمده
جنگلی از ببر در آن چشم دیگر داشتی

پشت پلکم زنده رودی از نفس افتاده بود
روی لب هایت گلاب ناب قمصر داشتی

خاطراتم را چه خواهی کرد؟ گیرم باد برد
بیت هایی را که از من کنج دفتر داشتی

دختری که ازین شعر بیرون زده
در را پشت سرش نبسته است   ...


 

علیرضا بدیع


دیگر اشعار : علیرضا بدیع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که...

بدست فرانک در دسته عبدالمهدی نوری تاریخ : 93/5/1 ساعت : 7:2 عصر

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

 

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

 

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

 

"یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

 

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

 

چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

 

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

"محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"

 

عبدالمهدی نوری

 

 

 

 


دیگر اشعار : عبدالمهدی نوری
دیدگاه

نویسنده : فرانک

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن