سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1118 ، بازدید دیروز: 4782 ، کل بازدیدها: 9475275


قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

بدست علیرضا بابایی در دسته علی اصغر شیری تاریخ : 96/8/9 ساعت : 9:50 صبح

 قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

 

عشق آغاز خوشی نیست، که بی‌فرجامی ‌است

 هر دری را بزنی، عاقبتت ناکامی ‌است


 همه‌ی پنجره‌ها بسته‌تر از زندانند

 همه‌ی خاطره‌ها برزخ بی‌هنگامی ‌است


 حرف‌هایت فقط افسانه و شهرآشوبند

 صحن هر محکمه‌ای صحنه‌ی ناآرامی ‌است


 قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

 چه کند با دل خود، آن زن اگر اعدامی ‌است!؟


 مانده با این همه تردید چه حکمی‌بدهد!؟

 بی‌گمان آخر این قصه، فقط بدنامی‌ است!

 
علی اصغر شیری


دیگر اشعار : علی اصغر شیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

بدست علیرضا بابایی در دسته اصغر معاذی تاریخ : 96/7/27 ساعت : 3:31 عصر

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

 

حس می کنم کنار تو از خود فراترم

درگیر چشم های تو باشم رهاترم

 

دلتنگی ام کم از غم تنهایی تو نیست

من هرچه بی قرارترم...بی صدا ترم

 

گاهی مقابل تو که می ایستم نرنج

پیش تو از هر آینه بی ادعاترم

 

قلبی که کنج سینه ی من می زند...تویی

من با غم تو از خود تو آشناترم

 

هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو

از مرگ ها و زلزله ها بی هوا ترم

 

حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم

خیلی از آن چه فکر کنی مبتلاترم... 

 

اصغر معاذی


دیگر اشعار : اصغر معاذی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی

بدست علیرضا بابایی در دسته فرهاد شریفی تاریخ : 96/7/23 ساعت : 7:44 عصر

ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی

 

ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودی

در چشم من این گونه غریبانه نبودی

 

آن قدر که من عاشق و مجنون تو بودم

لیلی من ِبی کس و دیوانه نبودی

 

هم در دل من بودی و هم درد دل من!

در خانه ی من بودی و همخانه نبودی

 

من مرغک بی بال و پری بودم و افسوس

هم دام بلا بودی و هم دانه نبودی

 

بیهوده نکش بر سر من دست نوازش

تو موی پریشان مرا شانه نبودی

 

دشمن نکند با دل من آنچه تو کردی

نفرین به تو ای دوست، تو بیگانه نبودی!

 

از پیله ی ابریشم من حلّه نبافید

ای کِرم! تو شایسته ی پروانه نبودی!

 

فرهاد شریفی


دیگر اشعار : فرهاد شریفی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

بدست علیرضا بابایی در دسته کاظم بهمنی تاریخ : 96/7/22 ساعت : 10:59 صبح

مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

 

مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

روی پا بودن این برج ‌ِ کهن فلسفه دارد

 

سنگ این است که من فکر کنم"قسمتم این بود"

تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد

 

دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم

با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

 

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی،حیف...

و همین "حیف" خودش مطمئا فلسفه دارد

 

آمدی بر سر قبرم ، نشد از قبر در آیم

تازه فهمیده ام این بند ِکفن فلسفه دارد

 

کاظم بهمنی


دیگر اشعار : کاظم بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

بدست علیرضا بابایی در دسته ناشناس تاریخ : 96/7/17 ساعت : 9:32 صبح

گاهی گمان نمیکنی

 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

 

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

 

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

 

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

 

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

 

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

 

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

 

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

 

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

 

کاری ندارم کجایی چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

 

ناشناس


دیگر اشعار : ناشناس
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بعد از تو هم انتظار را فهمیدم

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی صادقی مود تاریخ : 96/7/10 ساعت : 4:31 عصر

پاییز غمگین

 

بعد از تو هم انتظار را فهمیدم

هم معنیِ عشق و یار را فهمیدم

 

موضوعِ تمام شعرهایم شدی و

آلوده شدن، دچار را فهمیدم

 

با حالت گیسوی به هم بافته ات

معنای طناب دار را فهمیدم

 

درمحضرعشق تا که سَر خَم کردم

افسار شدم ، سوار را فهمیدم

 

با عشوه به دیگران که می خندیدی

بی غیرتِ بی بخار را فهمیدم

 

هرهفته - سه شنبه عصر- تنها ماندم

بد قولیِ در قرار را فهمیدم

 

در بوسه ی آخرِ خداحافظی ات

طعمِ بدِ زهرمار را فهمیدم

 

امروز به تقدیر تو را باخته ام

معنای بدِ قمار را فهمیدم

 

پاییز، فقط تو را هوس می کردم...

مردانه ترین ویار را فهمیدم !

 

مهدی صادقی مود


دیگر اشعار : مهدی صادقی مود
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟

بدست علیرضا بابایی در دسته رویا باقری تاریخ : 96/6/31 ساعت : 6:42 عصر

دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟

 

دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟ 

وقتی امید نیست به هیچ استجابتی 

 

جشن تولدی که مبارک نمی شود 

دیدار چشم هات که درهیچ ساعتی 

 

حال مرا نپرس در این روزها اگر 

جویای حال خسته ام از روی عادتی 

 

از ترس اینکه باز تو را آرزو کنم ، 

خط می کشم به دلخوشی هر زیارتی 

 

تو شاهزاده ی غزلی ! پرتوقعی ست ، 

اینکه تو را مخاطب این شعرِ پاپتی 

 

حالا بیا و بگذر ازاین شاعری که بود ، 

تسلیم چشم های تو بی استقامتی 

 

مثل تمام جمعیت این پیاده رو 

با او غریبگی کن و بگذر به راحتی 

 

بگذر از او که بعد تو ... اما به دل نگیر 

گاهی اگر گلایه ای ، حرفی ، شکایتی 

 

باور کن از نهایت اندوه خسته بود 

می رفت بلکه در سفر بی نهایتی 

 

این سال ها بدون تو شاعر نمی شدم 

هرچند وهم شاعری ام هم حکایتی 

 

دستی به لطف بر سر این شعرها بکش 

من شاعر نگاه توام ناسلامتی 

 

رویا باقری


دیگر اشعار : رویا باقری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مثل سرداری اسیرم؛ “اعتباری” سوخته!

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین دهلوی تاریخ : 96/6/28 ساعت : 8:54 عصر

اعتباری سوخته

 

مثل سرداری اسیرم؛ “اعتباری” سوخته!

تو زمستانی لطیفی، من بهاری سوخته

 

شهر بعد از جنگم و آرامشم توفانی است

مانده از ایل و تبارم یادگاری سوخته

 

شرح تنها بودنم تنها همین یک مصرع است:

کنج ریلی دور افتاده، قطاری سوخته

 

در سرم شوری به پا از حسرت دوران اوج

بی قرار زخمه ام، مثل سه تاری سوخته

 

باختم خود را به پایت؛ از غرور سرکشم

پاکبازی مانده با دار و نداری سوخته..

 

حسین دهلوی


دیگر اشعار : حسین دهلوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

شقایق تا تو را دیده

بدست علیرضا بابایی در دسته سونیا نوری تاریخ : 96/6/24 ساعت : 7:6 عصر

7شق

 

شقایق تا تو را دیده،

چه غنچه کرده لب ها را

چه حرصی میخورم میبینم این فرصت طلب ها را!

 

شنیدم آسمان گفته:

شبیه توست خورشیدش

نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را!

 

تو از یک ماه کامل هم

برایم ماه تر هستی

چ فخری می فروشم من تمام نیمه شب ها را

 

شفا بخش است چشمانت،

لبت درمانگری حاذق

ببین بستند دکترهای بیچاره مطب ها را!

 

شکرپاشی نکن

با خنده های گاه و بی گاهت

شکستی ارج و قرب این عسل ها را، رطب ها را

 

امید دل،

قرار جان،

بقای عمر،

نور چشم...

درو کردی به تنهایی تمام این لقب ها را...

 

سونیا نوری


دیگر اشعار : سونیا نوری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدسعید میرزایی تاریخ : 96/6/23 ساعت : 10:43 صبح

نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی

 

نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی

تو فرصت داری اصلاً تا ابد...تا زود برگردی

 

تو فرصت داری از هر جای این تقویم بی تاریخ

بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی!

 

تو فرصت داری ای زیباترین فردای فرداها!...

سحرگاهی که خواهی ماند...خواهی بود...برگردی

 

به میعاد غزلهایی که کامل می شود با تو

تو باید ای زن کامل! زن موعود! برگردی

 

بیا موهات سمت باد را تغییر خواهد داد

تو دریایی تو باید بر خلاف رود برگردی

 

همین یک غنچه باقی مانده از این شاخ? مریم

همین کافیست تا یک صبح خیلی زود برگردی!

 

محمدسعید میرزایی


دیگر اشعار : محمدسعید میرزایی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن