سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 917 ، بازدید دیروز: 2813 ، کل بازدیدها: 9825429


مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

بدست علیرضا بابایی در دسته کاظم بهمنی تاریخ : 96/7/22 ساعت : 10:59 صبح

مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

 

مرده ام ؛ این نفس تازه ی من فلسفه دارد

روی پا بودن این برج ‌ِ کهن فلسفه دارد

 

سنگ این است که من فکر کنم"قسمتم این بود"

تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد

 

دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم

با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

 

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی،حیف...

و همین "حیف" خودش مطمئا فلسفه دارد

 

آمدی بر سر قبرم ، نشد از قبر در آیم

تازه فهمیده ام این بند ِکفن فلسفه دارد

 

کاظم بهمنی


دیگر اشعار : کاظم بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

بدست علیرضا بابایی در دسته ناشناس تاریخ : 96/7/17 ساعت : 9:32 صبح

گاهی گمان نمیکنی

 

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

 

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

 

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

 

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

 

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

 

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

 

گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

 

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

 

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

 

کاری ندارم کجایی چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

 

ناشناس


دیگر اشعار : ناشناس
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بعد از تو هم انتظار را فهمیدم

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی صادقی مود تاریخ : 96/7/10 ساعت : 4:31 عصر

پاییز غمگین

 

بعد از تو هم انتظار را فهمیدم

هم معنیِ عشق و یار را فهمیدم

 

موضوعِ تمام شعرهایم شدی و

آلوده شدن، دچار را فهمیدم

 

با حالت گیسوی به هم بافته ات

معنای طناب دار را فهمیدم

 

درمحضرعشق تا که سَر خَم کردم

افسار شدم ، سوار را فهمیدم

 

با عشوه به دیگران که می خندیدی

بی غیرتِ بی بخار را فهمیدم

 

هرهفته - سه شنبه عصر- تنها ماندم

بد قولیِ در قرار را فهمیدم

 

در بوسه ی آخرِ خداحافظی ات

طعمِ بدِ زهرمار را فهمیدم

 

امروز به تقدیر تو را باخته ام

معنای بدِ قمار را فهمیدم

 

پاییز، فقط تو را هوس می کردم...

مردانه ترین ویار را فهمیدم !

 

مهدی صادقی مود


دیگر اشعار : مهدی صادقی مود
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/25 ساعت : 11:51 صبح

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند

 

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند 

ظاهری آرام و قلبی ناشکیبم داده اند 

 

چارشنبه سوری ام ، پایان سالی آتشین 

روز و شب با شوق دیدارت لهیبم داده اند 

 

نیم خورده روی دست زندگی افتاده است 

از بهشت گونه هایت هرچه سیبم داده اند

 

من زمین رادوست دارم با تمام تنگی اش 

راضی ام ازاینکه چشمانت فریبم داده اند 

 

رودهای من به آغوشت سرازیرند باز 

رو به اقیانوس آرام تو شیبم داده اند 

 

بیش ازاین ای بغض کهنه! میخکوب من مباش 

من درختی زخمی ام،طرح صلیبم داده اند 

 

می نشینم دانه های اشک را بر نخ کنم 

بازهم تسبیحی از?امن یجیبم? داده اند 

 

حسنا محمدزاده


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلم گرفت

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/25 ساعت : 11:27 صبح

با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر... وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت  بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت

 

هم در هوای ابری آبان دلم گرفت

هم در سکوت سردِ زمستان دلم گرفت

 

هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید

هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت

 

با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر...

وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت

 

بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود

از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت

 

امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت

مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...

 

مجید ترکابادی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گاهی سفر به جاذبه ی ماه لازم ست

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/15 ساعت : 10:3 صبح

گاهی سفر به جاذبه‌ ی ماه لازم‌ ست

 

گاهی سفر به جاذبه‌ی ماه لازم‌ست 

دیوانگی برای همه گاه لازم‌ست! 

 

دل کندن و بریدن رفتن محال نیست 

یک کوه را اراده‌ی یک کاه لازم‌ست 

 

«مقصد رسیدن‌ست» بهانه‌ست جاده هم!

تا آمدن به سوی تو یک راه لازم‌ست! 

 

رفتن دلیل منطقی جاده‌ها نبود... 

در عشق هم‌مسیر نه، همراه لازم‌ست 

 

از نقش‌های بی‌خودی خود مکدّرند 

نه «ها» برای آینه‌ها «آه» لازم‌ست 

 

یک چشم هم‌زدن ره صد ساله رفتن‌ست 

در عشق این توقف کوتاه لازم‌ست!  

 

امیر اکبرزاده


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته غلامرضا طریقی تاریخ : 95/12/10 ساعت : 8:55 صبح

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

 

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

خورشید نماینده ی فعال تو باشد

 

بگذار پس از این همه حرافی بی ربط

خط های جهان جمله در اشغال تو باشد

 

هر چند خداوند غزل را به بشر داد

تا شعر برازنده ی امثال تو باشد

 

اوضاع جهان بدتر از آن است که بالکل

مضمون غزل فلسفه ی خال تو باشد

 

یک عمر قرار است به هر خاک بیفتی

تا یک وجب از خاک جهان مال تو باشد

 

سیمرغ شوی بگذری از قاف به قاشق!

تا مرغ نحیفی نوک چنگال تو باشد

 

با این همه، بگذار به جای جدلی پوچ

در این جگر سوخته جنجال تو باشد

 

غلامرضا طریقی


دیگر اشعار : غلامرضا طریقی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

بدست علیرضا بابایی در دسته موسی عصمتی تاریخ : 95/12/9 ساعت : 5:34 عصر

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

 

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

تهی شد از نم و باران، سبوی دریاها

 

چگونه از تو بگویم؟ که بغض خواهد کرد

در ابتدای سرودن، گلوی دریاها

 

هزار سال پیاپی به نام تو گرم است

کنار اسکله ها گفتگوی دریاها

 

از آن زمان که تو در خم، شراب ناب شدی

کویر پر شده از جستجوی دریاها

 

تمام قونیه، دهلی، تمام آفریقا

به رقص آمده از های و هوی دریاها

 

جهان ولی نگران است از زمانی که

به گورها برود آرزوی دریاها

 

موسی عصمتی


دیگر اشعار : موسی عصمتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/4 ساعت : 11:7 صبح

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

 

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

به دورتر برسانی ــ به دورتر ببری

 

تمام بود ونبود مرا در این دنیا

که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری

 

ومن تمام خودم را مسافرت بشوم

تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری

 

سپس نسیم شوی تو و بعد ازآن یوسف...!

که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

 

مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان

به خواب های درختانِ بارور ببری

 

و بعد نامه شوم من... چه خوب بود مرا

خودت اگر بنویسی ــ خودت اگر ببری

 

عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد

درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری

 

دوباره زوزه ی باد و شکستن جاده

چه می شود که مرا با خودت سفر ببری

 

پیمان سلیمانی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 95/12/1 ساعت : 12:6 عصر

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

 

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

 

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست

عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

 

رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است

سکه ی «قلب» زیانی ست که نفروخته ام

 

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده ست

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

 

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 

 

فاضل نظری 


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن