سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 3383 ، بازدید دیروز: 3245 ، کل بازدیدها: 10224016


من زخم های بی نظیری به تن دارم اما

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/12/2 ساعت : 5:39 عصر

من زخم های بی نظیری به تن دارم اما

 

من زخم های بی نظیری به تن دارم اما 

تو مهربان ترینشان بودی 

عمیق ترینشان 

عزیزترینشان 

بعد از تو آدم ها 

تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم

که هیچ کدامشان 

به پای تو نرسیدند 

به قلبم نرسیدند

 

بعد از تو آدم ها 

تنها خراش های کوچکی بودند

که تو را از یادم ببرند، اما نبردند 

تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره 

باز می گردی 

و هربار  

عزیزتر از پیش

هر بار عمیق تر

 

#رویا_شاه‌_حسین‌_زاده 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مرده ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/11/20 ساعت : 5:15 عصر

مرده ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد

 

مرده ام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد

روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد

 

عقربی را که خودش را زده، زود است ملامت

تیشه بر سر زدن سنگ شکن فلسفه دارد

 

دوستی با تو میسّر که نشد، نقشه کشیدم

با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

 

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف

و همین حیف خودش مطمئناً فلسفه دارد

 

آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر درآیم

تازه فهمیده ام این بند کفن فلسفه دارد

 

کاظم بهمنی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مو طلا بافته و نقره تن و پنجه بلور

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/11/18 ساعت : 11:26 صبح

مو طلا بافته و نقره تن و پنجه بلور

 

 

مو طلا بافته و نقره تن و پنجه بلور

آفتاب آمده از جاده ی ابریشم دور

مملو از شوق حضور

منتظر مانده لب پنجره ات

غرق در شادی و شور

تا به گلدان خیال تو ببخشد گل نور

تا تو چون فاخته ها

مثل دلباخته ها

بالهای مژه ات را بگشایی با ناز

تا تو در سمفونی این پرواز

صبح خود را بنوازی و بسازی آغاز

در هوایی که نفسهای تو جاریست در آن

شعله ها باز به رقص آمده اند

می تراود به طراوت گل سرخ از قوری

چای دم میزند از رایحه ی باغ بهشت

در پگاهی که شده چشم جهان روشن از عشق

باز کن دفتر پرخاطره ی پنجره را

و ببین صفحه ای از منظره را

با/مداد آینه در قصر زلالینگی آب بکش

با/مداد عاشقی یک دل بی تاب بکش

روز نو، روزی نو، شادی نایاب بکش

وا کن آغوش به روی تب و تابی ابدی

و به لبخند خدایی که همین نزدیکی ست

مهربانانه بگو "صبح بخیر  "

 

شهراد میدرى


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

فکر می­کردم در آغوشش بگیرم بهتر است

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدجواد آسمان تاریخ : 96/11/11 ساعت : 6:32 عصر

فکر می کردم در آغوشش بمیرم بهتر است

 

فکر می­کردم در آغوشش بگیرم بهتر است

بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است

 

گرم آغوشش شدم ،دست و دلش لرزید و گفت  :

شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است

 

از قفس، هرکس رهایت می کند، عاشقتر است

این که من با آن که آزادم، اسیرم، بهتر است

 

عشق من ! این روزهــا آزادگان زندانی اند

زندگی، بی عشق ، زندان است ، گیرم بهتر است !

 

عشق من ! ای کاش بودی ،عشق من ای کاش بود

زندگی،این طور اگر باشد،بمیـــرم بهتر است...

 

 

 

   محمدجواد  آسمان

 

 


دیگر اشعار : محمدجواد آسمان
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

به دور از غم؛ میان جمعی و خوشحال و خندانی

بدست علیرضا بابایی در دسته سیدتقی سیدی تاریخ : 96/10/28 ساعت : 6:20 عصر

به دور از غم؛ میان جمعی و خوشحال و خندانی

 

به دور از غم؛ میان جمعی و خوشحال و خندانی

تو از یک آدم بی همدم تنها ؛ چه میدانی؟  !

 

اگر چه تلخ میگویی و دورم میکنی ؛ اما ؟!

به چشمانت نمی آید که قلبی را برنجانی

 

به هر کس میرسم ؛نام تو را با ذوق میگویم .. !

شبیه اولین تکلیف ؛ یک طفل دبستانی !!!

 

چه رازی عشق دارد با خودش تا حرف قلبت را

نمیگویی ، پشیمانی ،و میگویی و پریشانی؟!

 

کسی که عزم رفتن کرده ؛ با منت نمی ماند

نمیگویم بمانی ! چون که میدانم نمی مانی !

 

خیال خام من این بود ؛ پنهانت کنم ؛ اما؟!

نمیدانم چرا از پشت هر شعرم نمایانی ؟!

 

#سیدتقی_سیدی


دیگر اشعار : سیدتقی سیدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 96/10/7 ساعت : 9:53 صبح

مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده

 

مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده

شده‌ام بی‌رمق و غم‌زده و تا خورده

 

اخم کن، زخم بزن، تلخ بگو، سر بشکن

قالی آن گاه عزیز است که شد پا خورده

 

ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند؟

بس که آب و نمک از سفره‌ی دریا خورده

 

عشق، داغ است و دوای تن سرد من و تو

دور آتش بنشینیم دو سرما خورده؟

 

برسانید به یوسف که سرافراز شدی

هر چه سنگ است به بیچاره زلیخا خورده

 

برسانید از او صرف نظر خواهم کرد

نرساند اگر از آن لب حلوا خورده  ..

 

 

ناصر حامدی


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

بدست علیرضا بابایی در دسته علی صفری تاریخ : 96/10/5 ساعت : 12:13 عصر

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

 

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

 

زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش  !

که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

 

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?!

کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !

 

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند

خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

 

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی

من به تو ، او به نماز خودش ایمان دارد

 

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر

سر و سریست که با موی پریشان دارد

 

"من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

 

 


دیگر اشعار : علی صفری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بانو ! قرار ثانیه ها را به هم نریز

بدست علیرضا بابایی در دسته هخا هاشمی تاریخ : 96/9/12 ساعت : 9:56 صبح

بانو ! قرار ثانیه‌ها را به هم نریز

بانو ! قرار ثانیه‌ها را به هم نریز

موهات را ببند و فضا را به هم نریز

 

بگذار در خیال خودم هی ببوسمت

رویای عاشقانه‌ی ما را به هم نریز

 

کمتر به فکر خط‌ ِ لب و چشم و سرمه باش

آرایش قشنگ خدا را به هم نریز

 

از کوچه‌ها که میگذری فکر خلق باش

اعصاب شیخ و شاه و گدا را به هم نریز

 

از شعر من بنوش و به رقص آی و مست شو

اما ردیف و وزن و هجا را به هم نریز

 

"امن یجیب" و "جاثیه" خواندم که آمدی

لطفن بمان و راز دعا را به هم نریز

 

میترسم این سکوت تو دیوانه‌ام کند

موهات را نبند و فضا را به هم بریز  !

 

 


دیگر اشعار : هخا هاشمی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من اتفاقی رو به بحرانم ،نگفتم؟

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/9/7 ساعت : 5:41 عصر

من اتفاقی رو به بحرانم ،نگفتم؟

 

من اتفاقی رو به بحرانم ،نگفتم؟

ارامشی از جنس طوفانم,نگفتم؟

 

یک حادثه،یک ازدحام پر تناقض

از رفتن و ماندن گریزانم ،نگفتم؟

 

تو عاشق پاییز بودی خاطرم هست

صد حیف من مرد زمستانم،نگفتم؟

 

با من هوایت ابری و دلگیر می شد  

من خیس تر از روح بارانم ،نگفتم؟

 

انبوه جنگل،ای هجوم شبنم و شعر

من خشکی قلب بیابانم ، نگفتم؟

 

در انتهای سرزمینی از افق دور

من کلبه ای متروک و ویرانم نگفتم؟

 

یا شایدم یک خانه از دیوار خالی

در  امتداد این خیابانم ، نگفتم؟

 

 

 

 

#میلاد_نجفی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلم تا برایت تنگ میشود

بدست علیرضا بابایی در دسته گروس عبدالملکیان تاریخ : 96/9/6 ساعت : 8:3 عصر

دلم تا برایت تنگ می‌شود

 

دلم تا برایت تنگ می‌شود

نه شعر می‌خوانم

نه ترانه گوش می‌دهم

نه حرف هایمان را تکرار می‌کنم

 

دلم تا برایت تنگ می‌شود

می‌نشینم اسمت را می‌نویسم

می‌نویسم..می‌نویسم

بعد می‌گویم این همه او

پس دلتنگی چرا؟

 

دلم تا برایت تنگ می‌شود

میمِ مالکیت،

به آخر اسمت اضافه می‌کنم

و باز عاشقت می‌شوم  ..

 

 


دیگر اشعار : گروس عبدالملکیان
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن