سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 722 ، بازدید دیروز: 4328 ، کل بازدیدها: 9175596


تو گفته بودی میکشد دریا به هرسویت

بدست علیرضا بابایی در دسته رویا باقری تاریخ : 96/5/16 ساعت : 9:8 صبح

تو گفته بودی میکشد دریا به هرسویت

 

تو گفته بودی میکشد دریا به هرسویت 

من گفته بودم باتوام! پارو به پارویت 

 

آشفتگی های خودم را یاد من انداخت 

هربار بادی بی هوا پیچید در مویت 

 

تنها به لطف چشم هایت بود... تلخی ها، 

شیرین اگر شد مثل چای قندپهلویت 

 

روزی که می رفتی رها باشم نمی دیدی 

این گرگ ها را درکمین بچه آهویت 

 

ای کاش تصمیمت دم رفتن عوض می شد 

تا باز بنشینم کمی زانو به زانویت 

 

ای کاش میشد که شبیه تیغ ابراهیم 

درلحظه ی آخر نمی برید چاقویت.. 

 

خورشید باید ماه را روشن کند! بی تو 

گم می شود در این سیاهی ماه بانویت.. 

 

رویا باقری


دیگر اشعار : رویا باقری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

اگر این پَنجره در سینه یِ دیوار نبود

بدست علیرضا بابایی در دسته سعید شیروانی تاریخ : 96/5/12 ساعت : 7:58 عصر

پنجره عاشق

 

اگر این پَنجره در سینه یِ دیوار نبود

و کنارَم ، قَلم و کاغذ و خودکار نبود

 

چه بلا هایِ عجیبی به سرم می آمد

فرض کن داخلِ زِندانی و سیگار نبود

 

آمد و...شُد همه یِ دار و ندارم هر چَند

بودن و رَفتن او دَست من اِنگار نبود

 

باز هَم ، باد بَهاری ، همه جا ، میپیچَد

گُلِ سَر کاش به مو یِ تو گرفتار نبود

 

نکنَد دستِ کسی دستِ تو را لَمس کنَد

کاش این دِلهُره اینقَدر ، دِل آزار نبود

 

رَفتی و بَعدِ تو در شهر جِنایَت ها شُد

خَنده ای رویِ لَبَم ، بَعدِ تو در کار نَبود

 

اگر این پَنجره در سینه یِ دیوار نبود

غَزَلی وَصل به مو های تو این بار نبود

 

سعید شیروانی


دیگر اشعار : سعید شیروانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بشکن تمامِ شاخه هارا ریشه می ماند

بدست علیرضا بابایی در دسته سورنا جوکار تاریخ : 96/5/12 ساعت : 6:16 عصر

بشکن تمامِ شاخه هارا"ریشه" می ماند

 

بشکن تمامِ شاخه هارا"ریشه" می ماند

"سرسبز روییدن" دراین اندیشه می ماند

 

قطعم کن اما بعد از آن راهِ فراری نیست

چون طعمِ تلخم در دهانِ تیشه می ماند

 

شاید تنم را چون قناری با قفس بردی

آوازِ من در انحصارِ بیشه می ماند

 

بشکن مرا، اما در این بازی تو می بازی

بر رویِ دستت جایِ زخمِ شیشه می ماند

 

بشکن،بسوزان،حبس کن،بیرون کن از دنیا

این مردِ عاشق پیشه عاشق پیشه می ماند

 

 

سورنا جوکار


دیگر اشعار : سورنا جوکار
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

اختیاریست به ظاهر که در آن مجبوری

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/5/12 ساعت : 6:8 عصر

 

اختیاری‌ست به‌ظاهر که در آن مجبوری

مثل یک نقطه که در دایره‌اش محصوری

 

عشق دست من و تو نیست، بخواهی یا نه

خسته پنجه این حادثه پر زوری

 

دوری و دوستی آیین صمیمیّت نیست

تو از این نکته اگر بی‌خبری معذوری

 

نگران این‌همه از فاصله در عشق مباش

هرچه نزدیک شوی باز هم از او دوری

 

عشق یعنی که در آغوش وصالش حتّی

باز احساس کنی تشنه‌لبی مهجوری

 

ناگزیریم ازاین عشق و جهان تاریک است

آه از ظلمت این فاصله‌های  نوری!

 

 

محمدرضا ترکی

 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

در کوچه های مه زده تکرار می شوم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/5/12 ساعت : 10:23 صبح

در کوچه های مه زده تکرار می شوم

 

در کوچه های مه زده تکرار می شوم

دارم شبیه خاطره ها تار می شوم!

 

دورم همیشه از تو و نزدیک قلبمی

از اینهمه تناقض است که بیمار می شوم

 

یک آسمان،غروبم و بغضم و جمعه ها

بر شانه های سرد زمان،بار می شوم

 

دیگر بیا و  یوسف این چاه را بخر

هر روز،بی تو برده ی بازار می شوم

 

اشک از تنور آمده بالا کجاست نوح

دارم میان قوم خود انکار می شوم

 

فاطمه سادات میر


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

شادی و غم بعد از این در چشم من مثل همند

بدست علیرضا بابایی در دسته زینب اکبری تاریخ : 96/5/10 ساعت : 10:2 صبح

شادی و غم بعد از این در چشم من مثل همند

 

شادی و غم بعد از این در چشم من مثل همند

روزهایم بی تو، با شب کاملا مثل همند

 

بین امروز من و دیروز هایم فرق نیست

ساختن با او و بی تو، سوختن مثل همند

 

 

هی نگو مثل خودت دیوانه ات هستم، مگر

جنس احساس و جنون مرد و زن مثل همند؟!

 

گرچه خاطر خواه های شاعری داری، ولی

شعرهای دیگران و شعر من مثل همند؟!

 

غیرِ آغوشت نخواه آرام باشم هیچ جا

عطر و بوی غربت و خاک وطن مثل همند؟!

***

 

بی تو در روز عروسی بی گمان در خاطرم

تور دور دامن و بند کفن مثل همند

 

زینب اکبری


دیگر اشعار : زینب اکبری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند

بدست علیرضا بابایی در دسته پانته‌آ صفائی تاریخ : 96/5/8 ساعت : 7:52 عصر

هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند

هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند

چشم‌هایت شب به شب زیباتر و زیباترند

 

رازداری‌های من بیهوده است، این چشم‌ها

از تمام تابلوهای جهان گویاترند

 

این چه تقدیری است که عشقِ من و انکارِ تو

هر دو از افسانه ی آشیل نامیراترند؟

 

من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی

چشم‌های روشنت از کهربا گیراترند

 

یک قدم بردار و از طوفان آذر پس بگیر

برگ‌هایی را که از شلاّق باران‌ها ترند

 

باد می‌آید، درخت نارون خم می‌شود

شاخه‌های لُخت از دستانِ من تنهاترند 

 

پانته‌آ صفائی  


دیگر اشعار : پانته‌آ صفائی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بدان قدر مرا؛ مانند من پیدا نخواهد شد

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/5/1 ساعت : 9:17 صبح

 

بدان قدر مرا؛ مانند من پیدا نخواهد شد

که هرکس باتوباشد، غیر من، دیوانه خواهد شد

 

اگر امروز بغضم را بِراند شانه های تو

کسی غیر از تو فردا گریه ام را شانه خواهد شد!

 

شبی از چِک چِک باران به گوشِ کاسه فهمیدم

که این سقفِ ترک خورده، وَبالِ خانه خواهد شد

 

غرورم راشکستی راحت و هرگزنفهمیدی

که بُرجی خسته با پس لرزه ای ویرانه خواهد شد

 

نَفَهمیدی که وقتی عِشق باشد،کِرمِ خاکی هَم

اگر پیله بِبافَد دور خود پَروانه خواهد شُد

 

تورا من زنده خواهم داشت، زیرا عشقِ من روزی

برای نسل های بعدِ ما افسانه خواهد شد

 

 

حسین زحمتکش


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بگذار مثل کاغذی تاخورده باشم

بدست علیرضا بابایی در دسته شیرین خسروی تاریخ : 96/5/1 ساعت : 9:4 صبح

قبر معشوق

 

بگذار مثل کاغذی تاخورده باشم

پروانه ای لای کتابی مرده باشم

 

ای زندگی! آخر در آغوشش کشیدم

باید چه چیزی بر سرت آورده باشم...

 

حتی تصور هم نمی کردی که یک روز

از آدمی مانند او دل برده باشم

 

یادش پر از لبخندهای بی دلیل است

اخر چرا از رفتنش آزرده باشم

 

مثل غباری شاد باشم یا بخواهم

یک قله اما ساکت و افسرده باشم

 

مادر چرا شیون؟ مگر تا یاد او هست

من می توانم؟ می توانم مرده باشم؟

 

شیرین خسروی 


دیگر اشعار : شیرین خسروی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بی عشق دست و بال من از زندگی تهی است

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/4/31 ساعت : 10:31 صبح

بی عشق دست و بال من از زندگی تهی است

 

مثل پرنده ای که پر از دست داده است

یا شاخه ای که برگ و بر از دست داده است

 

یا مثل جنگلی که درختان خویش را

یک یک به زخمه ی تبر از دست داده است

 

بی عشق دست و بال من از زندگی تهی است

همچون کبوتری که سر از دست داده است

 

گرچه سرم رسیده به آرامش خیال

اما دلم تو را دگر از دست داده است

 

در جستجوی تو دلم امید خویش را

 کوچه به کوچه ، در به در از دست داده است

 

بر باد رفته یک شبه عشقم، شبیه آن

نخلی که ناگهان ثمر از دست داده است

 

راهم بده به بام خود این مرغک غریب

گم کرده راه و بوم و بر از دست داده است

 

افسوس جز کویر به جایی نمی رسد

ابری که دیدگان تر از دست داده است

 

این مرد را دوباره در آغوش خود بگیر

حالا که بر سر تو سر از دست داده است

 

ابوالفضل صمدی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن