سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1906 ، بازدید دیروز: 6433 ، کل بازدیدها: 8899082


انگار داشتم با تو حرف میزدم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/1/10 ساعت : 12:50 عصر

انگار داشتم با تو حرف می‌زدم

 

انگار داشتم با تو حرف می‌زدم

نامه را که می نوشتم

و انگار روبرویم بودی

به کاغذ که نگاه می کردم.

.

.

 

در پاکت را که بستم، پشت تمبر را 

بوسیدم و چسباندم.

.

.

ببین 

حالم اصلاً دست خودم نیست.

درست 

مثل تو که پیشم نیستی

.

.

مهدی ذوالقدر


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 96/1/9 ساعت : 8:9 عصر

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن  تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟

 

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟

 

زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی

از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن

 

بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست

این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن

 

وای بر من که در این بازی بی سود و زیان

پیش پیمان شکنی چون تو شدم عهد شکن

 

باز با گریه به آغوش تو بر می گردم

چون غریبی که خودش را برساند به وطن

 

تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است

ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن

 

 

فاضل نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/25 ساعت : 11:51 صبح

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند

 

ناز شست روزها !حسی غریبم داده اند 

ظاهری آرام و قلبی ناشکیبم داده اند 

 

چارشنبه سوری ام ، پایان سالی آتشین 

روز و شب با شوق دیدارت لهیبم داده اند 

 

نیم خورده روی دست زندگی افتاده است 

از بهشت گونه هایت هرچه سیبم داده اند

 

من زمین رادوست دارم با تمام تنگی اش 

راضی ام ازاینکه چشمانت فریبم داده اند 

 

رودهای من به آغوشت سرازیرند باز 

رو به اقیانوس آرام تو شیبم داده اند 

 

بیش ازاین ای بغض کهنه! میخکوب من مباش 

من درختی زخمی ام،طرح صلیبم داده اند 

 

می نشینم دانه های اشک را بر نخ کنم 

بازهم تسبیحی از?امن یجیبم? داده اند 

 

حسنا محمدزاده


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلم گرفت

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/25 ساعت : 11:27 صبح

با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر... وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت  بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت

 

هم در هوای ابری آبان دلم گرفت

هم در سکوت سردِ زمستان دلم گرفت

 

هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید

هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت

 

با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر...

وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت

 

بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود

از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت

 

امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت

مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...

 

مجید ترکابادی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گاهی سفر به جاذبه ی ماه لازم ست

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/15 ساعت : 10:3 صبح

گاهی سفر به جاذبه‌ ی ماه لازم‌ ست

 

گاهی سفر به جاذبه‌ی ماه لازم‌ست 

دیوانگی برای همه گاه لازم‌ست! 

 

دل کندن و بریدن رفتن محال نیست 

یک کوه را اراده‌ی یک کاه لازم‌ست 

 

«مقصد رسیدن‌ست» بهانه‌ست جاده هم!

تا آمدن به سوی تو یک راه لازم‌ست! 

 

رفتن دلیل منطقی جاده‌ها نبود... 

در عشق هم‌مسیر نه، همراه لازم‌ست 

 

از نقش‌های بی‌خودی خود مکدّرند 

نه «ها» برای آینه‌ها «آه» لازم‌ست 

 

یک چشم هم‌زدن ره صد ساله رفتن‌ست 

در عشق این توقف کوتاه لازم‌ست!  

 

امیر اکبرزاده


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته غلامرضا طریقی تاریخ : 95/12/10 ساعت : 8:55 صبح

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

 

بگذار زمین زیر پر و بال تو باشد

خورشید نماینده ی فعال تو باشد

 

بگذار پس از این همه حرافی بی ربط

خط های جهان جمله در اشغال تو باشد

 

هر چند خداوند غزل را به بشر داد

تا شعر برازنده ی امثال تو باشد

 

اوضاع جهان بدتر از آن است که بالکل

مضمون غزل فلسفه ی خال تو باشد

 

یک عمر قرار است به هر خاک بیفتی

تا یک وجب از خاک جهان مال تو باشد

 

سیمرغ شوی بگذری از قاف به قاشق!

تا مرغ نحیفی نوک چنگال تو باشد

 

با این همه، بگذار به جای جدلی پوچ

در این جگر سوخته جنجال تو باشد

 

غلامرضا طریقی


دیگر اشعار : غلامرضا طریقی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

بدست علیرضا بابایی در دسته موسی عصمتی تاریخ : 95/12/9 ساعت : 5:34 عصر

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

 

هلا زلال زمین! آبروی دریاها

تهی شد از نم و باران، سبوی دریاها

 

چگونه از تو بگویم؟ که بغض خواهد کرد

در ابتدای سرودن، گلوی دریاها

 

هزار سال پیاپی به نام تو گرم است

کنار اسکله ها گفتگوی دریاها

 

از آن زمان که تو در خم، شراب ناب شدی

کویر پر شده از جستجوی دریاها

 

تمام قونیه، دهلی، تمام آفریقا

به رقص آمده از های و هوی دریاها

 

جهان ولی نگران است از زمانی که

به گورها برود آرزوی دریاها

 

موسی عصمتی


دیگر اشعار : موسی عصمتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/12/4 ساعت : 11:7 صبح

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

 

قطار شو که مرا با خودت سفر ببری

به دورتر برسانی ــ به دورتر ببری

 

تمام بود ونبود مرا در این دنیا

که تا ابد چمدانی ست مختصر ببری

 

ومن تمام خودم را مسافرت بشوم

تو هم مرا به جهان های تازه تر ببری

 

سپس نسیم شوی تو و بعد ازآن یوسف...!

که پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری

 

مرا به خواب مه آلود ابرهای جهان

به خواب های درختانِ بارور ببری

 

و بعد نامه شوم من... چه خوب بود مرا

خودت اگر بنویسی ــ خودت اگر ببری

 

عجیب نیست که هیزم شکن بیاشوبد

درخت اگر که تو باشی دل از تبر ببری

 

دوباره زوزه ی باد و شکستن جاده

چه می شود که مرا با خودت سفر ببری

 

پیمان سلیمانی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 95/12/1 ساعت : 12:6 عصر

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

 

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

 

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست

عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

 

رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است

سکه ی «قلب» زیانی ست که نفروخته ام

 

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده ست

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

 

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام

 

 

فاضل نظری 


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 95/12/1 ساعت : 9:17 صبح

 

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش

هزار راه مرا، ای یگانه پایان باش

 

برای آنکه نگویند، جسته‌ایم و نبود

تو آن‌که جسته و پیداش کرده‌ام، آن باش

 

دوباره زنده کن این خسته ی خزان زده را

حلول کن به تنم جان ببخش و جانان باش

 

کویر تشنه‌ی عشقم، تداوم عطشم

دگر بس است، ز باران مگوی، باران باش

 

دوباره سبز کن این شاخه‌ی خزان زده را

دوباره در تن من روح نوبهاران باش

 

بدین صدای حزین، وین نوای آهنگین

به باغ خسته‌ی عشقم، هزاردستان باش

 

حسین منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

محبوب کردن