سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1086 ، بازدید دیروز: 4782 ، کل بازدیدها: 9475243


چقدر دوستت دارم

بدست علیرضا بابایی در دسته هستی دارایی تاریخ : 96/4/27 ساعت : 10:48 صبح

چقدر دوستت دارم

 

 آنقدر دوستت دارم 
که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم!
هر بار که می پرسی، چقدر؟!
با خودم فکر می کنم؛
دریا چطور 
حساب موجهایش را نگه دارد؟!
پاییز از کجا بداند 
هر بار چند برگ از دست میدهد؟!
ابرها چه می دانند 
چند قطره باریده اند؟!
خورشید مگر یادش مانده 
چند بار طلوع کرده است؟!
و من،
چطور بگویم که،
چقدر دوستت دارم 
.
#هستی_دارایی


دیگر اشعار : هستی دارایی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

از من گرفتی خلوت بکر جهان ات را

بدست علیرضا بابایی در دسته مهتاب یغما تاریخ : 96/4/26 ساعت : 9:33 صبح

هم دوست دارم غرق عشقی آتشین باشی هم تشنه ام نفرین کنم هم بسترانت را

 

 

از من گرفتی خلوت بکر جهان ات را

می خواستم مهتاب باشم آسمان ات را

 

می شد اگر می خواستی،مانند تن پوشی

دور تنم محکم بپیچی بازوانت را

 

هم دوست دارم غرق عشقی آتشین باشی

هم تشنه ام نفرین کنم هم بسترانت را

 

تنها شرابت را بنوش و دلربایی کن

بی من ننوش اما تو ... جام شوکرانت را

 

بوسیدن تو آرزویی غیر ممکن نیست

 من می رسانم بر لبم یک روز جانت را

 

مهتاب یغما

 


دیگر اشعار : مهتاب یغما
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نگیر فاصله از من ، بیا کنارم باش

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/4/25 ساعت : 9:17 صبح

نگیر فاصله از من ، بیا کنارم باش

نگیر فاصله از من ، بیا کنارم باش

اسیر فصل خزانم ، بیا بهارم باش

 

نگو که فرصت دیدار ما میسر نیست

دلیل محکم یک عمر انتظارم باش

 

چه قدر جای تو در زندگی من خالیست

در این مسیر پر از هیچ ، کوله بارم باش

 

دچار تو شده کل وجودم اما تو

کمی دچار خود و اندکی دچارم باش

 

تمام عمر ، تو دار و ندار من بودی

مرا رها کن از این غم ، طناب دارم باش

 

بیا به عکس مزارم سلام کن گاهی

شبیه دسته گلی بر سر مزارم باش

 

برای دل خوشی ام گریه کن هر از گاهی

برای دل خوشی ام ، "عشق" ، بی قرارم باش

 

سمانه_ میرزایی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

عابری می زده و دل زده از تزویرم

بدست علیرضا بابایی در دسته مجتبی سپید تاریخ : 96/4/25 ساعت : 9:11 صبح

 

 

عابری می زده و دل زده از تزویرم

مستی و راستی از اهل قلم دلگیرم

 

شهرمن شهره‌ی شاعرکشی وشحنه گری‌ست

به دلیلی که نمیدانمش اینجا گیرم

 

چه کسی دیده غم واقعی‌ام را در شعر

من که مشهور غزلهای پر از تصویرم

 

شعر درد است و این درد به غایت دلچسب

اعتیادیست که ناجور به او زنجیرم

 

نفسم شعر و تنم شعر و روانم شعر است

من اگر شعر نباشد بخدا میمیرم

 

مثل این کودک تریاک فروش سر خط

دست تقدیر چنین ساخته بی تقصیرم

 

غزلم شکوه‌ی منظوم نباید میشد

چه کنم بسته به احساس قلم میگیرم

 

 مجتبی سپید


دیگر اشعار : مجتبی سپید
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردان

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 96/4/24 ساعت : 5:18 عصر

 

در این دریا، چه می جویند ماهی‌های سرگردان

مرا آزاد می‌خواهی؟ به تنگ خویش برگردان

 

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان

 

دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟

خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

 

من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق

طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان

 

به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری

همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان

 

من از سرمایه عالم همین یک "قلب" را دارم

اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان

 

در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست

مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان

 

فاضل نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

سلام ای عشق دیروزی

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدرضا نظری تاریخ : 96/4/15 ساعت : 7:40 عصر

سلام ای عشق دیروزی

 

سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی

که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی

 

سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی

و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی

 

به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!

سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی

 

قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب

و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی

 

اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای...روزی

رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!

 

نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری

کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!

 

محمدرضا_نظری


دیگر اشعار : محمدرضا نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/4/7 ساعت : 11:59 صبح

گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست

 

گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست

برخاستی?رفتی و آتش از دلم برخاست

 

آواره ام!برگرد!در من قصر شیرین است

یک تکه از خاک وجودم خانه لیلاست

 

چشمان من خاصیّت بخشندگی دارند

یک روز می بینی که چشمان تو هم زیباست

 

چیزی نگو ?امشب صدا را باد خواهد برد

حسی که در دل داری از پیراهنت پیداست

 

من خسته ام...عمریست یک دیوانه در قلبم

سر می زند بر سنگ و میپرسد:کسی اینجاست؟

 

من عاشقم?او نیست?اما هر دو تنهاییم

من بی خودم تنهایم و او با خودش تنهاست

 

مهرانه_جندقی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ماه بانو زیر چادر دست پنهان کرده بود

بدست علیرضا بابایی در دسته موسی عباسی مقدم تاریخ : 96/4/4 ساعت : 9:52 صبح

ماه بانو زیر چادر دست پنهان کرده بود

 

ماه بانو زیر چادر دست پنهان کرده بود

عشق را در لای پلک مست پنهان کرده بود


تاکه نامحرم نبیند او چه دارد زیر سر

زلف راآن زیرها باشست پنهان کرده بود


عاشقان زردند تا مردم بدانند عاشق است

از سفیدی آنچه بود وهست پنهان کرده بود


موی او بورست یا مشکی نمی دانم فقط

آنچه زیر روسری می بست پنهان کرده بود


صورت او که هزاران جلوه مثل سیب داشت

ازنگاه مردمان پست پنهان کرده بود


هرچه خوبی داشت بانو زیر تور چادرش

از زمین تا فرق سر یکدست پنهان کرده بود

 

 

موسی عباسی مقدم


دیگر اشعار : موسی عباسی مقدم
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قد یک کوه.،دل غمزده ام غم دارد

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/3/18 ساعت : 8:16 عصر

 

قد یک کوه.،دل غمزده ام غم دارد

روزگارم که  فقط میل به ماتم دارد

 

ایستاده ست لب دره ی ٍرفتن، اما

پای ٍپیش آمدن ٍحادثه را کم دارد

 

مثل  کوهی که به تهدید فرو میریزد

مثل ارگی که فقط خاطره از بم دارد؛

 

خواستم، خواستن اما نتوانستن بود

گاه، امید فقط یأس دمادم دارد

 

« آسمان بار امانت نتوانست کشید »

چه توقع که خدا از من آدم دارد

 

 

خالد عظیمی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خاتون ِ مو شرابی!

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/3/18 ساعت : 7:48 عصر

خاتون ِ مو شرابی!

 

خاتون ِ مو شرابی! هستم خمار امشب

 ابر ِ هزار خوشه! بر من ببار امشب

 

بگذار در هوایم، سر روی ِ شانه هایم

 تعریف کن برایم از روزگار امشب

 

 مو بافه بافه وا کن، از هم جدا جدا کن

 بر شانه ات رها کن چون آبشار امشب

 

دل را که خوب بردی، با من برقص کُردی

 حالا که چرخ خوردی با عود و تار امشب

 

آتش گرفتم از تب، من را بده مرتب

 بوسه به بوسه از لب؛ شهد ِ انار امشب

 

تیهوی ِ بختیاری! زیباترین قناری!

از چنگ ِ من نداری راه ِ فرار امشب

 

یکباره و به سبک ِ غارتگران ِ شب که..

میگیرم آن دو کبک ِ مست ِ بهار امشب

 

دریا: سماعی از دف، تا ساحلت مشرّف

 هر موج داده از کف: صبر و قرار امشب

 

از خاب ِ خوش پریدم، اما تو را ندیدم

 از دورها شنیدم سوت ِ قطار امشب

 

جایت چقدر خالی مانده در این حوالی

 گلهای ِ نقش ِ قالی سر روی ِ دار امشب

 

برگ است و باد و پرده، هوهوی ِ پشت ِ نرده

 ای وای غم چه کرده با شاخسار امشب

 

کاناپه، میز و گلدان، یخ کرده چای ِ فنجان

 بر شیشه های ِ باران: عطر ِ بخار امشب

 

عکسی از آشنایی در دست ِ من، کجایی؟

 میگریم از جدایی دیوانه وار امشب

 

شعر است و شور ِ شیراز، رفتی اگرچه با ناز

 میخاهمت ولی باز دیوانه وار امشب

 

شهراد_میدری


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

محبوب کردن