سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 341 ، بازدید دیروز: 1827 ، کل بازدیدها: 10401740


دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»

بدست علیرضا بابایی در دسته سجاد رشیدی پور تاریخ : 97/2/5 ساعت : 8:7 عصر

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!» خوش می‌روی، گذار تو از این گذر به خیر  من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر  یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر  یادت نمی‌رود ز خیالم؛ مگر به مرگ ذکرت نمی‌رود به زبانم؛ مگر به خیر  بی‌خوابی ارمغان دل رفته‌ی من است هرگز نمی‌شود شب عاشق، سحر، به خیر  تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم دستی بلند کردم و گفتم:«سفر به خیر!»  #سجاد_رشیدی_پور

 

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»

خوش می‌روی، گذار تو از این گذر به خیر

 

من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم

یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر

 

یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد

آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر

 

یادت نمی‌رود ز خیالم؛ مگر به مرگ

ذکرت نمی‌رود به زبانم؛ مگر به خیر

 

بی‌خوابی ارمغان دل رفته‌ی من است

هرگز نمی‌شود شب عاشق، سحر، به خیر

 

تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم

دستی بلند کردم و گفتم:«سفر به خیر!»

 

#سجاد_رشیدی_پور


دیگر اشعار : سجاد رشیدی پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خورشید من! برای تو یک ذره شد دلم

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 97/1/31 ساعت : 1:35 عصر

خورشید من! برای تو یک ذره شد دلم

 

خورشید من! برای تو یک ذره شد دلم

چندان که در هوای تو از خاک بگسلم

 

دل را قرار نیست، مگر در کنار تو

کاین سان کشد به سوی تو، منزل به منزلم

 

کبر است یا تواضع اگر، باری این منم

کز عقل ناتمامم و در عشق کاملم

 

با اسم اعظمی که به جز رمز عشق نیست

بیرون کِش از شکنجه‌ی این چاه بابلم

 

بعد از بهارها و خزان‌ها، تو بوده‌ای

ای میوه‌ی بهشتی از این باغ، حاصلم

 

تو آفتاب و من چو گل آفتابگرد

چشمم به هر کجاست تویی در مقابلم

 

دریا و تخته پاره و توفان و من، مگر

فانوس روشن تو کشاند به ساحلم

 

شعرم ادای حق نتواند تو را، مگر

آسان کند به یاری خود «خواجه» مشکلم

«با شیر اندرون شد و با جان به‌در شود

عشق تو در وجودم و مِهر تو از دلم»

 

حسین منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تقدیر من این بود

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدرضا ترکی تاریخ : 97/1/27 ساعت : 10:42 صبح

تقدیر من این بود در این غار مجازی  تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

 

تقدیر من این بود که نفرین شده باشم

تبدیل به این سایه ی غمگین شده باشم

 

تقدیر من این بود در این غار مجازی

تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

 

صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت

نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم

 

ترس من از این است، اگر دیر بیایی

حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم

 

روزی که بیایی و دل و دین بربایی

شاید من کافر شده بی دین شده باشم!

 

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت

نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم

 

#محمدرضا_ترکی


دیگر اشعار : محمدرضا ترکی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چیزی از عشق بلاخیز نمیدانستم

بدست علیرضا بابایی در دسته سجاد سامانی تاریخ : 97/1/26 ساعت : 10:7 صبح

چیزی از عشق بلاخیز نمی‌دانستم   هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم

 

چیزی از عشق بلاخیز نمی‌دانستم 

هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم

در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق 

چه کنم؟ شیوه ی پرهیز نمی‌دانستم

گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟ 

گفت من نام تو را نیز نمی‌دانستم

بغض را خنده ی مصنوعی من پنهان کرد 

گریه را مصلحت‌آمیز نمی‌دانستم

عشق اگر پنجره‌ای باز نمی کرد به دوست 

مرگ را اینهمه ناچیز نمی‌دانستم

سجاد سامانی


دیگر اشعار : سجاد سامانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هنوز آن کودکی هستم که از قهر تو میترسد

بدست علیرضا بابایی در دسته مسعود بابائی تاریخ : 97/1/24 ساعت : 3:51 عصر

هنوز آن کودکی هستم که از قهر تو می‌ترسد  همان که از غم پنهان تو چیزی نمی فهمد

 

هنوز آن کودکی هستم که از قهر تو می‌ترسد 

همان که از غم پنهان تو چیزی نمی فهمد 

 

برایم نوح بودی و چو کنعان ناخلف بودم 

ولی این بار کنعان دل به آیین تو می‌بندد

 

دل دیوانه و سرکش ندیدی معجزاتش را ؟؟

هوا عطر خدا دارد پدر وقتی که می‌خندد 

 

صدایت قرص تسکینم چه نجوایش چه فریادش 

به هر چه دارم از دنیا صدای توست می‌ارزد

 

به روی شانه ام دستت که باشد کوهم و مغرور

دلم را قرص کردی چون دل هر کوه می‌لرزد

 

به موهایت قسم مدیون دریای دلت هستم 

پدر ، آن قهرمانی که بدون وقفه می‌جنگد

 

مسعود بابائی 


دیگر اشعار : مسعود بابائی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تا باد میان من و تو نامه رسان است

بدست علیرضا بابایی در دسته مژگان عباسلو تاریخ : 97/1/22 ساعت : 9:45 صبح

تا باد میان من و تو نامه‌‌ رسان است

 

تا باد میان من و تو نامه‌‌رسان است

موی من و آرامش تو در نوسان است

 

 

دستی که مرا از تو جدا کرد نفهمید

دعوا نمک زندگی هم‌قفسان است

 

هرچند که هر شاخه‌ گلی رنگی و بویی…

اما دَلگی خاصیت بوالهوسان است

 

بگذار که اوقات تو را تلخ کنم گاه

شیرینی بسیار، خوراک مگسان است

 

هر روز زمین شاهد توفان مهیبی‌ست

تا باد میان من و تو نامه‌رسان است

 

دنیا که به کام من و تو نیست، نبوده‌است

بگذار ندانیم به کام چه کسان است!

 

مژگان عباسلو


دیگر اشعار : مژگان عباسلو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خطی، خبری، هلهلهای از تو ندارم

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد سلمانی تاریخ : 97/1/21 ساعت : 12:3 عصر

خطی، خبری، هلهله‌ای از تو ندارم

 

خطی، خبری، هلهله‌ای از تو ندارم

با این همه حتی گله‌ای از تو ندارم

 

آماده‌ی ویران شدنم، حیف، زمانی‌ست

دیگر اثر زلزله‌ای از تو ندارم

 

در دست، به جز شاخه‌ی خشکیده‌ی سرخی

در پای، به جز آبله‌ای از تو ندارم

 

عمری‌ست فقط شاعر چشمان تو هستم

هر چند که چشمِ صله‌ای از تو ندارم

 

بگذار به در گویم و دیوار بفهمد

من فاصله‌ای، فاصله‌ای از تو ندارم

 

هر لحظه بیایی، قدمت روی دو چشمم

در دل به خدا مسئله‌ای از تو ندارم...

 

#محمد_سلمانی


دیگر اشعار : محمد سلمانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 97/1/18 ساعت : 11:53 صبح

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا

 

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا

باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا

 

چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر

ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا

 

مگذار با خبر شود از مقصدت کسی

حتی به سوی میکده وقت اذان بیا

 

شُهرت در این مقام به گمنام بودن است

از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا

 

ایمان خلق و صبرِ مرا امتحان مکن

بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

 

«قلب» مرا هنوز به یغما نبرده ای!

ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا

 

فاضل نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

برای بار هزارم میگویم که دوستت دارم

بدست علیرضا بابایی در دسته نزار قبانی تاریخ : 97/1/17 ساعت : 4:46 عصر

برای بار هزارم می‌گویم که دوستت دارم

 

برای بار هزارم می‌گویم که دوستت دارم

چگونه می‌خواهی شرح دهم چیزی را که شرح‌دادنی نیست؟

چگونه می‌خواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم؟

اندوهم چون کودکی‌ست… هر روز زیباتر می‌شود و بزرگ‌تر

بگذار به تمام زبان‌هایی که می‌دانی و نمی‌دانی بگویم

تو را دوست دارم

بگذار لغت‌نامه را زیرورو کنم

تا واژه‌ای بیایم هم‌‌اندازه‌ی اشتیاقم به تو

و واژه‌هایی که سطح سینه‌هایت را بپوشاند

با آب، علف، یاسمن

بگذار به تو فکر کنم

و دلتنگت باشم

به‌خاطر تو گریه کنم و بخندم

و فاصله‌ی وهم و یقین را بردارم

بگذار صدایت بزنم، با تمام حرف‌های ندا

که اگر به‌نام آوازات ندادم، از لبانم زاده شوی

بگذار دولت عشق را بنیان گذارم

که شهبانویش تو باشی

و من بزرگ عاشقانش

بگذار انقلابی به راه اندازم

و چشمانت را بر مردم مسلط کنم

بگذار… با عشق چهره‌ی تمدن را دگرگون سازم

تمدن تویی، تو میراثی هستی که شکل گرفته

از پس هزاران سال، در دل زمین

دوستت دارم

چگونه می‌خواهی اثبات کنم وجودت را در جهان

مثل وجود آب

مثل وجود درخت

تو آفتابگردانی

و نخلستان

و نغمه‌ای که از جان برمی‌خیزد…

بگذار با سکوت بگویمت

وقتی که واژه‌ها توان گفتن ندارند

و گفتار دسیسه‌ای‌ست که هم‌دستش می‌شوم

و شعر به صخره‌ای سخت بدل می‌گردد

 

نزار قبانی


دیگر اشعار : نزار قبانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بیا برای تو قدری بهار آوردم

بدست علیرضا بابایی در دسته سعید صولت تاریخ : 97/1/16 ساعت : 7:10 عصر

بیا برای تو قدری بهار آوردم کرشمه های غم انگیز تار آوردم  سر سپید و جوانی و عمر رفته‌ی خود برای چشم تری با وقار آوردم  نشد تمام درختان باغ را بخرم گلی برای تو از سبزه زار آوردم  تمام شهر پر از دلبران زیبا بود حدیث عشق تو را از کنار آوردم!  قد خمیده ی مردی که دوستت دارد حکایتی ست که بی انتظار آوردم  کمی شراب سفید و کمی غزل،سوغات برایت از سفر قندهار آوردم  هزار شعر فخیم از خودم شنیدی حیف خوشت نیامد و من "شهریار" آوردم  اگر که بی تو زمستان شدم ،فدای سرت بیا ... برای تو قدری بهار آوردم  #سعید_صولت

 

بیا برای تو قدری بهار آوردم

کرشمه های غم انگیز تار آوردم

 

سر سپید و جوانی و عمر رفته‌ی خود

برای چشم تری با وقار آوردم

 

نشد تمام درختان باغ را بخرم

گلی برای تو از سبزه زار آوردم

 

تمام شهر پر از دلبران زیبا بود

حدیث عشق تو را از کنار آوردم!

 

قد خمیده ی مردی که دوستت دارد

حکایتی ست که بی انتظار آوردم

 

کمی شراب سفید و کمی غزل،سوغات

برایت از سفر قندهار آوردم

 

هزار شعر فخیم از خودم شنیدی حیف

خوشت نیامد و من "شهریار" آوردم

 

اگر که بی تو زمستان شدم ،فدای سرت

بیا ... برای تو قدری بهار آوردم

 

سعید صولت 


دیگر اشعار : سعید صولت
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن