سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1093 ، بازدید دیروز: 4782 ، کل بازدیدها: 9475250


علّمت همه شوخی و دلبری آموخت

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/6/23 ساعت : 10:40 صبح

علّمت همه شوخی و دلبری آموخت

 

علّمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

 

غلام آن لب ضحاک و چشم فتّانم

که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت

 

تو بُت چرا به معلم روی که بتگر چین،

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت؟

 

هزار بلبل دستان سرای عاشق را

بباید از تو سخن گفتنِ دری آموخت

 

برفت رونق بازار آفتاب و قمر

از آنکه ره به دکان تو مشتری آموخت

 

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

 

مرا به شاعری آموخت روزگار  آنگه

که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

 

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من

وجود من از میان تو لاغری آموخت

 

بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

چنان بکَند که سوفی قلندری آموخت

 

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

 

من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش

ندیده ام، مگر این شیوه از پری آموخت

 

به خون خلق فرو برده پنجه کاین حنّاست

ندانمش که به قتل که شاطری آموخت

 

چنین بگریم ازین پس که مرد بتواند

در آب دیده ی سعدی شناوری آموخت...

 

سعدی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چه شود پر شود از حجم لطیفت بغلم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/6/21 ساعت : 11:15 صبح

چه شود پر شود از حجم لطیفت بغلم

 

چه شود پر شود از حجم لطیفت بغلم

نازکم! دلبرکم! شور کلامم! غزلم!

 

گرچه لشکر کشد از هر طرفی غم سویم

تلخی ای نیست چو الطاف تو باشد عسلم!

 

عشوه های تو در آشوب دلم بی بدل اند

من هم ای زلزله در درک لبت بی بدلم

 

در لبت مستی انواع شراب ناب است

من اگر مست ام و لایعقلم از این قبَلم

 

چون شد آن راز گشاینده در آغوش تو کشف

باز شد چم و خم معنی خیرالعملم

 

تو بگو بوسه چه آداب و رسومی دارد

تا من اجرا کنم ای که چو تویی بی جدلم

 

تا دلم بهره ور از معجزه ی صلح تو شد

فارغ از جنگ و هیاهوی میان مللم

 

م_هادی_جهان_آبادی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

لذتی بیاد ماندنی است

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/6/21 ساعت : 11:4 صبح

مترسک و عشق

 

از مترسکی سوال کردم

آیا از ماندن در مزرعه بیزار نشده‌ای؟

پاسخم داد و گفت:

در ترساندن و آزار دیگران

لذتی بیاد ماندنی است

پس من از کار خود راضی هستم

و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم.

 

اندکی اندیشیدم

و سپس گفتم:

راست گفتی من نیز چنین لذتی را

تجربه کرده بودم.

 

گفت:

تو اشتباه می‌کنی

زیرا کسی نمی‌تواند چنین لذتی را ببرد،

مگر آن که درونش

از کاه پر شده باشد!

 

#جبران_خلیل_جبران


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی

بدست علیرضا بابایی در دسته اسماعیل مزیدی تاریخ : 96/6/17 ساعت : 8:0 عصر

یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی

 

یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی

به خلوت با خیال من تکلم میکنی گاهی

 

هر آن لحظه که پیدا میشوی از دور مثل من

به ناگه دست وپای خویش راگم میکنی گاهی

 

چنان دریای ناآرام و توفانی، تو روحم را

اسیر موج های پر تلاطم میکنی گاهی

 

دلم پرمیشود ازاشتیاق وخواهشی شیرین

در آن لحظه که نامم را ترنم میکنی گاهی

 

همه شعروغزل های پراحساس مرا با شوق

تو می خوانی و زیر لب تبسم میکنی گاهی

 

تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق

یقین دارم تو هم من را تجسم میکنی گاهی

*

اسماعیل مزیدی


دیگر اشعار : اسماعیل مزیدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !

بدست علیرضا بابایی در دسته مجتبی سپید تاریخ : 96/6/13 ساعت : 11:18 صبح

ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !

 

ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !

بعد از تو من میمانم و جنگ روان بیچاره من! 

 

تنها کلام نقش من تکرار افسوس است در 

سریال اُف بر زندگی "این داستان"بیچاره من!

 

تقدیر مجذوبان تو چیزی جز این تفسیر نیست

بیچاره او بیچاره این بیچاره آن بیچاره من!

 

لبهایم از احساس دلتنگی ترک برداشتند

از بس که بوسیدم تو را هر ناگهان بیچاره من!

 

هم خنده ها هم گریه ها در اختیارم نیستند

فرقی ندارم هیچ با دیوانگان بیچاره من !

 

این روزها از چشمها میخوانم این ناگفته را

تغییر کردم از زمین تا آسمان بیچاره من !

 

مجتبی سپید 


دیگر اشعار : مجتبی سپید
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چنان سیلی که میپیچد به هم آبادی ما را

بدست علیرضا بابایی در دسته جواد زهتاب تاریخ : 96/6/3 ساعت : 8:28 عصر

چنان سیلی که می‌پیچد به هم آبادی ما را

 

چنان سیلی که می‌پیچد به هم آبادی ما را

غم تو می‌برد با خود تمام شادی ما را

 

به این امید می‌گردم مگر خاک رهت گردم

که دامانت برانگیزد غبار وادی ما را

 

مرا هر چند می‌خواهی ولی در بند می‌خواهی

رها کن گیسوانت را ، بگیر آزادی ما را

 

تو از لیلی نسب داری و من از نسل مجنونم

از این بهتر چه خواهی نسبت اجدادی ما را

 

اگر با قیس می‌سنجی، جنونم را تماشا کن

هوای بیستون داری، ببین فرهادی ما را

 

هوای مشک گیسویی، خیال چشم آهویی

ببین بر باد داد آخر، سر صیّادی ما را

 

جواد زهتاب


دیگر اشعار : جواد زهتاب
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

می شود عاشقِ دلداده و یارم باشی؟

بدست علیرضا بابایی در دسته رقیه نوری پور تاریخ : 96/5/30 ساعت : 10:23 صبح

می شود عاشقِ دلداده و یارم باشی؟

 

می شود عاشقِ دلداده و یارم باشی؟

و به کوتاهیِ"یک عمر"کنارم باشی؟

 

حسرتِ دیدنِ تو،کرده زمین گیر مرا

«دردِ بیچاره»منم!کاش دچارم باشی

 

سوختم،سوختم از گرمی احساساتم

آهِ مرداد شدم تا تو بهارم باشی

 

بی قرارت شده ام در تب و تابم هرشب

می شود«عشق»تو یک لحظه قرارم باشی؟

 

ترسم از مرگ و از آن رفتن اجباری نیست

ترسم آن است که«تو»چوبه ی دارم باشی

 

آه!یارم نشدی،کاش که بعد از مرگم

شمعِ جا مانده به پهلوی مزارم باشی


رقیه نوری پور 


دیگر اشعار : رقیه نوری پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

بدست علیرضا بابایی در دسته افشین یداللهی تاریخ : 96/5/30 ساعت : 10:3 صبح

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

 

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

شیطان رانده، سجده کنان عاشقت شود

 

 از تو بعید نیست میان دو خنده ات

تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود

 

 توران به خاک خاطره هایت بیافتد و

آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود

 

چشمان تو، که رنگ پشیمانی خداست

درآینه، بدون گمان، عاشقت شود

 

از تو بعید نیست، قیامت کنی و بعد

خاکستر جهنمیان عاشقت شود

 

 وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست

هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود


از من بعید بود ولی عاشقت شدم...

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود

 

  افشین یداللهی


دیگر اشعار : افشین یداللهی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بوی رفتن می دهد با من مدارا کردنت

بدست علیرضا بابایی در دسته مرجان علیشاهی تاریخ : 96/5/27 ساعت : 5:0 عصر

بوی رفتن می دهد با من مدارا کردنت

 

بوی رفتن می دهد با من مدارا کردنت 

سخت دلتنگم برای اخم و دعوا کردنت 

 

عطر خوبی می زنی از در که بیرون می روی 

دلخورم از این همه خود را فریبا کردنت 

 

گفتم آیا خسته ای از زندگانی پیش من؟ 

سخت رنجیدم من از اینگونه حاشا کردنت 

 

گفتمت میل سفر دارم تو گفتی صبر کن 

خسته ام، دلخسته از امروز و فردا کردنت 

 

می شنیدم دیشب آن لحن پر از افسوس را 

صورت گریان و آن آه و دریغا کردنت 

 

می هراسم از نگاه خیره تو سمت در 

رنگ حسرت دارد آخر این تماشا کردنت 

 

با زبان بی زبانی حرف خود را گفته ای 

می روم دیگر نمی خواهم مدارا کردنت

 

 

مرجان علیشاهی


دیگر اشعار : مرجان علیشاهی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هی بوسه نزن با هیجان گوشه ی لب را

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/5/26 ساعت : 8:48 صبح

 

هی بوسه نزن با هیجان گوشه ی لب را

یک لحظه رعایت بکن آداب ِادب را

 

دندان به لبم می زنی انگار شبانه..

پاتک زده ای قسمتی از باغ ِرطب را

 

گرمای لبت روی لبم در نوسان است

بالا نبری در تنم اندازه ی تب را

 

با آتش ِبرخورد ِلبت با رگ ِگردن..

بر هم زده ای رابطه ی مغز و عصب را

 

از بس که میان ِدو لبم جای ِکبودی ست..

انگار که "داعش" زده استان ِ"حلب" را

 

دیشب که سراسیمه تو را گاز گرفتم..

حال آمده ای نقد کنی عین ِطلب را

 

اینگونه که در اول ِشب بوسه گرفتی..

ای وااای...خدا خیر کند آخر ِشب را

 

مسعود محمدپور


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن