سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه وبلاگ نویسی بصیرت و اتحاد جهان اسلام
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 6551 ، بازدید دیروز: 6471 ، کل بازدیدها: 1854103


لب باز کنم ، حرف وداع آمده بیرون

بدست فرانک در دسته علی کریمان تاریخ : 93/5/17 ساعت : 7:23 عصر

یاد آور احوال نزارم، چه بگویم؟   
حکاکی بر سنگ مزارم، چه بگویم؟

یک عمر دلم خون شد و گفتم، نشنیدید  
حالا که ترک خورده انارم چه بگویم؟

رد قدم رهگذران مانده به قلبم 
دفترچه ی صدبرگ چنارم، جه بگویم؟

چشمم به زمین خشک تر از ریشه ی من شد
!
از وعده ی هر سال بهارم چه بگویم؟

گفتند بگو خاطره ی شاد چه داری؟ 
از خاطره هایی که ندارم چه بگویم؟

دریای محبت همه جا هست، ولی حیف
وقتی که نیایند کنارم چه بگویم؟

لب باز کنم، حرف وداع آمده بیرون 
من سوت غم انگیز قطارم، چه بگویم؟

علی کریمان

فیس بوک شاعر


دیگر اشعار : علی کریمان
دیدگاه

نویسنده : فرانک

دختر پاییزی...

بدست محسن آبیار در دسته تاریخ : 93/5/17 ساعت : 1:21 صبح

 

 

من در کنار تو،تو در کنار من

بی تو همیشه خزانم؛ای نگار من


من عاشقانه نوشتم برای تو

تو دلبرانه  نشستی کنار من!


من بی تو شبی زار و خسته ام

تو   یادگاری شب های تار من!


من عارفم به تمام نگاه تو

تو میوه های  درخت انار من!


من ترجمان فصل خزان و عشق

تو دختر پاییز ی و قرار من!


"من" در شروع همه عاشقانه ها

"تو"  منتهای همه انتظار من!




"محسن آبیار"

....................................................................................

یک صدمین قطعه شعر در اینجا را  در زاد روز خویش از اشعار خودم گذاشتم...پر واضح است که در حد و اندازه ی این وبلاگ نخواهد بود و نیست...اما شما به بزرگواری و زیبایی خوتان حلال بفرمایید و کمی این حقیر را تحمل!متشکرم

 

 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

تو آن بتی که خود از بت شکن بجا مانده

بدست فرانک در دسته علی ارجمند تاریخ : 93/5/15 ساعت : 3:39 عصر

 

اگرچه از تو هزاران سخن بجا مانده
سکوت بوده هر آنچه زمن بجا مانده

عبور کرده ای و از تنت در این کوچه
هنوز عطر گل یاسمن بجا مانده

چگونه اشک نریزم که بین اینهمه گرگ
فقط ز یوسف من پیرهن بجا مانده

تنم به سردیِ خاکستر و دلم انگار
گدازه ای است که از سوختن بجا مانده

هرآنکه داد شکستم شکستمش ، جز تو
تو آن بتی که خود از بت شکن بجا مانده

اگرچه رفته ای اما تو آن سرافرازی
کزاین مبارزه ی تن به تن بجا مانده

علی ارجمند

 


دیگر اشعار : علی ارجمند
دیدگاه

نویسنده : فرانک

میان ماندن و رفتن مردد بود پاهایش

بدست فرانک در دسته حسین طاهری تاریخ : 93/5/13 ساعت : 1:4 صبح

 

برایش شعر خواندم اشک هایش را درآوردم
پس از یک عمر خاموشی صدایش را درآوردم

کلیم قصه هایم دست خالی مانده بود اما
زدم بر نیل و آخر سر عصایش را درآوردم

دلم پر بود از دستش ولی با زور خندیدم
و با دست خودم رخت عزایش را درآوردم

سپس با بوسه ای زیر زبانش را کشیدم تا  _
_
ته و تووی تمام ماجرایش را درآوردم

میان ماندن و رفتن مردد بود پاهایش
نشستم، کفشهای تا به تایش را درآوردم

و او از خانه رفت و من برای رفع دلتنگی
نشستم رو به آیینه ادایش را درآوردم

حسین طاهری

 

وبلاگ شاعر


دیگر اشعار : حسین طاهری
دیدگاه

نویسنده : فرانک

رسیده بی تو جهانم به کوچه ای بن بست

بدست فرانک در دسته سیده تکتم حسینی تاریخ : 93/5/11 ساعت : 5:15 عصر

و پا به پای توآمد و پا به پات نشست
دلم اگرچه گرفت و دلم اگرچه شکست

به رسم خاطره هامان همیشه چشم به چشم
همیشه شانه به شانه همیشه دست به دست

گره زدم به خیالت حقیقت خود را
تویی به موی من آشفته ، من به بوی تو مست

منم شبیه حضوری که هست اما نیست
تویی شبیه خیالی که نیست اما هست  …

چه روزهای سیاهی که بی تو سهم دلم
سکوت بود و سکوت و شکست بود و شکست

و پرسه های شبانه کنار دلتنگی
رسیده بی تو جهانم به کوچه ای بن بست

تکتم حسینی

 فیس بوک شاعر

 

 

 


دیگر اشعار : سیده تکتم حسینی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

نامه بر

بدست علیرضا در دسته احسان افشاری تاریخ : 93/5/11 ساعت : 8:19 صبح

نامه نوشتن

یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر

من نامه بر بین تو بودم با کسی دیگر


طاقت نمی آوردم اما نامه می بردم

از او به تو ..از تو به او.. مرداد .. شهریور


پاییز شد با خود نشستم نقشه ایی چیدم

می خواستم غافل شوید از حال همدیگر


با زیرکی تقلید کردم دست خطش را

یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر


او می نوشت : آغوش تو پایان تنهایی است

تغییر می دادم : که از تو خسته ام دیگر


او می نوشت : اینجا هوا شرجی است غم دارد

تغییر می دادم : هوا خوب است در بندر


او می نوشت : ای کاش امشب پیش هم بودیم ...

تغییر می دادم : که از این عاشقی بگذر ...


باید ببخشی نامه هایت را که می خواندم

در جوی می انداختم با چشمهایی تر


با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی

از مرده ریگ این جهان بی در و پیکر


آن نقشه باید بین آنها را به هم می زد

اما به یک احساس فوق العاده شد منجر :


آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست

ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر


دیدید هم را بینتان سوتفاهم بود ؛

آن هم به زودی برطرف شد بی پدرمادر


با خنده حل شد آن کدورت های طولانی

این بین و بس من بودم و یک حس شرم آور


شاید اگر در نامه ها دستی نمی بردم

آن عشق با دوری به پایان می رسید آخر


رفتی دوچرخه گوشه ی انباریم پوسید

آه از ندانم کاریت ای چرخ بازیگر !


شاید تمام آن چه گفتم خواب بود اما

من مرده ام در خویش ...بیدارم نکن مادر

 


احسان افشاری


با تشکر از هما روزبه  بخاطر پیشنهاد این شعر زیبا

دیگر اشعار : احسان افشاری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

چه دیده ایم ز تیمور غیر لنگ زدن؟!

بدست فرانک در دسته امیرعلی سلیمانی تاریخ : 93/5/10 ساعت : 6:20 عصر

 

 

نداشتیم هنر جز به بوم چنگ زدن

به عکس های سیاه و سفید رنگ زدن

 

نداشتیم توان جز به خاک افتادن

به ماه دل نسپردن ، به چشمه سنگ زدن

 

طلای پاک نبودیم ، نقره داغ شدیم

سزای ماست دراین خاک تیره زنگ زدن

 

چه دیده ایم ز خیام غیر مستی هاش ؟

چه دیده ایم ز تیمور غیر لنگ زدن؟!

 

بدون اینکه شبی ماه را نظاره کنیم

چه کرده ایم به جز طعنه بر پلنگ زدن؟

 

در ازدحام ابابیل ها کلاغ شدیم

مرام هرچه کلاغ است لاف جنگ زدن

 

 

امیرعلی سلیمانی

 

فیس بوک شاعر


دیگر اشعار : امیرعلی سلیمانی
دیدگاه

نویسنده : فرانک

نشستیم و همقسم خوردیم رو در رو به جان

بدست آسفنداک در دسته تاریخ : 93/5/9 ساعت : 12:22 عصر

 

نشستیم و همقسم خوردیم رو در رو به جان 

 اگرچه زهر می ریزیم توی استکانِ هم


 همه با یک زبانِ مشترک از درد می نالیم

 ولی فرسنگ ها دوریم از لحن و زبانِ هم


 هوای شام آخر دارم و بدجور دلتنگم

 که گَردِ درد می پاشند مردُم روی نانِ هم


 بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگِ بی تفریح

 فقط پاپوش می دوزیم بر پای زیانِ هم


 قلم موهای خیس از خون به جای رنگِ روغن را

 چه آسان می کشیم این روزها بر آسمانِ هم


 چه قانونِ عجیبی دارد این جنگِ اساطیری

 که شاد از مرگِ سهرابیم بینِ هفت خوانِ هم


 برادر خوانده ایم و دستِ هم را خوانده ایم انگار

 که گاهی می دهیم از دور، دندانی نشانِ هم


 سگِ ولگرد هم گاهی -بلانسبت- شَرَف دارد

 به ما که چشم می دوزیم سوی استخوان هم


 گرفته شهر رنگِ گورهای دسته جمعی را

 چنان ارواح، در حالِ عبوریم از میانِ هم

 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : آسفنداک

از زندگانیم گله دارد جوانیم

بدست محدثه در دسته تاریخ : 93/5/8 ساعت : 3:48 عصر

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده ی جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله ی من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی همزبانیم

ای لاله ی بهار جوانی که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

شهریار


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : محدثه

با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم

بدست علیرضا در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 93/5/8 ساعت : 2:48 عصر

با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم

 

با تو از خویش نخواندم – که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

 

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

 

دستی از دور به هُرم غزلم داشته باش

که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

 

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

 

فصلها حوصله سوزند – بپرهیز - که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

 

هر کسی خاطره ای داشت – گرفت از من و رفت

تو بیندیش – که تا بیهده قابت نکنم

 

 

 محمدعلی بهمنی


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

<   <<   11   12   13      >

محبوب کردن