قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1623 ، بازدید دیروز: 5718 ، کل بازدیدها: 8011003


بهار پشت زمستان بهار پشت بهار

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 95/1/21 ساعت : 10:43 صبح

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار

 

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار

دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

 

نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو

نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار

 

اگر به شهر روی طعنه های رهگذران

اگر به خانه بمانی غم در و دیوار

 

نمانده است تورا در کنار همراهی

که دوستان تو را می خرند بادینار

 

نه دوستان صفحاتی زهم پراکنده

که جمع کردنشان درکنار هم دشوار

 

به صبرشان که بخوانی به جنگ مشتاق اند

به جنگشان که بخوانی نشسته اند کنار

 

تو از رعیت خود بیمناکی و همه جا

رعیت است که تشویش دارد از دربار

 

کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند

دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

 

فاضل نظری

 


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خواب دیدی که مرا کشتی!؟ نمی دانی مگر؟

بدست علیرضا بابایی در دسته زهرا حبیبی تاریخ : 95/1/19 ساعت : 10:58 صبح

خواب دیدی که مرا کشتی!؟ نمی دانی مگر؟

 

خواب دیدی که مرا کشتی!؟ نمی دانی مگر؟

هم پناهی هم مرا پشتی ، نمی دانی مگر؟

 

چشمهایم با فنونِ خویش خاک ات می کند

زود می بازی تو هم، کشتی نمی دانی مگر؟

 

 

گرد خشخاشی ِ من! من را به کشتن داده ای

شب به شب بو می کنم مُشتی ، نمی دانی مگر؟

 

گِرد آتش واره ی عشقت دعایی خوانده ام

تو برایم مثل  َزرتشتی  ،نمی دانی مگر؟

 

 

 عاقبت باحکم عدلِ خود قصاصت می کنم 

«ثالث»اَم با دینِ مزدشتی نمی دانی مگر؟!

 

زهرا حبیبی


دیگر اشعار : زهرا حبیبی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

باز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری

بدست علیرضا بابایی در دسته عقیل پورجمالی تاریخ : 95/1/18 ساعت : 11:29 عصر

باز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری

 

باز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری 

دلبرم! دخترِ مهتاب! تو هم بیداری؟        

 

گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم!   

وقت داری کمی از روی غمم برداری؟؟  

 

میشود دست به بغضم بکشی؟ بی زحمت!

میشود گوش به آهنگِ دلم بسْپاری؟

 

"یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم" 

خسته ام،خسته از این زندگیِ اجباری!

 

شده مخروبه بنایِ دلِ کج بنیادم!

شاعری را چه به وصله زدن و معماری!

 

خسته ام،منتظرِ معجزه ی تازه ایَم

تو بیایی به دلم دینِ نُویی می آری!

 

کاش! پایانِ غمِ من به خودت ختم شود

کاش! شیرین شود این درد و غمِ تکراری!

 

عقیل پورجمالی


دیگر اشعار : عقیل پورجمالی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بیا تا با غزل عقدت کنم تا محرمم باشی

بدست علیرضا بابایی در دسته ناشناس تاریخ : 95/1/18 ساعت : 9:42 صبح

بیا تا با غزل عقدت کنم تا محرمم باشی

 

بیا تا با غزل عقدت کنم تا محرمم باشی

شریک شادی و شعر و شب و شور و غمم باشی

 

نمی خواهم بجز چشم تو رازی بینمان باشد

دلم می خواهد آگاه از همه زیر و بمم باشی

 

دمادم عمر من اتلاف شد اسراف شد بی تو

بیا تا همدلم باشی، بیا تا همدمم باشی

 

شدم مات رخت ،چون مهره ی دشمن چه بد کیشی...

توقع داشتم تو قلعه ی مستحکمم باشی

 

اگر خاکم اگر آبم ،بدان من بی تو بی تابم

بیا تا کعبه ام باشی، بیا تا زمزمم باشی

 

به دل مهر تورا مثل علی یک عمر پروردم

مبادا روز آخر جای ابن ملجمم باشی

 

درون دل غمی دارم، ز عشقت عالمی دارم

مبادا لحظه‌ای تو، خارج از این عالمم باشی

 

شاعر : ؟؟؟؟؟


دیگر اشعار : ناشناس
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

با لباس آبی از من دل که نه جان می بری

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 95/1/17 ساعت : 5:17 عصر

با لباس آبی از من دل که نه جان می بری

 

با لباس آبی از من دل که نه جان می بری
تو مسلمانی از این ساده مسلمان می بری

 
عقل و هوش از سر من با هر نگاهت می پرد
این تفاوتی که هست در هر انسان می بری

 
اوج تصمیم منی هر جا که باشی هستم و
مثل یک کشتی به آبم مثل بادبان می بری


تو که ماهی من که برکه، در دلم هستی و دور
ماه من کی با خودت من را به آسمان می بری؟


ترسم از سوختن که نیست از عشق تو داغم هنوز
این خیال است که مرا سمت زمستان می بری


هر چه می خواهی بکن از عشق من کم شد مگر؟
ماه من بی فایدست زیره به کرمان می بری

 

روح اله پورجلالی 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 95/1/17 ساعت : 5:7 عصر

بهار

 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو 


گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین 
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟


با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار 
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو 


به گل روی تواش در بگشایم ورنه 
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو 


گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است 
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو 


با غمت صبر سپردم به قراری که اگر 
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

 

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری 

نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو 


دل تنگم نگذارد که به الهام لبت 
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

حسین منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

سیل دیوانگی

بدست علیرضا بابایی در دسته حمیدرضا نادری تاریخ : 95/1/14 ساعت : 10:37 صبح

گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم

 

گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم

تا به تنهایی رسیدم باز با پای خودم

 

مثل احساسی که از دلبستگی بیزار بود

من زمستانم گریزانم ز سرمای خودم

 

آتش سوزان عشقم در مسیر سرد باد

می شوم توفان ویرانی فردای خودم

 

قصه نامحرمان بس بود اما پس چرا

می کشم کشتی دزدان را به دریای خودم

 

خورده ام صد بار چوب اشتباهم را ولی

می کنم تایید مرگم را به امضای خودم

 

ادعا کردم که کوهم ریشه دارم در زمین

با نسیمی جابجا گشتم من از جای خودم

 

بس که گریان کرده ام لبخند های شوق را

سیل این دیوانگی آمد به صحرای خودم

 

حمیدرضا نادری


دیگر اشعار : حمیدرضا نادری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<   <<   11      

محبوب کردن