سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
حوزه مجازی مهندس طلبه
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 645 ، بازدید دیروز: 9510 ، کل بازدیدها: 2710361


گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند

بدست علیرضا در دسته اصغر عظیمی مهر تاریخ : 93/8/7 ساعت : 9:15 صبح

شهید شیمیایی و کپسول اکسیژن

 

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند

مادرت می گفت دکترها جوابت کرده اند

 

مرگ تدریجی ست این دردی که داری می کشی

منتها با قرص های خواب ، خوابت کرده اند

 

خواب می بینی که در "سردشتی" و "گیلان غرب   "

خواب می بینی که در آتش کبابت کرده اند

 

خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال

پس برای آزمایش انتخابت کرده اند

 

خواب می بینی که مسؤلان بنیاد شهید

بر در دروازه های شهر قابت کرده اند

 

خواب می بینی کنار ِ صحن "بابا یادگار"

بمب ها بر قریه ی "زرده" اصابت کرده اند

 

قصر شیرینی، که از شیرینی ات چیزی نماند

یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند؟

 

خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای

باد ِ خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند؟

 

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی

قطره قطره در وجود خود مذابت کرده اند؟

 

می پری از خواب و میبینی شهید زنده ای

با چه معیاری - نمی دانم - حسابت کرده اند

 

 

اصغر عظیمی مهر


دیگر اشعار : اصغر عظیمی مهر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند....

بدست محسن آبیار در دسته علی زمانیان تاریخ : 93/8/7 ساعت : 12:13 صبح

 

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند
 
اینجا گدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
 
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
 
“صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین”
عیسای خانواده دمش فرق می کند
 
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
 
تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند
 
با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند
 

من از "حسینُ منّی" پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین همش فرق می کند


"علی زمانیان"

دیگر اشعار : علی زمانیان
دیدگاه

نویسنده : محسن آبیار

هیچکس مثل من اینگونه گرفتار نشد

بدست علیرضا در دسته قاسم نعمتی، محرم تاریخ : 93/8/6 ساعت : 11:12 صبح

خیمه سوزانی طاقانک

 

هیچکس مثل من اینگونه گرفتار نشد

 با شکوه آمده و بی کس و بی یار نشد 

 
حال و روز منِ آواره تماشا دارد

 تکیه گاهم بجز این گوش? دیوار نشد

 

روزه دارم من و لب تشنه وسر گردانم

بین این شهر کسی بانیِ افطار نشد

 

دست بر دست زنم دل نِگرام چه کنم

مثل من هیچ سَفیری خجل از یار نشد

 

خواستم تابرسانم به تو پیغام ، میا

پسر فاطمه ، شرمنده ام انگار ، نشد

 

گر زنی سینه سپر کرده برایم صد شکر

سینه اش سوخته از داغیِ مسمار نشد


قاسم نعمتی


دیگر اشعار : قاسم نعمتی، محرم
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

سبز دنیایی ما سبز ردایت نشود

بدست حس خوب در دسته ایمان زعفرانچی، محرم تاریخ : 93/8/4 ساعت : 9:56 عصر

 

سبز دنیایی ما سبز ردایت نشود

 

 

سبز دنیایی ِ ما ، سبز ردایت نشود

غزل آنگونه که باشد به سزایت نشود

 

کاش این مرتبه در عرصه هل من ناصر

پرده ها مانع تشخیص صدایت نشود

 

ریزه خوار کرَمَت حاتم طایی ست ؛ حسیـــن

آدمی هست بخواهد که گدایت نشود؟

 

بأبی أنت و اُمی که وظیفه ست ... چرا؟

همه ى ایل و تبارم به فدایت نشود؟

 

فصل بیماری عشق ست ، کسی ممکن نیست

مستعد باشد ؛ این عشق سِرایت نشود

 

ایمان زعفرانچی


دیگر اشعار : ایمان زعفرانچی، محرم
دیدگاه

نویسنده : حس خوب

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

بدست حس خوب در دسته صادق سرمد تاریخ : 93/7/30 ساعت : 4:15 عصر

 

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـُزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گُـزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد

 

صادق سرمد


دیگر اشعار : صادق سرمد
دیدگاه

نویسنده : حس خوب

باران گرفته بود که دیدم تو را عزیز!

بدست علیرضا در دسته رضا احسان‌پور تاریخ : 93/7/30 ساعت : 9:19 صبح

باران در تاکسی

 

باران گرفته بود که دیدم تو را عزیز!

ترمز زدم کنار تو گفتم: کجا عزیز؟

 

گفتی: سلام؛ می‌روم آقا خودم... سپاس

گفتم: بیا سوار شو لطفاً بیا عزیز

 

گفتی: مسیرتان به کجا می‌خورد شما؟

گفتم: مسیر با خودتان؛ با شما عزیز

 

لطفاً اگر که زحمتتان نیست، بنده را...

زحمت؟! چه حرف‌ها! شده تا انتها عزیز...

 

باران... نگاه... آینه... باران... نگاه... آه!

مانند فیلم‌ها شده این ماجرا عزیز

 

من غرق روسری تو بودم، تو خیس آب!

 (دور از وجود ناز تو باشد بلا عزیز)

 

من غرق روسری تو بودم که ناگهان

گفتی: همین بغل... چقَدَر بی‌هوا عزیز؟!

 

رفتی و عطر روسری‌ات ماند پیش من

تا بوده غصّه بوده فقط سهم ما عزیز

 

رضا احسان‌پور 


دیگر اشعار : رضا احسان‌پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن

بدست علیرضا در دسته کاظم بهمنی تاریخ : 93/7/28 ساعت : 2:32 عصر

 

لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن

 بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن


 نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک    "

نتوانست، بنا کرد به توهین کردن

 

زیر بار غم تو داشت کسی له می شد

عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

 

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام

که نمانده است توانایی نفرین کردن

 

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی

 گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

 

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست  "

خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!

 

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!

اشتباه است مرا دورتر از این کردن

 

کاظم بهمنی

 

 


دیگر اشعار : کاظم بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهد

بدست علیرضا در دسته محمد شیخی تاریخ : 93/7/27 ساعت : 10:9 صبح

ابر پر بغض

 

غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهد

به پای خواندنش هم گریه ی جانانه می خواهد

 

من آن ابر پر از بغضم که هر جایی نمی بارد

برای گریه کردن مرد هم یک شانه می خواهد

 

شبیه شمع تنهایی که پای خویش می سوزد

دلم آغوش گرم و عشق یک پروانه می خواهد

 

برایش شعر گفتم تا رقیبم پیش شاعرها

بگوید عاشقش او را هنرمندانه می خواهد

 

به قدر یک نگاه ساده او را خواستم اما

به قدر یک نگاه ساده هم حتی نمی خواهد

 

محمد شیخی


دیگر اشعار : محمد شیخی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید !

بدست علیرضا در دسته کاظم بهمنی تاریخ : 93/7/26 ساعت : 8:42 صبح

نیمه راه

 

ای درآمیخته با هر کسی از راه رسید    !

می توان از تو فقط دور شد و آه کشید

پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش

نه یکی ؛ بلکه به اندازه ی موهای سفید

سال ها مثل درختی که دم نجاری ست

وقت ِ روشن شدن ارّه وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من

به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری

دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید

من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی

زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق

شادی بلبل از آنست که بو کرد و نچید

مقصد آنگونه که گفتند به ما ، روشن نیست

دوستان نیمه ی راهید اگر ، برگردید !

 

کاظم بهمنی


دیگر اشعار : کاظم بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

من به بعضی چهره ها چون زود عادت میکنم...

بدست حس خوب در دسته کاظم بهمنی تاریخ : 93/7/25 ساعت : 10:56 عصر

من به بعضی چهره ها چون زود عادت میکنم

 


من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم 

پـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنم

همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت

مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم

این دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخش

آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم

کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست

هر کسی را دوست دارم در تـو رؤیـت می کنم

فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟

در قــدم بـرداشــتـن هـای ِ تـو دقـت می کـنم

یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم

لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم

ترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت

روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم

تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت

می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم

 

 

کاظم بهمنی



دیگر اشعار : کاظم بهمنی
دیدگاه

نویسنده : حس خوب

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

محبوب کردن