سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
باسلام


لطفا جهت حمایت از ما روی g+1 کلیک کنید

(محبوب کردن)گوشه سمت چپ

با تشکر

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 5547 ، بازدید دیروز: 9127 ، کل بازدیدها: 3698603



صفحه ما در لاین با مدیریت علیرضا

درصورت عدم امکان اسکن از طریق QR code می توانید شماره 09135117345 را ذخیره و درخواست عضویت بدهید


صفحه ما در اینستاگرام . Instagram.com/poem_parsi
با مدیریت محسن آبیار

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار

بدست علیرضا در دسته پوریا شیرانی تاریخ : 93/12/24 ساعت : 5:7 عصر

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار

 

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار
می توانستم فراموشت کنم اما نشد!
زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار
? ?
مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد
بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار
خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم
لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار
? ?
من سر ناسازگاری دارم و چشمان تو
جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!
فرق دارد معنی تنهایی و تنها شدن
کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار
? ?
جای پایت را اگرچه برفها پوشانده اند
جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار

 

پوریا شیرانی


دیگر اشعار : پوریا شیرانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

بدست علیرضا در دسته سید تقی سیدی تاریخ : 93/12/23 ساعت : 5:51 عصر

هر شبم بی تابی و بی خوابی و بی حاصلی

 

بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها

 مثل از نو دیدن صدباره ی "اخبار" ها


 خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند

 در سکوت ما ، صدا می آید از دیوار ها


هر شبم بی تابی و بی خوابی و بی حاصلی

 حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها


 دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

 "دوستت دارم" شده قربانی تکرار ها


 خنده های زورکی را خوب یادم داده ای

 مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها !


گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم؟!

 بغض کردم...خود خوری کردم... نگفتم بارها...

 

 

سید تقی سیدی


دیگر اشعار : سید تقی سیدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

آغوش تو چقدر می آید به قامتم

بدست آسفنداک در دسته علیرضا بدیع تاریخ : 93/12/23 ساعت : 3:10 عصر

 

آغوش تو چقدر می آید به قامتم
در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

می پوشمت که سخت برازنده ی منی
امشب به شب نشینی خورشید دعوتم

خوشوقتی صدای تو از دیدن من است
من هم از آشنایی تان با سعادتم !

با خود تو را به اوج، به معراج می برم
امشب اگر به خاک بریزد خجالتم !

بازار شام کن شب مان را به موی خود
بگذار دیدنی بشود با تو خلوتم !

بر شانه ام گذار سرانگشت برف را
کوهم ولی تمام شده استقامتم …

من سیرتم همان که تو می خواستی شده
لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!

جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم
این است از تمامی دنیا غنیمتم

با من بمان که نوبت پیروزی من است
چیزی نمانده است به پایان فرصتم …

 

علیرضا بدیع


دیگر اشعار : علیرضا بدیع
دیدگاه

نویسنده : آسفنداک

کافر ! دلِ من در گرهِ موی تو بند است

بدست علیرضا در دسته امیر طاهری تاریخ : 93/12/23 ساعت : 11:55 صبح

کافر ! دلِ من در گرهِ موی تو بند است

 

کافر ! دلِ من در گرهِ موی تو بند است

مومن شده بر قبله یِ گیسویِ تو بند است

 

تا چشمِ تو را دید ، دلم بندِ دلت شد

چون شیر که بر چشمه ی آهویِ تو بند است

 

"چشمان تو کوفه است؛مدینه است؛حجاز است"

دل در شکنِ گوشه ی ابروی تو بند است

 

هر روز غزل خوانی و انگار نه انگار

یک دل که نه! صد دل به النگویِ تو بند است

 

ای کاش مرا تنگ در آغوش بگیری

محبوبه! دلم بین دو بازوی تو بند است

 

تو یک غزلِ بکری و درگیر تو شاعر ،

با معجزه ی عشق به جادویِ تو بند است

 

امیر طاهری


دیگر اشعار : امیر طاهری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

در نبودت مرگ نزدیک است،هر آن بیشتر

بدست علیرضا در دسته حسن رحمانی نکو تاریخ : 93/12/22 ساعت : 6:9 عصر

در نبودت مرگ نزدیک است? هر آن بیشتر

 

در نبودت مرگ نزدیک است، هر آن بیشتر

هرچه مانع می شدی، دیوارِ زندان بیشتر

 

از طنابِ دارِ دور گردنم دریافتم

هر قَدَر الله نزدیک است،شیطان بیشتر

 

شهرتِ تصویر تو نقاش را گمنام کرد

از خدا هم دوستت دارم به قرآن بیشتر

 

دوریِ یوسف فقط چشمِ پدر را کور کرد

پیرِ مصری داغ دید از پیر کنعان بیشتر

 

ببشتر از من ردیفِ شعر می آمد به تو

هر قدَر می رفت شعرم رو به پایان بیشتر

 

حسن رحمانی نکو

وبلاگ شاعر: http://todarymiay.blogfa.com


دیگر اشعار : حسن رحمانی نکو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

گفتی که میروی به خدا میسپاری ام

بدست علیرضا در دسته علی بهادر تاریخ : 93/12/22 ساعت : 12:4 عصر

گفتی که میروی به خدا میسپاری ام

 

 

گفتی که میروی به خدا میسپاری ام
من باورم شده تو مرا دوست داری ام
ته مانده های آب غرورم فنا شده ست
باور نمیکنم که تو باور نداری ام
لبخند میزنی تو و از من گذشته ای
من در خزان رفتنت اما به زاری ام
این زخم ها که کوه نمک را چریده اند!
دیگر نمک نزن تو به این زخم کاری ام
بستی بهار بودن خود را که تا ابد
در بین دشت های نبودت بکاری ام
از چشم های خیس من اما نرفته ای
"بازآ گلم به این همه چشم انتظاری ام"
برگشته ام دوباره که درکم کنی ولی
یادم نبود هیچ که باور نداری ام...
علی بهادر

دیگر اشعار : علی بهادر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

غصه دارد ، به سَرِ نِی پسری داشته باشد

بدست علیرضا در دسته محمدتقی عزیزیان تاریخ : 93/12/21 ساعت : 4:8 عصر

غصه دارد ، به سَرِ نِی پسری داشته باشد
غصه دارد ، به سَرِ نِی پسری داشته باشد
یا پسر ، مادرِ خونین جگری داشته باشد
موج در موج پریشانی و اشک و آه است،
اگر از سیلیِ مادر خبری داشته باشد
روضه خوان نیستم اما ، بدنش می لرزد،
هر که در حافظه دیوار و دری داشته باشد...
باد پیچید در آن کوچه و گل پرپر شد
تا علی باز دلِ شعله وَری داشته باشد
شانه ام زیر غمت ماند ولی می آید
مردی از دور که با خود تَبَری داشته باشد...
محمدتقی عزیزیان

دیگر اشعار : محمدتقی عزیزیان
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد

بدست علیرضا در دسته عظیم صاحب کرم تاریخ : 93/12/19 ساعت : 10:52 عصر

گل و خار

غنچه از خواب پرید 

و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید

و بدو گفت : سلام 

لیک افسوس 

جوابی نشنید 

ساعتی چند گذشت «گل چه زیبا شده بود»

 

دست بی رحم که آمد نزدیک 

گل مغرور 

زوحشت پژمرد 

یک خار در دست خلید

و گل از مرگ رهید 

صبح فردا 

خار با شبنمی از خواب پرید 

گل صمیمانه به او گفت 

سلام  

گل، اگر خار نداشت ،
دل، اگر بی غم بود،
اگر از بهر کبوتر، قفسی تنگ نبود،
"زندگی، عشق ، اسارت ، قهر و آشتی "
" همه بی معنا بود! "

عظیم صاحب کرم


دیگر اشعار : عظیم صاحب کرم
دیدگاه

نویسنده : علیرضا

مترسکی شده ام عاشق کلاغی که...

بدست حس خوب در دسته الهام مظفری تاریخ : 93/12/14 ساعت : 5:11 عصر

 

مترسکی شده ام عاشق کلاغی که

 

 


مترسکی شده ام عاشق کلاغی که

پرید و رفت به امید کوچه باغی که

دلم به لرزه در آمد وَ بعد از آن پیچید ـ

میان مزرعه اخبار داغ داغی که

کنار مزرعه آن روز حس من تبدیل

به ناگهان شد و افتاد اتفاقی که

وَ ساعت از نفس افتاد و او نمی آمد

دگر نمانده برایم دل و دماغی که

کلاغ شهری من روستا که جای تو نیست

برو به قول خودت سمت چل چراغی که

جهنمی شده بی تو بهار گندمزار

تویی که هی نگرفتی ز من سراغی که

پرنده های زیادی به سویم آمده اند

ولی دل من اسیر  همان کلاغی که...

 

 

الهام مظفری


دیگر اشعار : الهام مظفری
دیدگاه

نویسنده : حس خوب

 

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر ، اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند چادرش در میان گرد وغبار
قبلا این صحنه را...نمی دانم در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر،گریه نکن مرد گریه نمی کند پسرم ............ !!

چادرش را تکاند، با سختی یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم گوش کن ! این صدای روضهء کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم در ودیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالاکوچه ء ما چقدر تاریک است
گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه راستی! فاطمــیــه نزدیــک اســت.. 

 

سید حمیدرضا برقعی


دیگر اشعار : سید حمیدرضا برقعی
دیدگاه

نویسنده : آسفنداک

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

محبوب کردن