سفارش تبلیغ
صبا ویژن
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 624 ، بازدید دیروز: 843 ، کل بازدیدها: 11384796


صفحه نخست      

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/9/29 ساعت : 12:21 عصر

 

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

 

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود...

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

محمدعلی بهمنی


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/9/19 ساعت : 11:32 عصر

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

        پشت ستون سایه ها روی درخت شب

         می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

 بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب ؟

        هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

         نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

        هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

        حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

        گشتم تمام کوچه ها را ، یک نفس هم نیست

         شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ، تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم ، بی تو، تا امشب

         ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

         آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

 

 محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/9/12 ساعت : 10:35 صبح

 

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

 

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب

 

تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند، آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا میکنم هر شب

 

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی،ها میکنم هرشب

 

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب

حضورم را زچشم شهر حاشا میکنم هر شب

 

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!

که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب

 

محمدعلی بهمنی


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/9/7 ساعت : 12:36 عصر

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

 

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست  

 

 محمد علی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

با همه ی بی سر و سامانی ام

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/8/27 ساعت : 6:20 عصر

 

با همه ی بی سر و سامانی ام

 

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

              طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

              در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

              آمده ام با عطش سال ها

              تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

              خوب ترین حادثه می دانمت

              خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

              حرف بزن، حرف بزن، سال هاست

              تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من ؟

ها نکشانی به پشیمانی ام

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/8/23 ساعت : 11:12 صبح

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

 

 

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

 

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

 

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست

 

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

 

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

 

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/8/21 ساعت : 8:29 عصر

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

 

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

 

دلم برای خودم تنگ می شود آری  :

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم, انگار کوه کن بودم

 

من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

 

غریب بودم , گشتم غریب تر امّا:

دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم

 

محمدعلی بهمنی


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/8/20 ساعت : 5:50 عصر

 

لبت " نه " گوید و پیداست میگوید دلت " آری"

 

لبت " نه " گوید و پیداست میگوید دلت " آری"

که اینسان دشمنی ،  یعنی که خیلی دوستم داری

 

دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین

تو تنها حرف تلخی را  همیشه بر زبان رانی؟

 

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

 

تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

بشرطی که مرا در آرزویِ خویش نگذاری

 

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری

 

محمد علی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/8/17 ساعت : 6:55 عصر

جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

 

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

اگر چه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت

                    بهشتت سبز تر از وعده شداد بود اما

                    برای، برگ برگش ، دوزخ نمرود با خود داشت

ببخشایم، اگر بستم دگر پلک تماشا را

که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت

                    سیاوش وار بیرون آمدم از امتحان گرچه

                    دل «سودابه» سان ات هر چه آتش بود با خود داشت

مرا با برکه ام بگذار ، دریا ارمغان تو

بگو : جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

 

 محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/7/23 ساعت : 9:12 عصر

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید   

 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

 

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید

 

به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها

 تپش تبزده نبض مرا می فهمید

 

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

 

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید

 

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

 

من که حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

 

محمدعلی بهمنی


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4      

محبوب کردن