سفارش تبلیغ
صبا ویژن
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 644 ، بازدید دیروز: 843 ، کل بازدیدها: 11384816


صفحه نخست      

امسال نیز یکسره سهم شما بهار

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد علی بهمنی تاریخ : 92/1/10 ساعت : 12:44 صبح

 

امسال پاییز یکسره سهم شما بهار

 

امسال نیز یکسره سهم شما بهار

ما را در این زمانه چه کاریست با بهار

 

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام

کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار

 

حتی تو را ز حافظه گل گرفته اند

ای مثل من غریب در این روزها ، بهار

 

دیشب هوایی تو شدم باز این غزل

صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار

 

گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند

رقصی در این میانه بماند تا بهار

 

 محمد علی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمد علی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بهار بهار

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/1/1 ساعت : 10:5 صبح

 

بهار بهار

 

بهار بهار

      صدا همون صدا بود

                 صدای شاخه ها و ریشه ها بود

 بهار بهار

      چه اسم آشنایی ؟

                 صدات میاد ... اما خودت کجایی

 وا بکنیم پنجره ها رو یا نه ؟

             تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد

            تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه

             عید آورد از تو کوچه تو خونه

 حیاط ما یه غربیل

             باغچه ما یه گلدون

                        خونه ما همیشه

                                    منتظر یه مهمون

بهار اومد لباس نو تنم کرد

             تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار بهار یه مهمون قدیمی

            یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود

             خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگی ها چه خوب بود

            حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

 آخ ... که چه زود قلک عیدیامون

            وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد

            خنده به دلمردگی زمین کرد

چقد دلم فصل بهار و دوست داشت

            واشدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

            من و با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد

            حیف که همش سوال بی جواب شد

دروغ نگم ، هنوز دلم جوون بود

            که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

 

محمد علی بهمنی

 

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

همین فردا همین فردا تو را دیدار خواهم کرد

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/12/17 ساعت : 3:9 عصر

 

دیگر نیارم طاقت دلتنگیِ دور از تو بودن را

 

با هر بهانه در غزل هایم تو را تکرار خواهم کرد

با زنگ نام ات این سکوت آباد را آزار خواهم کرد

 

نام تو را تا بام دیوار بلند شهر خواهم بُرد

ز آنجا تو را بر خواب این خوش باوران آوار خواهم کرد

 

هر بار عزمی داشتم چیزی مرا از کار وا می داشت

اما قَسم بر نام تو آن کار را این بار خواهم کرد

 

دیگر نیارم طاقت دلتنگیِ دور از تو بودن را

آری ... همین فردا همین فردا تو را دیدار خواهم کرد

 

هرجا که باشی ، در محاق ابرها و دره ها حتا

تا دیدن ات هر راه ناهموار را ، هموار خواهم کرد

 

یک بار دیگر در تو ، ای آیینه ی باور نما ، خود را

می یابم و این خویشِ در تسلیم را ، انکار خواهم کرد

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

شاعر شنیدنی است

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد علی بهمنی تاریخ : 91/11/21 ساعت : 4:52 عصر

 

اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

 

 

گاهی چنان  بدم  که  مبادا ببینیم

حتّی  اگر به  دیده  رویا  ببینیم

من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست

بر این گمان مباش  که  زیبا  ببینیم

شاعر شنیدنی است ولی میل ،‌ میل توست

آماده ای که بشنوی ام ، ‌یا  ببینیم

این واژه ها  صراحت  تنهایی من اند

با اینهمه ، مخواه که تنها  ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات ، شبی

بی خویش ، در سماع غزل ها ببینیم

یک قطره ام ، و گاه چنان موج می زنم

در خود ، ‌که ناگزیر ی ، دریا  ببینیم

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست

اما  تو با  چراغ  بیا  تا  ببینیم

 

 

محمد علی بهمنی

 از کتاب "شاعر شنیدنی است"


دیگر اشعار : محمد علی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد علی بهمنی تاریخ : 91/11/19 ساعت : 5:1 عصر

 

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

 

قطره قطره اگر چه آب شدیم ابر بودیم و آفتاب شدیم

 ساخت ما را همان که می پنداشت

 به یکی جرعه اش خراب شدیم

 رنگ سال گذشته دارد همه ی لحظه های امسالم

 365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

 قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

 دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

 یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراری ست

 یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم

 باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

 هم نمی دانم از چه می خندم ,هم نمی دانم از چه می نالم

 

محمد علی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمد علی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/10/29 ساعت : 11:8 عصر


عکاس در  حین گرفتن عکس

 

 

نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم

کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم

 

تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟

همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم

 

تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی

و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم

 

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم، که میترسم

 به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم

 

زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟

چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟

 

نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند

که این من، این من آرام، در مردن به جز اینم

 

محمد علی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/10/24 ساعت : 11:27 صبح

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شرمده بودم

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

محمد علی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/10/24 ساعت : 11:24 صبح

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

 انسان که می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 

محمد علی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

می پرسد از من کیستی ؟

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/10/16 ساعت : 2:4 عصر

می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند

 

 

می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در آیینه، خود این را نمی داند!

 می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد

آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

 می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد

کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویمش می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم

 حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

 آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند 

 

محمد علی بهمنی 

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دارم تظاهر می کنم که: بردبارم

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 91/10/12 ساعت : 10:40 صبح

 

هر قطره ی دلکنده از قندیل

 

دارم تظاهر می کنم که: بردبارم

هرچند تاب روزگارم را ندارم

شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست

من هم یکی از جرم های روزگارم

من هم به مصداق" بنی آدم..." ببخشید

...گاهی خودم را ز شمایان می شمارم

حس می کنم وقتی که غمگینید باید

با ابر شعرم بغض هاتان را ببارم

حتی خودم وقتی که از خود خسته هستم

سر روی حس شانه هاتان می گذارم

فهمیده ام منها شدن تفهیم جمع است

تنهایی جمع شما را می نگارم

شاید همین دل باوری ها شاعرم کرد

شاید به وهم باورم امید وارم

هر قطره ی دلکنده از قندیل ، روزی

می فهمدم ، وقتی ببیند آبشارم !!!

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4      >

محبوب کردن