سفارش تبلیغ
صبا ویژن
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 657 ، بازدید دیروز: 843 ، کل بازدیدها: 11384829


صفحه نخست      

امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/11/8 ساعت : 2:59 عصر

امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر  تا هر کجا که می بردت بال و پر ببر

 

امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر

تا هر کجا که می بردت بال و پر ببر

 

تا ناکجا ببر که هنوزم نبرده ای

این بارم از زمین و زمان دورتر ببر

 

اینجا برای گم شدن از خویش کوچک است

جایی که گم شوم دگر از هر نظر ببر

 

آرامشی دوباره مرا رنج می دهد

مگذار در عذابم و سوی خطر ببر

 

دارد دهان زخم دلم بسته میشود

بازش به میهمانی آن نیشتر ببر

 

خود را غزل، به بال تو دیگر سپرده ام

هرجا که دوست داری ام امشب ببر ببر    

 

محمدعلی بهمنی 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بوی کافور گرفتم نفحاتی بفرست

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/10/20 ساعت : 1:39 صبح

زمین تشنه

 

بوی کافور گرفتم نفحاتی بفرست

با توام-عشق! گلابانه حیاتی بفرست

 

هر چه از خاک سرودم-به سماعم نکشاند

هم از افلاک برایم کلماتی بفرست

 

هم-اگر شاخه نباتانه غزل هایم نیست

دلخوشی های مرا حب نباتی بفرست

 

هم برای من ِ خود رفته به غرقابه و-هم

خیل در چاه ِ من افتاده ،نجاتی بفرست

 

ذات و ذرات من ای دشت! عطش زاده توست

نیل اگر هم عطشم نیست فراتی بفرست

 

شوقم از مصلحتت، موهبتی خواستن است

لایق نور نبودم، ظلماتی بفرست

 

در غزل قافیه تا هست، تمنا باقی ست

تا از این بیش نخواهم، صلواتی بفرست  .

 

 

محمد علی بهمنی


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/8/9 ساعت : 8:43 عصر

 

بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی  وقتی که منِ واقعی ام را بشناسی

 

بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی

وقتی که منِ واقعی ام را بشناسی

 

پیداست که در حوصله ی جسم ، نگنجد

این وسعتِ پُر دغدغه این روحِ حماسی

 

ها....عاشق روئیدن و تکثیر شدن ها!

در پیله یِ پیراهنیِ خود نَپَلاسی

 

عریان شو وُ، انکار کُن این جسم شدن را

تو جانی و جان را که نپوشند لباسی

 

تا مرگ رسیدیم و به سویی نرسیدیم

ما را به کجا می برد این پرت حواسی؟

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

با ساعت دلم ، وقت دقیق آمدن تُوست

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/4/21 ساعت : 8:2 عصر

 

با ساعت دلم وقت دقیق آمدن تُوست من ایستاده ام مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ های از بوسه با ساعت غرورم اما  من ایستاده ام با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من هنگام شعله ور شدن تُوست ها . . . چشم ها را می بندم ها . . . گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم اینک وقت عبور عطر تن تُوست "محمد علی بهمنی"

 

با ساعت دلم

وقت دقیق آمدن تُوست

من ایستاده ام

مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ های از بوسه

با ساعت غرورم اما

من ایستاده ام

با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من

هنگام شعله ور شدن تُوست

ها . . . چشم ها را می بندم

ها . . . گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم

اینک

وقت عبور عطر تن تُوست

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/4/7 ساعت : 4:1 عصر

 

تو را رهگذر نمی خواهم

 

هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم

و هم حضور تو را ، مختصر نمی خواهم

 

اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست

قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم

 

تویی که از من و پنهان من خبر داری

کسی که نیست ز من با خبر نمی خواهم

 

زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است

هنر شناسم و شبه هنر ، نمی خواهم

 

بخواه تا اثری باز جاودانه شود

دقایقی که ندارد اثر ، نمی خواهم

 

به عمر یک غزل حافظانه با من باش

فقط همین و از این بیشتر نمی خواهم

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/3/19 ساعت : 12:11 عصر

 

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش

 

جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز

از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!

 

برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش

این منظره را هرگز در عالم رویا نیز

 

هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد

از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»!

 

خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟

و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!

 

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش

من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز

 

مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش

شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/3/10 ساعت : 8:5 عصر

 

گاهی نمی توان به خدا حرف درد را

 

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

 

باور نمی کنم به من این زخم بسته را

با چشم باز آن نگه خانه زاد زد

 

با اینکه در زمانه ی بیداد می توان

سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد

 

یا می توان که سیلی فریاد خویش را

با  کینه ای گداخته بر گوش باد زد

 

گاهی نمی توان به خدا حرف درد را

با خود نگاه داشت و روز معاد زد

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/2/27 ساعت : 9:40 عصر

 

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

 

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

 

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

 

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست

به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها را

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/2/20 ساعت : 7:46 عصر

 

گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها را

 

گفتم : بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد علی بهمنی تاریخ : 92/2/14 ساعت : 3:2 عصر

 

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه

 

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه

جز با زنی در عشق بی اندازه دیوانه

می بویم این دوشیزه را زیرا که هر فصلش

گل دارد و گل دارد و گل این گلستانه

دوشیزه ای که وصف او با آن همه خوبی

در روزگاری این چنین مانَد به افسانه

آبادی ام از اوست ور نه بی زلال او

ویرانه روحی زنده تر دارد از این خانه

در انتظار فصل خرمن ساز می مردم

بر  آیش  من گر نمی افشاند « او» دانه

با این همه ما را به کام خویش می خواهد

این روزگار این اشتهای مار بر شانه

 

یک روز از هم می دِرَم این پیله را آخر

با اشتیاق پر زدن با بالِ « پروانه »

 

محمد علی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمد علی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4      >

محبوب کردن