سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بازدید امروز: 263 ، بازدید دیروز: 414 ، کل بازدیدها: 13183869


صفحه نخست      

خسته ام در برهوت تو رها افتاده

بدست علیرضا بابایی در دسته مریم وزیری تاریخ : 91/10/8 ساعت : 11:16 صبح

 

خسته ام در برهوت تو رها افتاده

 

خسته ام در برهوت تو رها افتاده

مجرمی عاشق و مفلوک و جدا افتاده

من و تو ما شده بودیم و جهان زیبا بود

تا شدی از دلم آسوده سوا افتاده

سر به خاک قدمت دارم و مستم اما

کی نگاهم به رخ ماه شما افتاده؟

عاشقم صبح الی شام و دلتنگ شما

روزگارم به تفال به دعا افتاده

روزگارم فقط از بی خبری لبریز است

روزگارم برهوتی است که وا افتاده

حافظ از معجزه ای ژرف خبر می آرد:

من شدم بنده و فال تو خدا افتاده

 

مریم وزیری

 


دیگر اشعار : مریم وزیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 91/10/7 ساعت : 11:41 عصر

 

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

 

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

حسین منزوی

 


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بعد از تو دلم با دل کس یار نشد

بدست علیرضا بابایی در دسته علی توکلی تاریخ : 91/10/7 ساعت : 11:25 عصر

 

بعــد از تو دلـــم با دِلِ کــس یار نشد

 

بعد از تو دلم با دِلِ کس یار نشد

در دامِ کسی جز تو گرفتار نشد

 

هر بار به هر حادثه قلبم که شکست

گفتم شوم از خوابِ تو بیدار،نشد

 

یک عمر نَمُردم شبِ هجرانوُ گذشت

شاید که شود وصل تو تکرار نشد

 

رنجید دل از دست تو،گفتم که رَوَم

صدبار چنین گفتم وُ هربار نشد

 

صد شعر وُ غزل،عهد نوشتم که دگر

یادی نکنم از تو در اشعار نشد

 

چشمم به رهت ماندوُ غرورم نَشِکست

بغضی به گلو هست که سرشار نشد

 

هرصفحه ی دیوان که شود باز به فال

حافظ بنویسد که دگر بار نشد

 

تا در طلبت کم نگذارم ؛!به خدا

گشتم متوسّل که تو بگذار!نشد

 

رفتی تو به اغیار سپردی دلوُ من

بعد از تو دلم با دل کس یار نشد

 

علی توکلی

 


دیگر اشعار : علی توکلی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

در انتظار رفتنم تو هم نظاره می کنی

بدست علیرضا بابایی در دسته طلعت خیاط پیشه تاریخ : 91/10/5 ساعت : 6:31 عصر

در انتظار رفتنم تو هم نظاره می کنی

 

در انتظار رفتنم تو هم نظاره می کنی

و خاطرات مرده را عبث شماره می کنی

کشیده خنجر از قفا هجوم سرخ کینه ها

غرور خسته ی مرا تو پاره پاره می کنی

نفس نفس فشرده ام گلوی بغض سینه را

تو هم بزخم کهنه ام نمک دوباره می کنی

صلیب یک صداقتم در انتهای جاده ای

به تیغ یک تبر مرا شکسته چاره می کنی

در این خزان بی رمق نوشته ام بهر ورق

همیشه در مرور غم به من اشاره می کنی

اگر چه زنده مرده ام بدست سنگی دلت

چرا گسسته عاشقی ز من کناره می کنی

(طلا) شکسته بیصدا میان بهت لحظه ها

نشسته در عزای خود تو استخاره می کنی

 

طلعت خیاط پیشه

 


دیگر اشعار : طلعت خیاط پیشه
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق!

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 91/10/4 ساعت : 10:44 صبح

 

بنشین شعر بخوان، دور جوان‌هاست رفیق!

 

مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق!

عشق سرگرمی‌اش آزار و تسلاست رفیق!

قیمت یک سحر آغوش چشیدن، صد شب

گریه و بغض و تب و آه و تمناست رفیق!

نشدم راهی این چشمه که سیراب شوم

تشنگی خاص‌ترین لذت دنیاست رفیق!

بارها تا لب این چشمه دویده است دلم

آبش اما فقط از دور گواراست رفیق!

اسم آن روز که نامیده‌ای اش روز وصال

در لغتنامه‌ی من «روز مباداست» رفیق!

«نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد»

بنشین شعر بخوان، دور جوان‌هاست رفیق!

 

 انسیه سادات هاشمی

 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مرا ازین تپش بی کسی بگیر نرو

بدست علیرضا بابایی در دسته ایلناز حقوقی تاریخ : 91/10/4 ساعت : 1:22 صبح

 

مرا ازین تپش بی کسی بگیر نرو

 

مرا ازین تپش بی کسی بگیر نرو

از این بهاره ی بی اطلسی بگیر نرو

هوای تازه بشو باغ خاطرات مرا

ازین تنفس دل واپسی بگیر نرو

نگاه پنجره ات را وضو بگیر بخوان

نماز چشم مرا موقع اذان غزل

شعور لحظه دوباره قیام خواهد کرد

به احترام سلامت قسم به جان غزل…

نشستم و لب تنگ دلت غزل گفتم

که شاه ماهی عشق تو مال من باشد

نوشتم از تو به حافظ تمام دیوان را

به این امید که چشم تو فال من باشد

گره زدم قدمت را به سبزه های دلم

هزار و سیصد و هشتاد و هشت بار دگر

حلول می کنی و تازه می شود از تو

تنفس نفس سبز صد بهار دگر

حلول می کنی از عشق مطمئنم که

دعای سال سر سفره ام اثر دارد

صدای ثانیه ها هم گواه حرف من است

سرور ثانیه از گام تو خبر دارد

رسیده ای و سلامت به لحظه جان داده

و سایه ات به تن خسته ام امان داده

میان سادگی سفره ی دلت آقا!

نشسته سیب دلم عشق را اذان داده

بهار پوش پر از اطلسی دستت را

میان باغچه ی دست هام می کارم

نفس کشیدمت انگار جای هرچه هواست

دمادم نفسم باش دوستت دارم

 

ایلناز حقوقی

 


دیگر اشعار : ایلناز حقوقی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

عشق را لای در و دیوار پنهان کرده ای

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 91/10/4 ساعت : 12:54 صبح

 

راز بگشا،از چه رو رخسار پنهان کرده ای؟

 

عشق را لای در و دیوار پنهان کرده ای

باغ گل را پشت مشتی خار پنهان کرده ای

ای لبانت کار دست نازنینان بهشت

راز بگشا،از چه رو رخسار پنهان کرده ای؟

آسمان تار است،می گویند امشب ماه را

پشت آن پیراهن گلدار پنهان کرده ای

صد غزل از من بگیر و یک نظر بر من ببخش

آن چه را در لحظه ی دیدار پنهان کرده ای

آن لب تب دار را یک بار بوسیدن شفاست

وای از این دارو که از بیمار پنهان کرده ای….

روزگار ای روزگار آن روزی نایاب را

در کدامین حجره ی بازار پنهان کرده ای؟

ناصر حامدی

 


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی مظاهری تاریخ : 91/10/4 ساعت : 12:45 صبح

 

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است

 

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است

من که هیچ... آینه ی خانه به رقص آمده است

           من و میخانه ی متروک جوانسالی ها

           ساقی بی می و پیمانه به رقص آمده است

مردم شهر نظرباز و تو در جلوه گری

یار می گرید و بیگانه به رقص آمده است

           شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع

           عشق در پیله ی پروانه به رقص آمده است

باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک

برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است

           باز در سینه کسی سر به قفس می کوبد

           به گمانم دل دیوانه به رقص آمده است

 

مهدی مظاهری

 


دیگر اشعار : مهدی مظاهری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی فرجی تاریخ : 91/10/4 ساعت : 12:23 صبح

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

 

باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

        نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

       پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

 هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

         حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

        آیینه های دور و برم را شکسته اند

 گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

         حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

      با سنگ حرف مُفت ، سرم را شکسته اند

 

مهدی فرجی

 


دیگر اشعار : مهدی فرجی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بذر جنون

بدست علیرضا بابایی در دسته سرخوش پارسا تاریخ : 91/10/3 ساعت : 10:9 صبح

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

 

آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم

این چنین عشق تو در سینه نگهداشت منم

          آنکه در ناز فرو رفته و شاداب توئی

          آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم

آنکه هرگز نگشود دفتر احساس توئی

آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم

          آنکه کافر به دل مومن من بود توئی

          آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم

آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی

او که قامت به قد تیر برافراشت منم

          او که در باغ غزل گشت و خرامید توئی

          او که یک بوته در این باغچه نگذاشت منم

او که عاقل شد و راه خردش جست توئی

آن که در مزرعه اش بذر جنون کاشت منم ...

 

سرخوش پارسا


دیگر اشعار : سرخوش پارسا
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<   <<   106   107   108   109   110   >>   >

محبوب کردن