سفارش تبلیغ
صبا ویژن
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 148 ، بازدید دیروز: 1055 ، کل بازدیدها: 11740684


صفحه نخست      

بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/8/9 ساعت : 8:43 عصر

 

بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی  وقتی که منِ واقعی ام را بشناسی

 

بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی

وقتی که منِ واقعی ام را بشناسی

 

پیداست که در حوصله ی جسم ، نگنجد

این وسعتِ پُر دغدغه این روحِ حماسی

 

ها....عاشق روئیدن و تکثیر شدن ها!

در پیله یِ پیراهنیِ خود نَپَلاسی

 

عریان شو وُ، انکار کُن این جسم شدن را

تو جانی و جان را که نپوشند لباسی

 

تا مرگ رسیدیم و به سویی نرسیدیم

ما را به کجا می برد این پرت حواسی؟

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

بدست علیرضا بابایی در دسته اصغر عظیمی مهر تاریخ : 92/8/5 ساعت : 12:4 عصر

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

 

 

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

 

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز

آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

 

این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟

پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟

 

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام

رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

 

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است

آخرش از این نظر هم بی نظیرم می کنی !

 

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟


اصغر عظیمی مهر

 

 


دیگر اشعار : اصغر عظیمی مهر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین جنت مکان تاریخ : 92/7/26 ساعت : 7:20 عصر

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست

 

 

پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ست

پشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ست

 

انفرادی شده سلول به سلول تنم

خود من در خود من در خود من زندانی ست

 

دست های تو کجایند که آزاد شوم؟

هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیست

 

ابرها طرحی از اندام تو را می سازند

که چنین آب و هوای غزلم بارانی ست

 

شعر آنی ست که دور لب تو می گردد

شاعری لذت خوبی ست که در لب خوانی ست

 

دوستت دارم اگر عشق به آن سختی هاست

دوستم داشته باش عشق به این آسانی ست !

 

حسین جنت مکان


 

پ ن

التماس دعا دارم

 


دیگر اشعار : حسین جنت مکان
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

بدست علیرضا بابایی در دسته سعید بیابانکی تاریخ : 92/7/25 ساعت : 1:25 عصر

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

 

 

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

 

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

 

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

 

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

 

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

 

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

 

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است

 

سعید بیابانکی

 


دیگر اشعار : سعید بیابانکی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تومور 2

بدست علیرضا بابایی در دسته علیرضا آذر تاریخ : 92/7/25 ساعت : 10:7 صبح

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

 

 

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم

دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم

به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم

قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش

هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم

طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن

هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز

مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش

نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم

آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی

کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر

جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم

... بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم

رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور

قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم

و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم

نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم

بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود

و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند

شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت

نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید

سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت

شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود

این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست

ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند

کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد

و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت

من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را

پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه

برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست

گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم

بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش

... خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش

 

علیرضا آذر

 

 


دیگر اشعار : علیرضا آذر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها

بدست علیرضا بابایی در دسته مرتضی عابدپور لنگرودی تاریخ : 92/7/19 ساعت : 10:39 عصر

بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها  مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها

 

بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها

مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها

 

پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است

به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها

 

حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت...

حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها

 

مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی

بیا یک بار دیگر هم شبیه آن ((اوایل ها))...


و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

 

مرتضی عابدپور لنگرودی

 


دیگر اشعار : مرتضی عابدپور لنگرودی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

همیشه بی تو میان هنوزها لنگم

بدست علیرضا بابایی در دسته باران بیگی تاریخ : 92/7/19 ساعت : 10:22 عصر

 

همیشه بی تو میان هنوزها لنگم

 

همیشه بی تو میان هنوزها لنگم

هنوز مثل همیشه...همیشه دلتنگم!

 

"غزل" پرنده ی افسانه ایست روی درخت...

هدف گرفتم و بی تو نمی خورد سنگم!

 

بغل بگیر مرا یا کنار من بنشین

پلنگ باش و بیاور به  پنجه ات چنگم!

 

بکش به دودی سیگار تا سلامتی ات

پریده باد برای تو تا ابد رنگم!

...

دلم گرفت...گرفتم شماره ات را باز

پراند خواب شبت را بجای من زنگم!

 

باران بیگی

 


دیگر اشعار : باران بیگی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

از همان روزی که در باران سوارم کرده ای

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی ذوالقدر تاریخ : 92/7/19 ساعت : 12:9 صبح

 

از همان روزی که در باران سوارم کرده‌ای

 

از همان روزی که در باران سوارم کرده‌ای

با نگاهت هیچ میدانی چکارم کرده‌ای؟

 

با تو تنها یک خیابان همسفر بودم ولی

با همان یک لحظه عمری بی‌قرارم کرده‌ای

 

جرعه‌ای لبخند گیرا - از شراب جامدت

بر دلم پاشیده‌ای - دائم _خمارم کرده‌ای

 

موج مویت برده و غرق خیالم کرده‌است

روسری روی سرت بود و دچارم کرده‌ای!

 

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر

با نگاهت، خنده‌ات ، مویت ، شکارم کرده‌ای

 

در خیابان اولین عابر منم هر صبح زود

در همان جایی که روزی غصه دارم کرده‌ای

 

رأس ساعت میرسی ، می‌بینمت ، ردمیشوی....

کم محلی می‌کنی بی اعتبارم کرده‌ای

 

من مهندس بوده‌ام دلدادگی شأنم نبود

تازگی ها گل فروشی تازه‌کارم کرده‌ای

 

در نگاه دیگران پیش از تو عاقل بوده‌ام

خوب‌کردی آمدی....مجنون تبارم کرده‌ای

 

در ولا الضالین حمدم خدشه‌ای وارد نبود

وای ِ من ، محتاج یک رکعت شمارم کرده‌ای

 

مهدی ذوالقدر


دیگر اشعار : مهدی ذوالقدر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

بدست علیرضا بابایی در دسته علیرضا بدیع تاریخ : 92/7/18 ساعت : 11:33 عصر

 

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

 

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

 

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

 

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

 

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست... پری روست... پری شان ...

 

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

علیرضا بدیع

 


دیگر اشعار : علیرضا بدیع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هنرمندم اگر با دست خالی زندگی کردم

بدست علیرضا بابایی در دسته محسن گل کار تاریخ : 92/7/16 ساعت : 9:8 عصر

 

هنرمندم اگر با دست خالی زندگی کردم  اگر یک لحظه ام را چند سالی،زندگی کردم

 

هنرمندم اگر با دست خالی زندگی کردم

اگر یک لحظه ام را چند سالی،زندگی کردم

 

پریشان می شوم از اینکه با لبخند مجبورم

به آدم ها بگویم - آه - عالی زندگی کردم

 

به چشمم آشنا می آید این انسان ناخوانده

لباسی را که در آن احتمالی،زندگی کردم

 

زمستان آمد و از آسمان گنجشک می ریزد

زمستان رفت و با آشفته بالی زندگی کردم

 

قلم،دفتر،غزل،شاعر،غزل،شاعر،قلم،دفتر

تمام لحظه هایم را خیالی زندگی کردم

 

خیالی زندگی کردم که دائم فکر میکردم-

-هنرمندم اگر با دست خالی زندگی کردم!

 

محسن گل کار

 


دیگر اشعار : محسن گل کار
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن