سفارش تبلیغ
صبا ویژن
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 61 ، بازدید دیروز: 1055 ، کل بازدیدها: 11740597


صفحه نخست      

گر چه هنگام سفر جاده ها جانکاه اند

بدست علیرضا بابایی در دسته غلامرضا طریقی تاریخ : 92/9/16 ساعت : 10:41 صبح

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است  نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند

 

گر چه هنگام سفر جاده ها جانکاه اند

روی نقشه همه ی فاصله ها کوتاه اند

 

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند

 

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم؟

«جمله های خبری» قید مکان می خواهند

 

راهی شهر شما می شوم از راه خیال

بی خیالان چه بخواهند چه نه، گمراهند

 

شهر پر می شود از اهل جنون «برج» به «برج»

«مهر» خواهان شما «مشتری» هر «ماه» اند

 

به «نظامی» برسانید که در نسخه ی ما

خسروان برده ی کت بسته ی شیرین شاه اند!

 

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دست های طلب از چیدن آن کوتاه اند

 

 

غلامرضا طریقی


دیگر اشعار : غلامرضا طریقی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

باید بدانم تا کجاها دوستم داری

بدست علیرضا بابایی در دسته فاطمه سلیمان پور تاریخ : 92/9/14 ساعت : 10:30 صبح

در شهر ما این نیست راه و رسم دلداری  باید بدانم تا کجاها دوستم داری

 

در شهر ما این نیست راه و رسم دلداری  

باید بدانم تا کجاها دوستم داری

 

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو

تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

 

بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق

یا نوشدارو باش، یا زخمی بزن کاری

 

من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد

خو کرده با آداب و تشریفات درباری

 

هرکس نگاهت کرد، چشمش را درآوردم

شد قصه آقا محمد خان قاجاری

 

آسوده باش از این قفس بیرون نخواهم رفت

حتی اگر در را برایم باز بگذاری

 

چون شعر آن را از سرم بیرون نخواهم کرد

باید برای چادرم حرمت نگه داری

 

تو می رسی روزی که دیگر دیر خواهد شد

آن روز مجبوری که از من چشم برداری

 

 

فاطمه سلیمان پور


دیگر اشعار : فاطمه سلیمان پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دیوانه ام

بدست علیرضا بابایی در دسته غلامرضا طریقی تاریخ : 92/9/14 ساعت : 10:13 صبح

طبق خبرها آخرین دیوانه در دیوانه ام

 

من که به تشخیص شما ، از هر نظر دیوانه ام

طبق خبرها آخرین دیوانه در دیوانه ام

 

دیگر خبرهای شما یک جو نمی ارزد که من

هم در خبر دیوانه ام ، هم بی خبر دیوانه ام

 

دیوانه در دیوانه ام خواندیدو خوشحالم که من

بالاترین حد جنون در ذهن هر دیوانه ام

 

در اولین روز جنون محبوب خود را یافتم

او گفت نامم را مبر گفتم مگر دیوانه ام

 

در را به رویم بست و من در پشت این در سالهاست

انگشت بر در، دربدر، خونین جگر، دیوانه ام

 

از هر نظر دیوانه ام دیوانه در دیوانه ام

چون اینقدر دیوانه ام الگوی هر دیوانه ام

 

امروز خوشحالم که من مانند مردم نیستم

با آنچه هستم دلخوشم حتی اگر دیوانه ام

 

 

 غلامرضا طریقی


دیگر اشعار : غلامرضا طریقی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خسته ام اما بخواهی تکیه گاهت می شوم

بدست علیرضا بابایی در دسته منا مهدی دوست تاریخ : 92/9/11 ساعت : 9:15 صبح

خسته ام اما بخواهی تکیه گاهت می شوم  بین تنهایی ِ آدم ها پناهت می شوم

 

خسته ام اما بخواهی تکیه گاهت می شوم

بین تنهایی ِ آدم ها پناهت می شوم

 

یک شب از دنیا به عشقت دست ِ خود را می کشم

در هوای خانه ای تاریک ماهت می شوم

 

تا نگاهم می کنی از شوق می ریزد دلم

خیره در آئینه ی چشم سیاهت می شوم

 

با تو دنیا تیره و تاریک هم باشد خوش است

تو فقط عاشق بمان ... فانوس راهت می شوم

 

گاه ابرم ... گاه باران ... گاه شیرین ... گاه تلخ   ...

همدم حال و هوای گاه گاهت می شوم

 

بی تو مردن آخرین درد من از این لحظه هاست

در کنار تو شبی از مرگ راحت می شوم

 

 

منا مهدی دوست


دیگر اشعار : منا مهدی دوست
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد

بدست علیرضا بابایی در دسته اصغر عظیمی مهر تاریخ : 92/9/9 ساعت : 9:53 صبح

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد  مرد اگر عاشق شود، دشوار خوابش می برد

 

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد  

مرد اگر عاشق شود، دشوار خوابش می برد

 

می شمارد لحظه ها را ؛ گاه اما جای او

ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد

 

در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش

عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد

 

جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ

در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد

 

رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه

ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد

 

دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ

شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد

 

بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است

مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد

 

تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب

پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد

 

من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای !

تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد

 

یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین

در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد

 

در کنارت تازه فهمیدم چرا درنیمه شب

رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد

 

سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب

سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد

 

یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی

لای انگشتان او سیگار خوابش می برد

 

من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام

اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد

 

وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج

می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد

 

من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش

کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد

 

((دوستت دارم )) که آمد بر زبان خوابم گرفت

متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد

 

صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است

عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

 

 

اصغر عظیمی مهر


دیگر اشعار : اصغر عظیمی مهر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قد کشیدی تا جوانی پابه پایم حیف شد

بدست علیرضا بابایی در دسته مجتبی سپید تاریخ : 92/9/9 ساعت : 9:48 صبح

قدر انگشتان دستم  دوستت  میداشتم دیر فهمیدم که کم بود ادعایم حیف شد

 

قد کشیدی تا جوانی پابه پایم حیف شد

دست دوران کرد،ازدستت جدایم حیف شد

 

خوب یادم هست گاهی با مداد قرمزت

رنگ می کردی لبانت را برایم حیف شد

 

ما دو تا از کوچه های کودکیهای همیم

گرچه حالا تو کجاومن کجایم حیف شد

 

دستِ من بودولب وابرو وچشم و موی تو

لحظه هایی که سرت راروی پایم...حیف شد

 

حاج خانمی! شدی ده سال بعدومن هنوز

مثل سابق بین مردم مشتبایم حیف شد

 

رفتی و دیگرنخواندم کوچه هم محروم شد

سالها  از  گرمی سوز  صدایم  حیف  شد

 

این جوانی جزتو خیلی چیزها را هم گرفت

ازدوچرخه تا تفنگ و تیله هایم حیف شد

 

قدر انگشتان دستم  دوستت  میداشتم

دیر فهمیدم که کم بود ادعایم حیف شد

 

 

مجتبی سپید


دیگر اشعار : مجتبی سپید
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

این،یک جنون منطقیست که می خواهمت هنوز

بدست علیرضا بابایی در دسته افشین یداللهی تاریخ : 92/9/7 ساعت : 10:7 صبح

این،یک جنون منطقیست که می خواهمت هنوز حسی به غیرِعاشقیست که می خواهمت هنوز

 

این،یک جنون منطقیست که می خواهمت هنوز

حسی به غیرِعاشقیست که می خواهمت هنوز

 

شاید فریب آینه ست که تکرارمی شود

این هم دروغ صادقیست که می خواهمت هنوز

 

تا مرز لمس جسم توست حضور کویریت

حتما دلت شقایقیست که می خواهمت هنوز

 

وقت گرفتن دلیست که از من ربوده ای

شوق قصاص سارقیست،که می خواهمت هنوز

 

هنگام انتخاب توست،اگرخواستی بمان

این آخرین دقایقیست که می خواهمت هنوز    -

 

 

افشین یداللهی


دیگر اشعار : افشین یداللهی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

برگرد! تا وقتی نمی آیی نمی چسبد

بدست علیرضا بابایی در دسته رضا احسان‌پور تاریخ : 92/9/6 ساعت : 6:32 صبح

برگرد! تا وقتی نمی‌آیی نمی‌چسبد  بانوی من! پاییز، تنهایی نمی‌چسبد

 

برگرد! تا وقتی نمی‌آیی نمی‌چسبد  

بانوی من! پاییز، تنهایی نمی‌چسبد

 

وقتی نباشی پیش من، پاییز، جای خود...

هر چیز زیبا و تماشایی نمی‌چسبد

 

بر سرزمین غصبی دل، بعد تو، شاهم!

بر مُلک خالی، حکم‌فرمایی نمی‌چسبد

 

دار و ندارم بوده‌ای، هستی و خواهی بود

داروندارم! بی تو دارایی نمی‌چسبد

 

کم "هیت لک" نشنیده‌ام امّا "معاذالله" *

وقتی زلیخا نیست، رسوایی نمی‌چسبد

 

هر چند تلخی می‌کنی شیرین من! با من

بی قند لبخندت ولی چایی نمی‌چسبد

 

از تو فقط یک عکس پیشم مانده بانو جان!

می‌بوسمت امّا مقوایی نمی‌چسبد!

 

رضا احسان‌پور

 

www.lazemnist.blogfa.com/post-126.aspx


دیگر اشعار : رضا احسان‌پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت

بدست علیرضا بابایی در دسته محمد علی رستمی تاریخ : 92/9/4 ساعت : 9:31 صبح

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت دل را به یغما می بری با ، دام چشمت

 

وقتی نگاهم می کند بادام چشمت

دل را به یغما می بری با ، دام چشمت

 

تو قطره قطره می چکانی از نگاهت

من جرعه جرعه می خورم از جام چشمت

 

چون ماهی بیتاب ِ یک تالاب شیرین

غرقم درون برکه ی آرام چشمت

 

زیبا ترین تندیس شعرم ، وصف رویت

سرکش ترین اسب غرورم ، رام چشمت

 

انگار بر من وحی نازل کرده خورشید

وقتی به چشمم می رسد پیغام چشمت

 

محکوم تبعیدم به شهر دور عشقت

طبق همین قانون استعلام چشمت

 

 

محمد علی رستمی


دیگر اشعار : محمد علی رستمی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

بدست علیرضا بابایی در دسته میثم امانی تاریخ : 92/9/4 ساعت : 9:8 صبح

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

 

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند 

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

 

خواب و بیداری ... خدایا بازهم در می زند

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 

هرچه من می آمدم تا نبش کوچه او نبود

روز آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

بعدها اطراف جای شب نشینی های من

بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم

 

بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم

 

میثم امانی


دیگر اشعار : میثم امانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن