سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 667 ، بازدید دیروز: 4328 ، کل بازدیدها: 9175541


یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی فرجی تاریخ : 92/9/30 ساعت : 10:43 عصر

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست  هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست 

 

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست

وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست

 

شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ

در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست

 

با شعر حق انتخاب کمترى دارى

آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست

 

هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است

هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست

 

هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست

هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست

 

پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند

از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست

 

در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد

دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست

 

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست

بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست

 

من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم

من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست

 

تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها

بیخود نمیگفتند فردا آخر دنیاست

 

تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد

که آخر پاییز امروز است یا فرداست

 

یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست

هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست

 

 

مهدی فرجی


دیگر اشعار : مهدی فرجی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دستهایت روسری را از وسط تا میکند

بدست علیرضا بابایی در دسته رامین عرب نژاد تاریخ : 92/9/28 ساعت : 9:34 صبح

دست‌هایت روسری را از وسط تا می‌کند این مثلث در مربــع سخت غوغـــا می‌کند

 

دست‌هایت روسری را از وسط تا می‌کند

این مثلث در مربــع سخت غوغـــا می‌کند

 

مثل یک منشور در برخورد با نور سفید

روسری، رویِ سرِ تو رنگ پیدا می‌کند

 

سبز، قرمز، سرمه‌ای، فرقی ندارد رنگ‌ها

صورت ِ تـــو روسری‌ها را چـه زیبا می‌کند  !

 

می‌شود هر تار مو یک «شب» ولی یک روسری

ایــن همه شب را چطوری در دلش جا می‌کند؟

 

باد می‌ریزد بــه دورت حسرتِ تلـــخ مرا

باد روزی روسری را از سرت وا می‌کند

 

 

رامین عرب نژاد


دیگر اشعار : رامین عرب نژاد
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

از غم که چشم های تو لبریز می شود

بدست علیرضا بابایی در دسته سید محمد مجید موسوی گرمارودی تاریخ : 92/9/27 ساعت : 10:7 صبح

وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی  پاییز چون بهار دل انگیز می شود

 

از غم که چشم های تو لبریز می شود

انگار فصل ها همه پاییز می شود

 

وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی

پاییز چون بهار دل انگیز می شود

 

تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو

چون با غرور و عشق گلاویز می شود

 

جز سایه ای نماند ز من با طلوع عشق

آن نیز با غروب تو نا چیز می شود

 

با عطر گیسوان تو در باد مثل گل

صد پاره باز جامه ی پرهیز می شود

 

وانگاه روح عاشق من مثل قاصدک

در جستجوی دوست سبک خیز می شود

 

با من بمان که بودن من با تو ممکن است

شاعر بدون عشق، مگر نیز می شود؟

 

 

سید محمد مجید موسوی گرمارودی


دیگر اشعار : سید محمد مجید موسوی گرمارودی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم

بدست علیرضا بابایی در دسته وحید پورداد تاریخ : 92/9/26 ساعت : 10:33 صبح

تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم  شبیه موزه هایم ، یادگاری دوست دارم

 

تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم

شبیه موزه هایم ، یادگاری دوست دارم

 

شکوه بیستون هستم که از تکرارها خستم

بیا فرهاد شو ، من کنده کاری دوست دارم

 

فقط لج می کنی من عاشق این کارها هستم

گلم من شاعرم ناسازگاری دوست دارم

 

تو دعوت نیستی در خلوتم اما بیا گاهی

بیا که میهمان افتخاری دوست دارم

 

تو مثل بهمنی آرامی و محجوب اما من

شبیه منزوی ، دیوانه واری دوست دارم

 

تو خود را دوست داری ، آینه این را به من گفت و

بدان من آنچه را که دوست داری ، دوست دارم

 

 

وحید پورداد


دیگر اشعار : وحید پورداد
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

بدست علیرضا بابایی در دسته محرم، سید حمیدرضا برقعی تاریخ : 92/9/23 ساعت : 4:0 عصر

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده  و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

 

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد

نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد

 

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد

 

به یاد چایی شیرین کربلایی ها

لبم حلاوت "احلی من العسل" دارد

 

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا

درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

 

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟

بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

 

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون

که روسیاهی ما نیز راه حل دارد

 

 

سید حمیدرضا برقعی


دیگر اشعار : محرم، سید حمیدرضا برقعی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

بدست علیرضا بابایی در دسته رویا باقری تاریخ : 92/9/23 ساعت : 9:53 صبح

مانند گنجشکی که از آدم بترسد  تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت

 

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت

 

خوشبختی ام این بار می آمد بماند

یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت

 

مانند گنجشکی که از آدم بترسد

تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت

 

آن روز عزرائیل می آمد سراغم

دست تو را برگردنم تا دید برگشت  !

 

اوهم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت

 

بعد از تو شادی بازهم آمد به خانه

اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت

 

مثل فقیر خسته و درمانده ای که

از لطف صاحب خانه ناامید برگشت

 

بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

اما غم من تازه از تبعید برگشت

 

بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!

 

 

رویا باقری


دیگر اشعار : رویا باقری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

حال من خوب است اما بازهم بد می شود

بدست علیرضا بابایی در دسته سید مهدی نژادهاشمی تاریخ : 92/9/21 ساعت : 2:3 عصر

حال من خوب است اما بازهم بد می شود آب دارد از سَرِ آبادی ام رد می شود

 

حال من خوب است اما بازهم بد می شود

آب دارد از سَرِ آبادی ام رد می شود

 

قول دادن ، برنگشتن ، عادت دیرینه ای ست

مرد هم باشد به یکباره مردد می شود

 

اینچنین با دست خالی برنمی گردم به شهر

عمر من هربار صرف ِ رفت و آمد می شود

 

آسمان با غم تبانی می کند در چشم هام

با غروب رفتنت هم رنگ دارد می شود

 

ترس را تزریق خواهد کرد در رگهای من

فکر تو در استخوانم سوز ِ بی حد می شود

 

آه از نفرین دامنگیر در دامان شب

بدبیاری های من دارد زبانزد می شود

 

بردلم افتاده دیگر برنمی گردی توهم   ....

آخرش هم اتفاقی که نباید می شود

 

 

سید مهدی نژادهاشمی


دیگر اشعار : سید مهدی نژادهاشمی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

سکوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته حمید رضا حامدی تاریخ : 92/9/17 ساعت : 8:9 عصر

سکوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشد چـرا ضـمـیـر تـو بـر عـکس ظاهرت باشد؟

 

سکوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشد

چـرا ضـمـیـر تـو بـر عـکس ظاهرت باشد؟

 

بـگـو بـگـو که بـدانـم چـه بـر تـو مى گذرد

مخواه چشم مـن ایـن گونه ناظرت باشد

 

خموش، هـرچه بمـانى لـبـت گمان نکنم

بـه چـیـره دستى چشمـان ماهرت باشد

 

چـگـونـه مـدّعـى مـرگ نـفـرتـى، وقـتـى

گـواه مـن نـگـه حـىّ و حـاضـرت بـاشد؟  !

 

پـرنـده اى که به بـام تو انـس دارد و بـس

روا مـــدار که مـــرغ مــهــاجــرت بـــاشــد

 

تو کعبه اى، حجرالاسود است قلب تو، آه

دگــر چــه جــاى تـمـنـّاى زائـرت بـاشـد؟!

 

وفـا بـه عشق قدیمت دلـیـل شد که دلـم

هـنوز هم که هـنوز است، شـاعـرت باشد

 

 

حمید رضا حامدی


دیگر اشعار : حمید رضا حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم میشود

بدست علیرضا بابایی در دسته جواد منفرد تاریخ : 92/9/17 ساعت : 10:40 صبح

تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود

 

تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود

مزه ی سوهان اعلا پیش تو گم می‌شود

 

بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده است

حدس اینکه طعم لبهای تو چندم می شود  !

 

روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر

پلکهایت کم کَمک تبدیل به خُم می‌شود

 

هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال

جمعیت آنجا گرفتار تراکم می‌شود

 

چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش

باغهای پرگُلِ قمصر تجسم می‌شود

 

ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا

اینقدر این روزها سوءتفاهم می شود!

 

دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت

شورِ شور، اصلا دو تا دریاچه‌ی قم می‌شود

 

وقتِ شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستیِ ایمان مردم می‌شود

 

وسوسه یعنی تو! شالیزار هم یعنی بهشت

بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود...

 

 

جواد منفرد


دیگر اشعار : جواد منفرد
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هی سینه خیز می بریَم هی کلاغ پر

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی رضاییان تاریخ : 92/9/16 ساعت : 11:37 صبح

هی سینه خیز می بریَم هی کلاغ پر  این رسم عشق نیست،عزیزم! یواش تر

 

هی سینه خیز می بریَم هی کلاغ پر

این رسم عشق نیست،عزیزم! یواش تر

 

بی دست و پا نباش بگو دوست داری ام

ای قلب روستایی من! "ته بلامه سر"

 

من غیرتم به جوش می آید که دست باد

بر گیسوان ریخته ات میزند تشر

 

مردی در انتظار تو خشکید مثل چوب

یک دست روی صورت و یک دست بر کمر

 

معشوقه هیچ وقت تعارف نمی کند

این قلب مال توست خجالت نکش ببر

 

مثل درخت در دل تو ریشه کرده ام

بی فایدست هر چه بگویی: تبر، تبر!

 

کی می شود که روی سرم آسمان شوی

کی می شود صدا بزنم بال ها! خبر!

 

 

مهدی رضاییان


دیگر اشعار : مهدی رضاییان
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن