سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 2172 ، بازدید دیروز: 4662 ، کل بازدیدها: 8917035


بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویزبنشینم

بدست علیرضا بابایی در دسته فریدون مشیری تاریخ : 93/4/4 ساعت : 9:35 صبح

صبح زیبا

 

بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویزبنشینم

و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبکبال ،

پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق

آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز

سیمرغ طلایی پرو بالی ست که چون من

از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست

پرواز به آنجا که سرود است و سرورست

آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح

رویای شرابی ست که در جام بلور است

آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است ،

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد ،

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است !

من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است

راه دل خود را ، نتوانم که نپویم

هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید

چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم !

او ، روشنی و گرمی بازار وجود است

در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست

او یک سرآسوده به بالین ننهادست

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری

از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم

ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده جان ، محو تماشای بهاریم

ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم ،

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،

بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

 

فریدون مشیری


دیگر اشعار : فریدون مشیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نیمه شب بود و غمی تازه نفس...

بدست در دسته فریدون مشیری تاریخ : 92/12/20 ساعت : 11:45 صبح

فریدون مشیری



نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار 

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار...


همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب و لرزان بود 

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گوئیا مرده ی سرگردان بود !


شمع ، خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند !

کس نپرسید کجا رفت ، که بود

که دمی چند در اینجا گذراند !


این منم خسته درین کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه ی خویشم ، یا رب

روح آواره ی من کیست ، کجاست ؟

 

 

 

"فریدون مشیری"


دیگر اشعار : فریدون مشیری

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟

بدست علیرضا بابایی در دسته ناشناس، رحمان نصر اصفهانی، فریدون مشیری تاریخ : 92/6/13 ساعت : 9:7 عصر

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟ من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟

 

 

عاشقم،

اهل همین کوچه ی بن بست کـناری

که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟

من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟

تو به لبخند و نگاهی

منِ دلداده به آهی

بنشستیم.

تو در قلب و

منِ خسته به چاهی

گُنه از کیست ؟

از آن پنجره ی باز ؟

از آن لحظه ی آغاز ؟

از آن چشم ِ گنه کار ؟

از آن لحظه ی  دیدار ؟

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،

همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب،

تو را تنگ در آغوش بگیرم.

 

شاعر :

رحمان نصر اصفهانی

فریدون مشیری

 


دیگر اشعار : ناشناس، رحمان نصر اصفهانی، فریدون مشیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟

بدست علیرضا بابایی در دسته فریدون مشیری تاریخ : 91/9/28 ساعت : 8:41 عصر

 

هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟

 

هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟

من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم

تو در نگاه من چه می خوانی نمی دانم

اما به جای من تو پاسخ می دهی : آری

ما هر دو می دانیم

چشم زبان پنهان و پیدا راز گویانند

و آنها که دل با یکدگر دارند

حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند

ننوشته می خوانند

من دوست دارم را

پیوسته در چشم تو می خوانم

نا گفته می دانم

من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب من وچشم تو می گوید به من آری

 

فریدون مشیری

 


دیگر اشعار : فریدون مشیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ای همیشه خوب

بدست علیرضا بابایی در دسته فریدون مشیری تاریخ : 91/9/25 ساعت : 11:42 عصر

ماهی تو جان سپرده روی خاک

 

 

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده ها ت

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه ه ای دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

 

فریدون مشیری

 


دیگر اشعار : فریدون مشیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود

بدست علیرضا بابایی در دسته فریدون مشیری تاریخ : 91/8/17 ساعت : 8:36 عصر

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم

 

 

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود   

میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

               عشق تو بسم بود که این شعله بیدار

               روشنگر شبهای بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

               دست منو آغوش تو هیهات که یک عمر

               تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله که جز یاد تو گر هیچکسم هست

حاشا که بجز عشق تو گر هیچکسم بود

               سیمای مسیحائی اندوه تو ای عشق

               در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم

رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

 

فریدون مشیری

 


دیگر اشعار : فریدون مشیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن