سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 667 ، بازدید دیروز: 4328 ، کل بازدیدها: 9175541


دکتر نشست و گفت: که امروز بدتری!

بدست علیرضا بابایی در دسته حسن اسحاقی تاریخ : 95/7/29 ساعت : 10:1 صبح

امام رضا

 

دکتر نشست و گفت: که امروز بدتری!

پس از خدا بخواه که طاقت بیاوری

 

بابا نگاه کرد به بالا و خیس شد

مادر سپرد بغض خودش را به روسری

 

گفتند: " نا امید نشو! ما نمرده ایم

این بار می بریم تو را جای بهتری"

 

حالم خرابتر شد و بغضم شکاف خورد

چرخید چشم خسته ی من سمت دیگری:

 

دیوار، قاب عکس... نسیمی وزید و بعد

افتاد روی گونه ی من ناگهان پری

 

خود را کنار عکس کشیدم کشان کشان

وا کردم از خیال خودم سویتان دری:

 

من بودم و سکوت و حرم- صحن انقلاب-

تو بودی و نبود به جز من کبوتری

 

لکنت گرفت قامت من بعد دیدنت

از هر طرف رسید شمیم معطری

 

ازمن عبور کردی و دردم زیاد شد

گفتم عزیز فاطمه من را نمی بری؟

 

گفتی بلند شو به تماشای هر چه هست...

دیدم کنار صحن نشسته ست مادری

 

فرمود: "در حریم منی یا علی بگو

برخیز تا به گوشه ی افلاک بنگری

 

برخاستم ...دو پای خودم بود...در مطب-

گرم قدم زدن شدم و سوی دیگری

 

تکرار سجده ی پدری بود و آنطرف

تکرار "یا امام رضا" های مادری

 

دکتر نشست و دست به پاهای من گذاشت

دکتر به عکس خیره شده و گفت: محشری!

 

برخاستم درون مطب روی پای خود

فریاد مادر و پدرم کرد محشری

 

حسن اسحاقی


دیگر اشعار : حسن اسحاقی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2      >

محبوب کردن