سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 951 ، بازدید دیروز: 3741 ، کل بازدیدها: 10207657


مُردم! چقدر فاصله ... آخر نمیشود

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 95/3/20 ساعت : 5:2 عصر

مُردم! چقدر فاصله ... آخر نمی‌شود

 

مُردم! چقدر فاصله ... آخر نمی‌شود

یک عمر صبر کردم و دیگر نمی‌شود

 

حسّی که سالها به تو ابراز کرده ام

زیر سوال رفته و باور نمی‌شود

 

هرشب اگر چه دسته گلی آب می‌دهی  !

بی فایده ست؛ عشق تناور نمی‌شود

 

ای سوژهء تمام غزل های قبل ازین!

بعد از تو "باز" یارِ کبوتر نمی‌شود

 

افتاده ام درست تهِ چال گونه ات

پای دلم شکسته و بهتر نمی‌شود

 

نابرده رنج گنج میّسر اگر شود

با تار مویی از تو برابر نمی‌شود

 

مصداق شعرِ "بی همگان سر شود" شده

بی تو ولی به شعر قسم، سر نمی‌شود

 

 

امیدصباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 94/11/23 ساعت : 7:9 عصر

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست

 

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست

در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست

 

در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت

غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست

 

انگار نه انگار دل شهر گرفته ست

از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست

 

ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف

در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

 

از روز به هم ریختن رابطه ی ما

از خاله زنک بازی تهران خبری نیست!

 

گفتند که پشت سرمان حرف زیاد است

از معرفت قوم مسلمان خبری نیست!

 

در آتش نمرود تو می سوزم و افسوس

از معجزه ی باغ و گلستان خبری نیست!

 

در فال غریبانه ی خود گشتم و دیدم

جز خط سیاهی ته فنجان خبری نیست

 

گفتی چه خبر؟

گفتم و هرگز نشنیدی

جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست...

 

امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی


سعی کن وقتِ بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی

فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن

 

زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمتِ عقب!

شده ای عضوِ «تیمِ تک نفره»، پس خودت از خودت حمایت کن

 

بینِ تن های خالی از دلِ خوش، هی خودت را بگیر در بغلت

دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن!

 

گرچه خو کرده ای به تنهایی،گرچه این اختیار را داری

گاه و بی گاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن

 

شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد

ماشه را سمتِ دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن!

 

"امید صباغ نو"



دیگر اشعار : امید صباغ نو

دلم خواست بنویسم عشق !!... :)

بدست در دسته امید صباغ نو تاریخ : 93/2/18 ساعت : 4:3 عصر

 

لحظه ای مثل من تصور کن پای قول و قرار یک نفری

ترس شیرین و مبهمی دارد اینکه در انحصار یک نفری !

 

بار ها پیش روی آیینه زل زدی توی چشم های خودت

با خودت فکر کرده ای چه شده که به شدت دچار یک نفری ؟!..

 

" چشم های سیاه سگ دار"ش شده آتش بیار معرکه ات

و تو راضی به سوختن شده ای چون که دار و ندار یک نفری

 

(عاقبت با زغال دست شما سر قلیان من به حال آمد!

که تو آتش بیار معرکه نه! بلکه آتش بیار یک نفری )

 

شک ندارم سر تصاحب تو جنگ خونین به راه می افتد

همه دنبال فتح عشق تو اند و تو تنها کنار یک نفری ...

 

جنگ جنگ است جنگ شوخی نیست

                   { جنگ باید همیشه کشته دهد! }

و تو از بین کشته های خودت صاحب اختیار یک نفری

 

با رقیبان زخم خورده ی خود شرط بستم که کشته ی تو شوم

کمکم کن که شرط را ببرم سر میز قمار یک نفری !

 

 مرد و مردانه در کنار تو ام تا همیشه در انحصار تو ام

این وصیت بگو نوشته شود روی سنگ مزار یک نفری ...

 

امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو

جادوی چشم های تو را دختری نداشت

بدست در دسته امید صباغ نو تاریخ : 93/2/7 ساعت : 4:8 عصر

جادوی چشم های تو را دختری نداشت
جادوی چشم های تو را دیگری نداشت

می خواستم وجود تو را شاعری کنم
این کار احتیاج به خوش باوری نداشت

آتش زدی به زندگیِ مردِ آذری
تقویم قبلِ آمدن ات «آذر»ی نداشت

در چشم هات معجزه بیداد می کند
باید چگونه دعویِ پیغمبری نداشت؟!

یک شهر در به در شده است از حضورِ تو
یوسف هم اینقَدَر، به خدا مشتری نداشت

بر «تختِ» خود بخواب و به «جمشید»ها بگو
این مرد قصدِ غارت و اسکندری نداشت

وقتی که رفت، جنسِ دلش را شناختم
او یک فرشته بود، اگرچه پری نداشت...

امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو

درد عشقی کشیده ام که فقط، هر که باشد دچار می فهمد

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 93/1/12 ساعت : 7:33 عصر

انتظار

 

درد ِعشقی کشیده ام که فقط ، هر که باشد دچار می فهمد

مرد ، معنای غصّه را وقتی ، باخت پای قمار می فهمد

 

بودی و رفتی و دلیلش را ، از سکوتت نشد که کشف کنم

شرح ِ تنهایی مرا امروز ، مادری داغدار می فهمد

 

دودمانم به باد رفت امّا ، هیچ کس جز خودم مقصّرنیست

مثل یک ایستگاه ِمتروکم ، حسرتم را قطار می فهمد

 

خواستی باتمامِ بدبختی ، روی دستِ زمانه باد کُنم  

درد آوارگیِ هر شب را ، مُرده ی بی مزار می فهمد

 

هر قدم دورتر شدی از من ، ده قدم دورتر شدم از او

علّت شکّ سجده هایم را ، « مهُرِرکعت شمار» می فهمد !

 

قبلِ رفتن نخواستی حتّی ، یک دقیقه رفیقِ من باشی

ارزش یک دقیقه را تنها ، مُجرمِ پای دار می فهمد

 

شهر ، بعد از تو در نگاهِ من ، با جهنّم برابری می کرد

غربتِ آخرین قرارم را ، آدم ِ بی قرار می فهمد

 

انتظارِمن ازتوانِ تو ، بیشتر بود ، چون که قلبم گفت :

بس کن آخر ! مگرکسی که نیست ، چیزی ازانتظارمی فهمد ؟

 

 

امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

به آیینت قسم حتی قلم هم گیج و لرزان شد

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 92/12/9 ساعت : 10:20 عصر

نقاب 


به آیینت قسم حتی قلم هم گیج و لرزان شد

تمام شعر من از شوق تو گیسو پریشان شد

 

نقابی بسته ای بر چهره ات دیوانه ی شاعر

و چشمان خدا پشت نقابت خوب پنهان شد

 

بخند و آسمان چشم شاعر را بباران و 

بدان لبخند تو در این غزل آیینه گردان شد

 

نوشتم آینه ... آیینه یعنی تو نه یعنی من

حضورت معنی آیات سحر آمیز قرآن شد

 

غزل ویرانه شد از رفتنت فالم خبر دارد

چرا که اسم تو تعبیر نقش توی فنجان شد

 

برایت بی گمان من حکم آن دیوار را دارم

که قلب تیر خورده روی آن مفهوم ایمان شد

 

نقاب از چهره ی خود بر نداری ،گفته ام آنشب

که اینجا ماجرای جنگ بین عشق و وجدان شد

 

امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 92/11/1 ساعت : 10:25 صبح

گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست  باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست 

 

گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست

باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست

 

گفتند: هرگز لشگرت را دست او نسپار

این خائنِ بالفطره پرچم دار خوبی نیست    !

 

سیگار و تو، هردو برای من ضرر دارید

تو بدتری،هرچند این معیار خوبی نیست    !

 

ترک تو و درک جماعت کار دشواری ست

تکرار تنهایی ولی تکرار خوبی نیست   ...

 

آزادی از تو، انحصار واقعی از من

بازیّ شیرینی ست، استعمار خوبی نیست

 

از هر سه مردِ بینِ بیست و پنج تا سی سال

هر سه اسیر چشم تو... آمار خوبی نیست!

 

دیوار ما از خشتِ اوّل کج نبود، اما

این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست

 

دیوارِ من ، دیوارِ تو ، دیوارِ ما ... ، افسوس...

دیوارِ حاشا خوبِ من، دیوار خوبی نیست

 

آرام بالا رفتی و از چشمم

                                 اف

                                  تا

                                 دی

من باختم؛هرچند این اقرار خوبی نیست!

 

 

 امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مردان قدرتمند تنها یک نفر دارند

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 92/10/19 ساعت : 11:25 صبح

وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

 

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند    

دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند


آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده    :

وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند


تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است

اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند


آرامش آغوش تو از چشم من انداخت

امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند


 «مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست

مردان ِ قدرتمند ، تنهــــا «یک نفـــــر» دارند!


ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند

کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!


بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم

چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند


می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش

نادوستانم از سر ِ تـــو دست بردارند...

 

 

امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

زخمی عمیق بر تنِ تقدیر خورده است

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو، محرم تاریخ : 92/8/21 ساعت : 9:10 عصر

 زخمی عمیق بر تنِ تقدیر خورده است گویا به روزهای نفس گیر خورده است

 

زخمی عمیق بر تنِ تقدیر خورده است

گویا به روزهای نفس گیر خورده است

 

وارونه است کار جهان، پس عجیب نیست

دیگی اگر که بر تـهِ کفـگیر خورده است   !

 

این داستان حقیقت تاریخ ماست،چون-

مثل تبر به فرق اساطیر خورده است

 

مردان کوفه از تو حمایت نمی کنند

چون متنِ نامه لاک غلط گیر خورده است!

 

شش ماهه ی شهید، در آغوشِ مادرش

از چشمه ی بهشت برین شیر خورده است

 

حالا تویی و کربِ بلایی که پیش روست

بر پای کودکان تو زنجیر خورده است

 

شقّ القمر دومرتبه تکرار می شود

این بار ماه قافله شمشیر خورده است

 

آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود

تقصیر آب نیست، گلو تیر خورده است...

 

***

آن قدر غرق تشنگی لشگرت شدم

دیدم ردیف شعر تو تغییر کرده است

 

دیدم که زینب آمده در پای ذوالجناح

می پرسد: آفتاب چرا دیر کرده است؟

 

[آن صحنه ای که فرشچیان چند قرن بعد

از عشق بی کران تو تصویر کرده است]

 

دیدم که شام، محشر کبری شده ست وُ باز

زینب تو را هر آینه تکثیر کرده است

 

ای کاش روز واقعه بودم کنارتان

ای کاش ها... مرا به خدا پیر کرده است

 

آقا ببخش!گریه امانم نمی دهد ...

 

 

امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو، محرم
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2      >

محبوب کردن