سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 846 ، بازدید دیروز: 1377 ، کل بازدیدها: 11508134


صفحه نخست      

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 92/6/10 ساعت : 5:35 عصر

 

خوردن قرص

 

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم

 

این همه فاصله، ده جاده و صد ریل قطار

بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم؟

 

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه ها گم شده و در به درم

 

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم

 

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

 

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

 

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو من به تو نزدیک ترم

 

امید صباغ نو

 


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

درد یعنی چه

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 92/6/2 ساعت : 10:52 صبح

 

مانند هیزم های مصنوعیّ شومینه می سوزم و پایان ندارم، درد یعنی که-

 

تفکیک کردی زوج را از فرد، یعنی که-

از گرمیِ دستت شدم دلسرد، یعنی که-

 

عاشق نبودی تا بفهمی حال و روزم را

کاری که عشقت با وجودم کرد یعنی که-

 

مانند هیزم های مصنوعیّ شومینه

می سوزم و پایان ندارم، درد یعنی که-

 

محتاج دستان کسی باشی که می خواهد

آواره باشد در خودش این مرد، یعنی که-

 

شب ها به دور از تکیه گاه و سرپناهی امن

باشد رفیق یک سگِ ولگرد، یعنی که...

 

چیزی نمانده تا تهِ این جاده ی بن بست

این راه های بی برو برگرد، یعنی که-

 

یک روز شاید زود،شاید دیر... می فهمی،

زخم زبان مردمِ نامرد یعنی چه

 

امید صباغ نو

 


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قانوم دوم شخص عاشق

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 92/5/30 ساعت : 11:17 صبح

 

دلم یخ بسته، اسکیموی شرقی، با دمِ گرمت کمی از این دلِ یخ بسته ی قطبی حمایت کن

 

نمی گویم به این دیوانه بازیهام عادت کن

فقط مثل گذشته با دل تنگم رفاقت کن

 

گرفته جنگل تنهایی ام را درد در آغوش

بیا آتش بزن، قلبِ مرا از درد راحت کن

 

تویی که مثل برمودا دلم را جذب خود کردی

به عشق دخترانِ چشم رنگی هم حسادت کن

 

بیا و مرد باش و کمتر از آنی که می بینم

مرا با گرگهای هرزه گرد بیشه قسمت کن

 

دلم یخ بسته، اسکیموی شرقی، با دمِ گرمت

کمی از این دلِ یخ بسته ی قطبی حمایت کن

 

نیوتن گفت آری، هر عمل، عکس العمل دارد

تو هم "قانونِ دوّم شخص عاشق" را رعایت کن

 

امید صباغ نو

 


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بدجور دلتنگم

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 92/5/22 ساعت : 10:4 صبح

بدجور دلتنگم

 

 

به مُردادی ترین گرما قسم، بدجور دلتنگم

شبیه گچ شده از دوری ات، بانوی من، رنگم!

 

حسودی می کند دستم به لبهایی که بوسیدت!

وَ من بیچاره ی چشم تو ام... با چشم می جنگم!

 

تنم از عطر آغوشِ تو دارد باز می سوزد

جهنّم شد بهشتم؛ تا پرید آغوشت از چنگم

 

نظام آفرینش ناگهان بر عکس شد، دیدم-

زدی با شیشه ی قلبت شکستی این دلِ سنگم!

 

گلویم را گرفته بُغضی از جنسِ سکوت امشب

"گُلِ گلدون من..." جا باز کرده توی آهنگم!

 

بَدَم می آید از اینقدر تنهایی... وَ دلشوره

ازین احساسهای مسخره... از گوشی ام... زنگم!

 

فضای شعر هم بدجور بوی لج گرفته– نه؟

دقیقاً بیست و یک روز است گیج و خسته و منگم!

 

تو تقصیری نداری، من زیادی عاشقت هستم

همین باعث شده با هر نگاهی زود می لنگم!

 

همان بهتر که از هذیان نوشتن دست بردارم

به مرگِ شاعرِ چشمت قسم... بدجور دلتنگم

 

امید صباغ نو

 


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

در استکان من غزلی تازه دم بریز

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 91/8/24 ساعت : 6:1 عصر

 

در استکان من غزلی تازه دم بریز

 

در استکان من غزلی تازه دم بریز 

مشتی زغال بر سر قلیان غم بریز

 

هی پک بزن به سردی لبهای خسته ام

از آتش دلت سـر خاکسترم بریز

 

گیرایی نگاه تـو در حد الکل است

در پیک چشمهای ترم عشوه کم بریز

 

وقتی غرور مرد غزل توی دست توست

با این سلاح نظم جهان را به هم بریز

 

بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کـن

هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز

 

لطفا اگر کلافه شدی از حضـور من

بر استوای شرجی لبهات سم بریز...!

 

امید صباغ نو

 


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

به عشق شک داری؟

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 91/8/23 ساعت : 6:23 عصر

به عشق شک داری؟

 

تو هم شبیه خودم ، در دلت تَرَک داری

وچون شبیه منی ، ارزشِ محک داری!

 

شنیده ام که درختان کوچه می گویند

که با بهار و خزان ، حس مشترک داری

 

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی!

به لطف حضرت حق ، تا ابد بزک داری

 

به عشق چشم تو آرام و رام می خوابم

دو چشم قهوه ای تلخ و با نمک داری

 

همیشه گلّه به دنبال توست ، شک دارم!

درون حنجره ی خویش نی لبک داری؟

 

تمام مسئله حل است ، پس چرا دیگر

به من، به سبزیِ چشمم، به عشق شک داری؟

 

امید صباغ نو


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2      

محبوب کردن