سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1835 ، بازدید دیروز: 6433 ، کل بازدیدها: 8899011


هر کجا معشوقی از آزار لذت میبرد

بدست در دسته محمد زارعی تجره تاریخ : 93/3/31 ساعت : 1:31 عصر

 

لذت من بادْرقص گیسوان مست توست

هرکجامعشوقیازآزارلذتمیبرد

عاشقیازذلتاصرارلذتمیبرد


ازوجودپیرهنپیشتولذتمیبرم

هرقدرزندانیازدیوارلذتمیبرد


لحظهایبنشینخودمدورتبگردمحظکنی

نقطهازحیرانیپرگارلذتمیبرد


دلهمینکهدوستتداردهمینکهنیستی

بارهامیمیردوهربارلذتمیبرد


درددوری،درددوری،درددوری،دردعشق

آخ،باایندردهابیمارلذتمیبرد


دوستدارمگریهکردنرابرایشانهات

آدمدیوانهازاینکارلذتمیبرد


آدمدیوانهمثلمنقناعتپیشهاست

کمتورامیبیندوبسیارلذتمیبرد


لذتمنبادْرقصگیسوانمستتوست

زارعیْازموجگندمزارلذتمیبرد



محمد زارعی تجره

 


دیگر اشعار : محمد زارعی تجره

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بدست در دسته مهدی فرجی تاریخ : 93/3/31 ساعت : 1:21 عصر

 

 

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

 

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

 بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌


 یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا

 در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌


 وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌

 وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌


 امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌

 دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌،


 من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌

 تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌


 گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی

 گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌؟


 آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند

 اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟


 حالا برو، برو که تو این نان تلخ را

 در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی



 مهدی فرجی

 


دیگر اشعار : مهدی فرجی

از شوری چشم اهالی ترس دارم

بدست در دسته سیامک بهرام پرور تاریخ : 93/3/29 ساعت : 8:6 عصر

 

 

از شوری چشم اهالی ترس دارم

 

 

 

از شورىّ چشم اهالى ترس دارم

از مردمان این حوالى ترس دارم

از خود که گاهى آب م اما گاه آتش

از این دل حالى به حالى ترس دارم

از اینکه ما مثل دو تا ماهى بچرخیم

در برکه‌هاى بى خیالى ترس دارم

هر چند با تو شادمانم لحظه‌ها را

از گریه‌هاى احتمالى ترس دارم

هر چند چون پیچک تو را در بر گرفتم

همواره از آغوش خالى ترس دارم

ما دو درخت در کنار رود هستیم

با این همه از خشکسالى ترس دارم

از چشم بد باید تو را زیبا بپوشم

از شورىّ چشم اهالى ترس دارم

 

شاعر : سیامک بهرام پرور

 


دیگر اشعار : سیامک بهرام پرور

دیده ام در روی زیبای تو روی عشق را...

بدست در دسته فریبا صفری نژاد تاریخ : 93/3/29 ساعت : 5:0 عصر

 

 

دیده ام در روی زیبای تو روی عشق را

باز در من زنده کردی،آرزوی عشق را


داغ از آتشفشان سینه جاری شد به اشک

تا بگیرم من در این آتش وضوی عشق را


گل نمی داند که داغ و درد و دود و سوز چیست

عود می داند که دارد رنگ و بوی عشق را


از نسیم صبح باید سر هستی را شنید

تا نفهمد خفته ای راز مگوی عشق را...


عاشقی لطفی ست ارزانی به دل های بزرگ

ای دل کوچک مبادا آبروی عشق را...؟!





"فریبا صفری نژاد"


دیگر اشعار : فریبا صفری نژاد

با من چه کرده است ببین بی ارادگی...

بدست در دسته سعید بیابانکی تاریخ : 93/3/29 ساعت : 12:0 عصر

 

 

با من چه کرده است ببین بی ارادگی
افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی


جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام
این است راز و رمز دل از دست دادگی


ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها...
افتادگی شنیده ام و ایستادگی


روحی زلال دارم و جانی زلال تر
آموختم از آینه ها صاف و سادگی


با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند
شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ....





"سعید بیابانکی"


دیگر اشعار : سعید بیابانکی

ما اتفاق سبز بهــــــاریم ، نازنین...

بدست در دسته تاریخ : 93/3/29 ساعت : 8:42 صبح



ما اتفاق سبز بهــــــاریم ، نازنین...
ابریم و میل صاعقه داریم ، نازنین...


یک عمر چتر بسته و حسرت کشیده ایم
اینک بیـــا دوباره بباریــم ، نازنین...


از کوچه های راکد مرداب رد شویم...
دیگر به روی موج سواریم ، نازنین...


تقصیر آدم است که اینگونه گم شدیم،
ما دانه های سرخ اناریم ، نازنین...


اینک بیا که مثل همین چند سال پیش،
پا بر گلوی بغض گذاریم ، نازنین...

 

 

 

 



"رسول قشلاقی"


دیگر اشعار :

ماه تابان

بدست در دسته کاظم بهمنی تاریخ : 93/3/24 ساعت : 2:27 عصر

تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار  ِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!

کاظم بهمنی


دیگر اشعار : کاظم بهمنی

گفتم عجب...سهم مرا غم نوشته اند...

بدست در دسته تاریخ : 93/3/24 ساعت : 12:51 صبح



گفتم عجب...سهم مرا غم نوشته اند
آری... عیــــــار بخت مرا کم نوشته اند


زنجـــــیر می شود به زمستان بهار تو،
این جمله را به دفــــتر فالم نوشته اند


دیوار و غصه و شب و بن بست و گریه را
در سرنوشت خاکـــــی آدم نوشـــته اند


باران, پشت شیشه و گلدان, تشنه...آه
شب را به درد پنجره مرهـــــم نوشته اند


یک مشت آرزو و کمـــــــــی حسرت زیاد
در کوله بار فاصــــله درهـــــم نوشته اند


سهم کــــــــویر به جز خار وخاک نیست
در کوچه باغ حادثه مـــریم نوشته اند...

 

 




"رسول قشلاقی"

.........................................................................................

"رسول قشلاقی" این شعر را به همسرش"مریم مهدوی منش" تقدیم کرده است.


دیگر اشعار :

اشاره کن که بهار از درخت سر بزند...

بدست در دسته تاریخ : 93/3/22 ساعت : 4:48 عصر


اشاره کن که بهار از درخت سر بزند
شکوفه بال بگیرد، پرنده پر بزند


اشاره کن، تو بخواه از نسیم برخیزد
به سمت خانه بیاید، دوباره در بزند


که می‌تواند با یک اشاره کوتاه
به دشت رنگی از این دست خوب‌تر بزند؟


نسیم صبح نفسهای توست، ای موعود!
که آمدست به شهر شکوفه سر بزند


اشاره کن که خزان از درخت برخیزد
اشاره کن که بهاری دوباره سر بزند

 

 

 

 


"سمیه خسروی"

.................................................................................

پای انتخاب های ناب که وسط می آید بی گمان خاطرمان معطوف به "الهه" می شود...سپاسگزاریم بابت حضور همیشگی ات!


دیگر اشعار :

کز کرده ام در خلوتم تا عصر موعود...

بدست در دسته تاریخ : 93/3/22 ساعت : 4:40 عصر


کز کرده ام در خلوتم تا عصر موعود

پایان  ندارد  غربتم  تا   عصر  موعود 


دل بسته ام بر ندبه های بی قراری

با اشک شب هم صحبتم تا عصر موعود


هی می شمارد لحظه ها را بی کم و کاست

دل  ضربه های ساعتم تا عصر موعود


از  مثنوی خوانی  غم  بیزارم  اما

بی وقفه گشته عادتم تا عصر موعود


جز انتظارت را کشیدن نیست راهی

در این دو روز فرصتم تا عصر موعود


هر جمعه در میعادگاهت چشم در راه

تندیس سرد حسرتم تا عصر  موعود


بی شک مقارن می شود آینده با عشق

هر چند خم شد  قامتم تا عصر  موعود


امشب تمام  من  تو  را  می خواند  آقا

دیگر  نمانده  طاقتم  تا  عصر  موعود

 

 

 

 

 

" پوریا بیگی"

.................................................................................................

سپاس درود فراوان از "الهه" عزیز بابت حسن سلیقه در انتخاب این قطعه زیبا!


دیگر اشعار :
   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن