سفارش تبلیغ
صبا ویژن
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 278 ، بازدید دیروز: 1568 ، کل بازدیدها: 11374656


صفحه نخست      

آمدی مثل موج های بزرگ

بدست علیرضا بابایی در دسته نسرین قربانی تاریخ : 93/3/6 ساعت : 7:0 عصر

ماهی در کویر

 

آمدی مثل موج های بزرگ

ناگهان و عظیم و طوفانی

می شود پیش پای چشمانت

همه ی کوچه ها چراغانی

 

آمدی تا دوباره شب بوها

با عبورت ترانه خوان بشوند

تاک های تکیده و مرده

با نگاه شما جوان بشوند

 

سایبانی وسیع و آسوده

تکیه گاه غم پرستوها

تو که باشی پناه می گیرند

در نگاهت دوباره شب بوها

 

مثل کاجی بزرگ و سرسبزی

شانه هایت پناه گنجشکان

چشم هایت ترانه جنگل

حرف هایت به لهجه باران

 

هرچه تو پر امید و سرشاری

من شبیه کویر، تکراری

تکه ابری بزرگ و مغروری

که بر این خاک ها نمی باری

 

با سلامی بیا و پنجره را

رو به باران و آسمان وا کن

تا دلی هست و تا نگاهی هست

با من خسته هم مدارا کن.

 

نسرین قربانی


با تشکر فراوان از سارا خانوم

 


دیگر اشعار : نسرین قربانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

درد من این روزها از جنس دردی دیگر است

بدست علیرضا بابایی در دسته اصغر عظیمی مهر تاریخ : 93/3/6 ساعت : 7:0 صبح

پنجره باز

 

درد من این روزها از جنس دردی دیگر است

کوچه ات بی من مسیر کوچه گردی دیگر است

 

راه آن راه است و کفش آن کفش و پا آن پا ولی –

رهنورد این بار اما رهنوردی دیگر است

 

فرق ما در " آنچه بودیم" است با " آنچه شدیم"

تو همان زن هستی و این مرد ‘ مردی دیگر است!

 

نقشه ی گنجی که من میخواستم پیش تو نیست!

ظاهرا در سینه ی دریانوردی دیگر است

 

چشمهایت را که بستی با خودم گفتم : جهان –

باز هم در آستان جنگ سردی دیگر است

 

در درونم جنگجویی از نفس افتاده ، باز -

با وجود این به دنبال نبردی دیگر است

 

وقت خوشحالی ندارم! زندگی من فقط –

داغ روی داغ و دردی روی دردی دیگر است

 

اصغر عظیمی مهر


با تشکر از سارا


دیگر اشعار : اصغر عظیمی مهر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین دهلوی تاریخ : 93/3/5 ساعت : 8:52 عصر

غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد

 

غزل گفتم، مبادا یک نفر هم بی خبر باشد

که خواهان تو باید بی گمان مرد خطر باشد

 

ببین نام تو را در شعر هایم منتشر کردم

نباید تا ابد احساس، مفقودالاثر باشد!

 

نه تنها بار غم را دوست دارم، شانه ی من هم

دلش می خواهد آن "بامی که برفش بیشتر..." باشد

 

نمی خواهم که عشق از ریشه هایم دست بردارد

چه عیبی تک درختی از رفیقان تبر باشد؟

 

چنان بی تاب تحسین تو هستم بعد هر شعرم

که دختربچه ای مشتاق لبخند پدر باشد!

 

حسین دهلوی


با تشکر از سارا

 


دیگر اشعار : حسین دهلوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو را برای شبی عاشقانه کم دارم

بدست علیرضا بابایی در دسته جعفر مقیمیان تاریخ : 93/3/5 ساعت : 7:12 عصر

تو را برای شبی عاشقانه کم دارم

 

تو را برای شبی عاشقانه کم دارم

تو را برای دعای شبانه کم دارم

تو را و گرمی آغوش مهربانت را

برای خلوت و سرمای خانه کم دارم

غروب آمد و اسباب غم فراهم شد

برای گریه ام این بار شانه کم دارم

من آن پرنده ی تنهای زیر بارانم

کمی درخت و کمی آشیانه کم دارم

نخواه از تو و این میل کهنه برگردم

که در برابر حرفت بهانه کم دارم

ببخش اگر سخنانم تو را مکدر کرد

من از تبار عذابم ترانه کم دارم

 

جعفر مقیمیان


دیگر اشعار : جعفر مقیمیان
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گاهی مرا در خاطراتت جستجو کن!

بدست در دسته تاریخ : 93/3/5 ساعت : 8:0 صبح



برگرد و عکس دیگری از گنجه رو کن
گاهی مرا در خاطراتت جستجو کن

 

خود را پس از یک عمر دوری مثل سابق
با این پلنگ لنگ لنگان رو برو کن


من روی تپه گیج و تنها می نشینم
اما تو هر شب برکه را بی تاب قو کن


در انجمادم گر بگیر از عشق رد شو
با خون سرد شعر من کمتر وضو کن


عادت ندارم با خودم درگیر باشم
شلیک کن من را بکش یا آرزو کن!


قانون جنگل ظاهرا رحمی ندارد
حرفی بزن یا سرب داغی در گلو کن


هی کینه، بدبینی، دورنگی؛ عشق مشروط
بوی تعفن می دهد این قصه... بو کن!

 

 

 

 


"پوریا بیگی"


دیگر اشعار :

صبح ات بخیر شاعر لبخند های شهر...!

بدست در دسته تاریخ : 93/3/5 ساعت : 6:0 صبح



صبح ات بخیر شاعر لبخند های شهر
آیینه های شعر تو در جای جای شهر


با دستهای آبی تان سبز میشود
گل واژه های زرد غزل در صدای شهر


رنگین کمان هر غزلت وصل می کند
دل را به پشت پنجره انتهای شهر


شب ها کسی که از دلتان رد نمیشود
حک می شود به دفترتان ، ردپای شهر


گاهی برای شعر شما آه می کشد
مردی غریب و گمشده در ماجرای شهر


یک کوله بار بسته و یک انتظار سرد
در ازدحام مردم بی اعتنای شهر


بغضی به روی شیشه و یک کوپه بی کسی
دستی بدون بدرقه آشنای شهر


دیوارهای ساکت شهر و ... صدای سوت...
صبح ات بخیر شاعر لبخند های شــــهر...





"رسول قشلاقی"

....................................................................................................

سپاس فراوان از "رسول قشلاقی" عزیز از "تبریز" که باسروده ی بی نظیرشان صبحی قشنگ برایمان رقم زدند!متشکریم


دیگر اشعار :

رسیده ام به شعوری که دوستت دارم

بدست در دسته وحید محمد زاده تاریخ : 93/3/4 ساعت : 11:3 عصر

تو یک حقیقت دوری که دوستت دارم 

دچار وهم حضوری که دوستت دارم

 

چه بوی ادکلنی!! رد شدی نفهمیدی

پرم ز عطر عبوری که دوستت دارم 


همیشه دلخوری از من اگرچه میخندی 
چه شاهزاد صبوری!! که دوستت دارم

 

ز عمق و ریشه ی یک ارتباط معمولی 

رسیده ام به شعوری که دوستت دارم


قبول کن که اگر عاشقت شوم مَردم 

رها شدم ز غروری......که دوستت دارم 

 

اگر به دست خودم بود میتوانستم 

بیان کنم که چجوری...که دوستت دارم


و قصد میکنم این بار هم نفهمی چون 

تو یک حقیقت دوری که دوستت دارم


وبلاگ وحید محمد زاده :http://www.fo30l.blogfa.com/


دیگر اشعار : وحید محمد زاده

در امتداد قصه ام، در اضطراب یک سفر...

بدست در دسته تاریخ : 93/3/4 ساعت : 9:0 عصر



در امتداد قصه ام، در اضطراب یک سفر
و از غروب جمعه ای رسیده ام به این گذر


به فکر با تو بودنم به شرط جاودانگی
بگو به رسم کودکی که تا همیشه غصه پر


دوباره بی مقدمه مرا به خلسه برده ای
به صرف نور و روشنی، به لحظه های تازه تر


به استناد چشم تو غزل گل از گلش شکفت
دِرام رنگ عشق شد و آفریده شد هنر


من اعتراف می کنم به حس دلسپردگی
به اینکه با تو زندگی دمی نمی شود هدر


نشان به آن نشان که شب دلیل یک دسیسه است
قصیده نذر می دهم به یمن رستن از خطر


کسی دسیسه می کند که ردپایش آشناست
به قصد انقراض گل؛ به حکم وحشت از تبر


به فکر با تو بودنم فقط به قدرعافیت
در این شب کلیشه ای، دقیقه های دربدر





"پوریا بیگی"


دیگر اشعار :

تا بی نهایت می رود روزی همین احساس ها...

بدست در دسته تاریخ : 93/3/4 ساعت : 7:0 عصر



تا بی نهایت می رود روزی همین احساس ها

با عشق زیبا می شود بر شاخه ها گیلاس ها


روزی وضو می گیرد این ذهن زلال پنجره

با بوی شب بوها و با عطر نجیب یاس ها


ما می توانیم از خطر بی هر بهانه بگذریم

حتی اگر زخمی شود دشت غزل با داس ها


شاید همین شوریدگی مرهم شود بر شعر ما

فردا که از هر صخره ای سر می زند ریواس ها


فکری به حال عشق کن، در این قمار لعنتی

یکبار دیگر بُر بزن تا رو شود این آس ها


آدم! به حوا دل نبند، حوا! به آدم خو نکن

فرقی نمی کرد از ازل سر تا ته کرباس ها

 
"پوریا بیگی"
........................................................................
متشکریم از همراهی همیشگی "الهه" عزیز برای انتخاب ها و حسن سلیقه ی زیبای اش!

دیگر اشعار :

و شاعر قهوه اش را سرکشید و...

بدست در دسته تاریخ : 93/3/4 ساعت : 4:54 عصر

 


و شاعر قهوه اش را سرکشید و

تکانی خورد تا خوابش پرید و

همین که عینکش را جا به جا کرد

نگاهش از رخ ساعت سُرید و

تمام خاطراتش را ورق زد

همان احساس آبی هی وزید و

چه تصویر قشنگی از گذشته

اقاقی، نسترن، با رقص بید و

جوانی، کله شقی، بی خیالی

همان عصری که با او می دوید و

همان دلواپسی های عجیبش

کنار آرزوهای بعید و...

دو دل بودن همیشه عادتش بود

صدایی از دلش اما شنید و

تفال زد به حافظ خوب یا بد

کسی آن سوی ذهنش آفرید و

به هرشکلی که می شد دل سپرد و

دل سنگش به ظاهر هی تپید و

به عشقش شعرها ی تازه تر گفت

غزل تا مثنوی، حتی سپید و ...

گذشت از پنجره بی تاب تر شد

از این پروانگی ها دل برید و

غزل را باز هم نیمه رها کرد

دوباره عینکش را جا به جا کرد

 

 

 

 


"پوریا بیگی"


دیگر اشعار :
<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن