سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 5406 ، بازدید دیروز: 6424 ، کل بازدیدها: 9170310


پرنده بودی و از بام من پرت دادند

بدست علیرضا بابایی در دسته حامد عسکری تاریخ : 92/3/31 ساعت : 12:30 عصر

 

پرنده بودی و از بام من پرت دادند

 

پرنده بودی و از بام من پرت دادند 

تو ساک بستی و نام مسافرت دادند 

 

قَدت خمید ، نگاهت شکست ، روحت مُرد

کلاغهای مزاحم چه بر سرت دادند ؟

 

تو نیم دیگر من بودی و ندانستی

چه داغها که به این نیم دیگرت دادند

 

خدا نخواست من و تو کنار هم باشیم

سه چار هفته به کنکور شوهرت دادند !!!

 

حامد عسکری

 


دیگر اشعار : حامد عسکری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

بدست علیرضا بابایی در دسته مسعود سپند تاریخ : 92/3/31 ساعت : 11:57 صبح

 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی ازاین زمانه دلم سیر میشود گاهی

 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

 

عقاب تیز پر دشت های استغنا

اسیر پنجه تقدیرمی شود گاهی

 

نگاه مردم بیگانه در دل غربت

به چشم خسته من تیر می شود گاهی

 

مبر ز موی سفیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

 

بگـو  اگــر  چه  به  جایــی  نمی‌رسـد  فــریــاد

کــلام  حــق  دمِ  شمشیـــر  مـی‌شــود  گـاهــی

 

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر

مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی

 

بسوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک

محبت است که زنجیر می شود گاهی...

 

مسعود سپند

 


دیگر اشعار : مسعود سپند
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را

بدست علیرضا بابایی در دسته نجمه زارع تاریخ : 92/3/31 ساعت : 11:29 صبح

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

 

 

 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

 

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

 

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را


دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

 

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

 

نجمه زارع

 


دیگر اشعار : نجمه زارع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من اینجا بس دلم تنگ است

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی اخوان ثالث تاریخ : 92/3/31 ساعت : 10:41 صبح

 

من اینجا بس دلم تنگ است ! و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ بسان رَهنوردانی که در افسانه‌ها گویند

 

من اینجا بس دلم تنگ است !

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ بسان رَهنوردانی که در افسانه‌ها گویند

گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

 

سه ره پیداست،

نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر

حدیثی کَش نمی‌خوانی بر آن دیگر

نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام

 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

 

 

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام، این جاوید خون آشام

سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‌ی بی‌غم

که می‌زد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»

و می‌رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی

و کنون می‌زند با ساغرِ «مَک‌نیس» یا «نیما»

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی‌خداوندی‌ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند

 

بهِل کاین آسمان پاک

چرا گاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرْشان کیست؟

و یا سود و ثمرْشان چیست؟

 

 

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

بسان شعله‌ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده های تار

و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور

«کسی اینجاست؟

هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟»

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه

مرده‌ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ

مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد

ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است - از اِعطای درویشی که می‌خواند

«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد»

وز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی کسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار

کسی اینجاست؟

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست

که می‌گویند بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده‌ی مهجور

«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»

 

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

 

کجا؟ هر جا که پیش آید

بدآنجایی که می‌گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: «زود!»

وزین دستش فُتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

 

کجا؟ هر جا که پیش آید

به آنجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه‌هایی هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گلْ کاغذین روید؟

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز چون مرگ «تاراس بولبا»

نه چون مرگ من و تو، مرگ پاک دیگری بوده‌ست

 

کجا؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عُمَر با سوط بی‌رحم خشایرشا

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من

 

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه‌ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شُرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین

 

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

مهدی اخوان ثالث

 


دیگر اشعار : مهدی اخوان ثالث
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قطار میرود تو میروی

بدست علیرضا بابایی در دسته قیصر امین پور تاریخ : 92/3/23 ساعت : 4:45 عصر

 

قطار میرود  تو میروی  تمام ایستگاه میرود

 

قطار میرود

 تو میروی

 تمام ایستگاه میرود

 و من چقدر ساده ام

 که سالهای سال

 در انتظار تو

 کنار این قطار ایستاده ام

 و همچنان

 به نرده های ایستگاه رفته

 تکیه داده ام.

 

قیصر امین پور

 


دیگر اشعار : قیصر امین پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مدیون چشمان توام

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی زکی زاده تاریخ : 92/3/19 ساعت : 11:21 عصر

 

مدیون چشمان توام

 

هربیت این اشعار را مدیون چشمان توام

اینبار نه ،هربار را مدیون چشمان توام

 

باآنکه صورت را کند گلخنده زیباتر ،ولی

چشمان گوهربار را مدیون چشمان توام

 

چون نیش قبلا میزدم،طعم زبانم تلخ بود

شیرینی گفتار را مدیون چشمان توام

 

درکوچه ی بنبست عشق،تیر تو درقلبم نشست

آن نقش بر دیوار را مدیون چشمان توام

 

مدیون چشمان توام ازبخت بد آزار را

ازبخت بد آزار را مدیون چشمان توام

 

مهدی زکی زاده 

 


دیگر اشعار : مهدی زکی زاده
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

بدست علیرضا بابایی در دسته قیصرامین پور تاریخ : 92/3/19 ساعت : 12:58 عصر

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

 

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

 

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

 

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

آن برگ‌های سبزِ سرآغاز سال کو؟

 

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند

حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

 

قیصرامین پور

 


دیگر اشعار : قیصرامین پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

روزی که تو را خواهم بوسید . . .

بدست علیرضا بابایی در دسته افشین یداللهی تاریخ : 92/3/19 ساعت : 12:24 عصر

روزی که تو را خواهم بوسید . . .

 

 

روزی که برای اولین بار

تو را خواهم بوسید

یادت باشد

کارِ ناتمامی نداشته باشی

یادت باشد

حرفهای آخرت را    

به خودت

و همه

گفته باشی

فکرِ برگشتن

به روزهای قبل از بوسیدنم را

از سَرَت بیرون کن

تو

در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری

که شباهتی به خیابان های شهر ندارد

با تردید

بی تردید

کم می آوری . . .

 

افشین یداللهی

 


دیگر اشعار : افشین یداللهی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدعلی بهمنی تاریخ : 92/3/19 ساعت : 12:11 عصر

 

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش

 

جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز

از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!

 

برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش

این منظره را هرگز در عالم رویا نیز

 

هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد

از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»!

 

خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟

و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!

 

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش

من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز

 

مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش

شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز

 

محمدعلی بهمنی

 


دیگر اشعار : محمدعلی بهمنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خیس از مرور خاطره های بهار بود

بدست علیرضا بابایی در دسته ابوالحسن صادقی پناه تاریخ : 92/3/17 ساعت : 2:29 عصر

 

:(

 

خیس از مرور خاطره های بهار بود

ابری که روی صندلی چرخدار بود

 

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد  

روزی پناه خستگی این دیار بود

 

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت

آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود

 

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است

حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

 

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد

دعوا سر محاکمه ی شهردار بود

 

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت

مرد لبوفروش سیاستمدار بود

 

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:

اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود

 

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید

در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

 

می خواست که فرار کند از پیاده رو

می خواست و ... به صندلی خود دچار بود

 

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت

ابری فشرده درصدد انفجار بود

 

خاموش کرد صاعقه های گلوش را

بغضی که روی صندلی چرخدار بود

 

ابوالحسن صادقی پناه               


دیگر اشعار : ابوالحسن صادقی پناه
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن