سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1833 ، بازدید دیروز: 5866 ، کل بازدیدها: 9197926


غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود

بدست در دسته نجمه زارع تاریخ : 93/4/10 ساعت : 4:58 عصر

 

غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود

 در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود


 می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

 خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود


 تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟

 حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود


 تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

 از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود


 باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟

 "تـــ♥ـــو" دلــت را جــای مــن بــگــذار #شــاعــر مــیــشــود


 گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم

 از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

 

نجمه زارع

 


دیگر اشعار : نجمه زارع

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم

بدست در دسته نجمه زارع تاریخ : 93/3/1 ساعت : 12:3 عصر


یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراکِ جانورها می شوم

 

بی خیال از رنجِ فریادم تردّ د می کنند

باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می شوم


با زبان لالِ خود حس می کنـم این روزها

هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم


هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این

این کـــه دارم مثل مفقودالاثـرها می شوم

...

عاقبت یک روز بـــا طرزِ عجیب و تـــازه ای

می کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می شوم!



نجمه زارع

دیگر اشعار : نجمه زارع

دو ساعتی که به اندازهی دو سال گذشت...

بدست در دسته نجمه زارع تاریخ : 93/2/24 ساعت : 6:0 عصر

 

دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت

ببند پنجره‌ها را که کوچه ناامن است...
نسیم آمد و نشنید و بی‌خیال گذشت

درست روی همین صندلی تو را دیدم
نگاه خیره‌ی تو... لحظه‌ای که لال گذشت

چه ساعتی‌ست ببخشید؟... ساده بود اما
چه‌ها که از دل تو با همین سؤال گذشت...

گذشت و رفت و به تو فکر می‌کنم ـ تنها ـ
دو ساعتی که به اندازه‌ی دو سال گذشت

"نجمه زارع"

دیگر اشعار : نجمه زارع

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند...

بدست در دسته نجمه زارع تاریخ : 93/1/4 ساعت : 10:0 صبح

 

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه!، مردی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را، چرا پنهان کند؟!!

خسته هرگز نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."

"نجمه زارع"

دیگر اشعار : نجمه زارع

کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش؟

بدست در دسته نجمه زارع تاریخ : 92/12/29 ساعت : 6:0 عصر

دیوار

 

دنـیـا بـه دور شهـر تــو دیــوار بسته است
هــر جـمـعـه راه سمت تــو انـگـار بسته است

کى عید می رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است!

شبها به دور شمع،کسى چرخ می خورد
پروانهایی که دل به دلِ یار بسته است

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در می زنیم و خانه گفتار بسته است!

باید به دست شعر نمی دادم عشق را
حتى زبان ساده اشعار بسته است

وقتى غروب جمعه رسد، بی تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است!

می ترسم آخرش تو نیایى و پُر کنند

در شهر: شاعرى ز جهان، بار بسته است!

 

"نجمه زارع"


دیگر اشعار : نجمه زارع

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

بدست علیرضا بابایی در دسته نجمه زارع تاریخ : 92/12/5 ساعت : 12:26 صبح

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا  مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

آوِِخ هنوز زخمیم و رنج می برم 

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم 

 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

 

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

 

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

 

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

 

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

 نجمه زارع


دیگر اشعار : نجمه زارع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را

بدست علیرضا بابایی در دسته نجمه زارع تاریخ : 92/3/31 ساعت : 11:29 صبح

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

 

 

 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

 

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

 

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را


دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

 

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

 

نجمه زارع

 


دیگر اشعار : نجمه زارع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

فضای خانه که از خنده های ما گرم است

بدست علیرضا بابایی در دسته نجمه زارع تاریخ : 91/12/28 ساعت : 11:17 صبح

 

فضای خانه که از خنده های ما گرم است

 

فضای خانه که از خنده های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است

 

دوباره  دیده امت ، زل بزن به چشمانی

که از حرارت "من دیده ام تو را" گرم است

 

بگو دو مرتبه این را که : دوستت دارم

دلم هنوز به این جمله ی شما گرم است

 

بیا نگاه کنیم عشق را ... نترس ! خدا

هزار مشغله دارد ، سر خدا گرم است

 

من و تو اهل بهشتیم اگر چه می گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

 

به من نگاه کنی ، شعر تازه می گویم

که در نگاه تو بازار شعرها گرم است

 

نجمه زارع

 


دیگر اشعار : نجمه زارع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

بدست علیرضا بابایی در دسته نجمه زارع تاریخ : 91/12/19 ساعت : 1:26 عصر

 

خواب من به هم خورده است

 

صدای پچ پچ غم … خواب من به هم خورده است

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 

صدای پچ پچ غم … هیس ! هیس ! ساکت باش

سکوت ، در دل بیتاب من به هم خورده است

 

تو قاب عکس مرا دیده ای ، نمیدانی

نشاط چهره ی در قاب من به هم خورده است

 

غم تو را نسرودم و گر نه میدیدی

که وزن ، در غزل ناب من به هم خورده است

 

هجای چشم تو را وزن ها نمی فهمند

دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است

 

نجمه زارع

 


دیگر اشعار : نجمه زارع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم

بدست علیرضا بابایی در دسته نجمه زارع تاریخ : 91/11/4 ساعت : 4:16 عصر

 

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم

 

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم

 تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم

با یادگاری از تبر، از سمت جنگل آمدی گفتم

چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم

مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست

حالا قضاوت کن خودت، من بی‌گناهم! نیستم

با یک تلنگر می‌شود، از هم فروپاشی مرا

نگذار سر بر شانه‌ام، آن‌قدر محکم نیستم

خواندی غزل‌های مرا، گفتی که خیلی عاشقم

اما نمی‌دانم خودم، هم عاشقم هم نیستم

 

نجمه زارع

 


دیگر اشعار : نجمه زارع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2      >

محبوب کردن