سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 409 ، بازدید دیروز: 6433 ، کل بازدیدها: 8897585


ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند؟

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 93/7/2 ساعت : 1:26 عصر

 

مثل یک جنگل پاییزی سرما خورده
شده ام بی رمق و غم زده و تا خورده

اخم کن،زخم بزن ،تلخ بگو، سر بشکن
قالی آن گاه عزیز است که شد پا خورده

ماهی کوچک اگر دل نسپارد چه کند
بس که آب و نمک از سفره ی دریا خورده

عشق داغ است و دوای تن سرد من و تو
دور آتش بنشینیم دو سرما خورده؟
***
برسانید به یوسف که سرافراز شدی
هر چه سنگ است به بیچاره زلیخا خورده

برسانید از او صرف نظر خواهم کرد
نرساند اگر از آن لب حلوا خورده  !

 

ناصرحامدی


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 93/4/23 ساعت : 5:39 عصر

چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را 


چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را

 میان این همه دیوار ، رنج در به دری را

 

شبیه قصه نویسی شدم که در همه عمرش

پری ندیده و در دل نهاده عشق پری را

 

برای دیدن تو سالهاست روزه گرفتم

چگونه باز کنم روزه های بی سحری را

 

به باد سرزنش خلق پشت سرو خمیده

وگرنه تاب می آورد رنج بی ثمری را

 

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافی ست

اگر رها کند این روزگار فتنه گری را    ...

 

ناصر حامدی


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دوست دارم جستجو در جنگل موی تـو را

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 92/4/20 ساعت : 11:2 صبح

 

دوست دارم جستجو در جنگل موی تـو را

 

دوست دارم جستجو در جنگل موی تـو را

از خدا چیزی نمی خواهم به جز بوی تو را

 

دخـتر زیـبای جنگل های آرام شمال !

از کـجا آورده دست باد گیسوی تو را ؟

 

آستینت را که بـالا داده بودی دیـده انـد

خلق ، رد بوسه ی من روی بازوی تو را

 

چشمهایت را مراقب باش ، می ترسم سگان

عــاقبت در آتـش انــدازنـد آهــوی تو را

 

کاش جای زندگی کردن در آغوشت ، خدا

قسمتم مـی کرد مردن روی زانوی تو را

 

 ناصر حامدی

 


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بگو به باد پرش را تکان تکان بدهد

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 91/12/22 ساعت : 2:5 عصر

 

بگو به باد پرش را تکان تکان بدهد

 

بگو به باد پرش را تکان تکان بدهد

بگو به ابر که باران بی امان بدهد

 

چه بی قرار و چه بیگانه مانده ایم ، ای کاش

کسی بیاید و ما را به هم نشان بدهد

 

کسی بیاید و ما را به کوچه ها ببرد

به ما برای رسیدن به هم توان بدهد

 

بگو ، مگر برساند کسی به گوش خدا

که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد

 

برای هر دل تنها دلی ردیف کند

به هر نگاه جوان یار مهربان بدهد

 

خدا که اینهمه خوب است کاش امر کند

کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد

 

ناصر حامدی

 


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ای خفته در نگاه تو جادو ! چه می کنی ؟

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 91/12/10 ساعت : 11:1 صبح

 

دل شکسته کنار دریا

 

ای خفته در نگاه تو جادو  ! چه می کنی ؟

آشفته دل ! گره زده گیسو ! چه می کنی ؟

 

امسال هم گذشت و بهار تو بر نگشت

تنها و دل شکسته لب جو چه می کنی ؟

 

شب های دل گرفته که خوابت نمی برد

بی بوسه ، بی نفس نفس او چه می کنی ؟

 

هی مانده در نگاه تو حسرت ! چه می کشی ؟

هی رفته از دل تو هیاهو ! چه می کنی ؟

 

بیهوده دشت های خدا را قرق نکن

حالا که رفته از دلت آهو ، چه می کنی ... ؟

 

ناصر حامدی

 


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گویی به دستان خدا ایمان ندارد

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 91/10/18 ساعت : 1:55 عصر

بی برف بازی زندگی امکان ندارد

 

 

گویی به دستان خدا ایمان ندارد

شهری که در تقویم خود باران ندارد

باران تن خیس تو،باران چشم هایت

باران که باشد زندگی پایان ندارد

هر روز دیدار تو باشد روز عید است

فطر و غدیر و مبعث و قربان ندارد

با من مدارا کن که این سرباز تنها

در سنگرش جز بوسه ای پنهان ندارد

انگشت هایم لای موهایت اسیرند

گاهی رهایی لذت زندان ندارد

دیدار تو خوب است،چون خواب دم صبح

خوابی که آغازش تویی پایان ندارد

امشب تنت مثل دهی برفی ست،گاهی

بی برف بازی زندگی امکان ندارد...

 

ناصر حامدی

 


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بلند حرف بزن

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 91/10/12 ساعت : 12:46 صبح

 

به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش

 

هنوز گر چه صدایت غریب و غمگین است

بلند حرف بزن،گوش شهر سنگین است

بلند حرف بزن ماه بی قرینه،ولی

مراقب سخنت باش،شب خبرچین است

مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق

شنیده ام که مجازات عشق سنگین است

اگر به نام تو دستی به آسمان برخاست

گمان مبر که دعا می کنند،نفرین است....

به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش

که تلخ با تو عزیزم هنوز شیرین است

مرا به خوب شدن وعده می دهی اما

شنیده ام همه ی وعده ها دروغین است

به حال و روز بد پیش از این چه می نالی؟

چه ماجرا که به تقدیرمان پس از این است...

 

ناصر حامدی

 


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

یک نامه ام، بدون شروع و بدون نام

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 91/9/7 ساعت : 7:58 عصر

 

یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

 

یک نامه ام، بدون شروع و بدون نام

امروز هم مطابق معمول ناتمام

 

خوش کرده ام کنارتو دل وا کنم کمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

 

ازحال و روز خودکه بگویم،حکایتی است

یک صفحه زندگانی بی روح و کم دوام

 

جویای حال از قلم افتاده ها مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به کام!

 

دردی دوا نمی کند از متن تشنه ام

چیزی شبیه یک دل در حال انهدام

 

در پیشگاه روشن آیینه می زنم

جامی به افتخار تو با باد روی بام

 

باشد برای بعد اگر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!

 

ناصر حامدی

 


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 91/8/19 ساعت : 9:15 عصر

 

بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود

 

بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود         

اهل دلی به فکر دل ما نمی شود

                قدری بخند گریه برای تو خوب نیست

                با اشک درد عشق مداوا نمی شود

بس کن چقدر خیره به امواج می شوی

دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود

                چشمان من خلاصه ای از اشک های توست

                چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود

بس کن بخواب، عمر که دست من و تو نیست

این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود

                بس کن بخند گریه برای تو خوب نیست

                مانند خنده های تو پیدا نمی شود

 

 ناصر حامدی

 


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته ناصر حامدی تاریخ : 91/7/19 ساعت : 12:38 صبح

من پیر شدم

 

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

 

بسیار برای تـو نـوشتم غم خود را

بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

 

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

 

حالا کـه مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

 

بگذار که درها همگی بسته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

 

بگذار تبر بـر کمر شاخه بکوبد

وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست

 

تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مرگ متـاع دگری نیست

 

ناصر حامدی


دیگر اشعار : ناصر حامدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن