سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 5404 ، بازدید دیروز: 6424 ، کل بازدیدها: 9170308


می بینی ام وقتی به مویم برف غم باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی فرجی تاریخ : 95/10/2 ساعت : 5:6 عصر

حسرت

 

می بینی ام وقتی به مویم برف غم باشد

روزی که پشتم مثل پشت کوه خم باشد

 

با تو شبی از حسرت امروز خواهم گفت

وقتی که حرفم محض پیری محترم باشد

 

می گویم از روزی که خوردم حرفهایم را

ترجیح میدادم که نانم در قلم باشد

 

روزی که گریان از خیابان آمدی گفتی

نفرین به شهری که سگی در هر قدم باشد

 

یادت می آرم گفتی امید بهاری نیست

وقتی زمستان و زمستان پشت هم باشد

 

آن روز وقتی سروهای سبز را دیدیم

شکرخدا شب رفته باید صبحدم باشد

 

چای از دهان افتاد ول کن شاید آن فرصت

روزی برای کودکانت مغتنم باشد

 

میخواستم از بوسه بنویسم هراسیدم

توی کتابم بیتی از این شعر کم باشد

 

مهدی فرجی


دیگر اشعار : مهدی فرجی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی فرجی تاریخ : 95/6/31 ساعت : 9:4 صبح

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

 

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

هیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست

 

بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده است

که دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست

 

مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک است

عشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست

 

چشم در چشم من انداخته ای می دانی

چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست

 

هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیست

چون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست

 

مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟

ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست

 

مهدی فرجی


دیگر اشعار : مهدی فرجی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را

بدست علیرضا بابایی در دسته مهدی فرجی تاریخ : 95/6/17 ساعت : 9:5 صبح

تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را

 

تو که کوتاه و طلایی بکنی موها را

منِ شاعر به چه تشبیه کنم یلدا را؟

 

مثل یک کودک مبهوت که مجبور شود

تا به نقاشی اش آبی نکشد دریا را

 

حرف را می شود از حنجره بلعید و نگفت

وای اگر چشم بخواند غمِ نا پیدا را

 

عطر تو شعر بلندی است رها در همه سو

کاش یک باد به کشفت برساند ما را

 

تو همانی که شبی پر هیجان می آیی

تا فراری دهی از پنجره ها سرما را

 

فال می گیرم و می خوانی و من می خندم

بنشین چای بخور خسته نباشی یارا!

 

مهدی فرجی


دیگر اشعار : مهدی فرجی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4      >

محبوب کردن