سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 329 ، بازدید دیروز: 6433 ، کل بازدیدها: 8897505


به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

بدست علیرضا بابایی در دسته مظاهر مصفا تاریخ : 91/9/28 ساعت : 1:33 صبح

دل خسته لرزید و گفتا دریغ

 

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

دل خسته لرزید و گفتا دریغ

به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟

بگفتا که هست آری اما دریغ

بلی از من و عمر ناپایدار

نمانده ست بر جای الا دریغ

شب و روزها و مه و سالها

گذشتند و ماندند برجا دریغ

رسیدند هر روز و شب با فسوس

گذشتند هر سال و مه با دریغ

رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس

گذشتند و گفتم دریغا دریغ

 

مظاهر مصفا


دیگر اشعار : مظاهر مصفا
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چون دوست دشمنی کرد

بدست علیرضا بابایی در دسته مظاهر مصفا تاریخ : 91/8/21 ساعت : 2:22 عصر

چون دوست دشمنی کرد دیگر چه می توان گفت

 

 

چون دوست دشمنی کرد دیگر چه می توان گفت

با یار ناجوانمرد دیگر چه می توان گفت

با محرمان غمناک باهمرهان ناشاد

با همدمان دم سرد دیگر چه می توان گفت

با بدقمار بدنرد با بد رگان نامرد

با رهزنان بی درد دیگر چه می توان گفت

مردانگی چو شد ننگ

بر مرد عرصه شد تنگ

فهلی چو خاری آورد

دیگر چه می توان گفت

در شهر خالی از مرد

با خاطری پر از درد

شبرو شب است و شبگرد

دیگر چه میتوان گفت

 

دکتر مظاهر مصفا

 


دیگر اشعار : مظاهر مصفا
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن