سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1859 ، بازدید دیروز: 5866 ، کل بازدیدها: 9197952


بگذار تا بدون تو عمرم هدر شود

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 92/12/5 ساعت : 12:40 صبح

بگذار تا بدون تو عمرم هدر شود  این یک دو روزِ مانده هم اینطور سر شود

 

بگذار تا بدون تو عمرم هدر شود

این یک دو روزِ مانده هم اینطور سر شود

 

حالا که سهم من نشده یار من شوی

با من تمام خاطره ها همسفر شود

 

بر غصه ام دوباره بخندد رقیب من

دنیا تمام ، قسمت این یک نفر شود

 

با هر بهانه از دل من دور تر شوی

با هر نگاه ،حسرت من بیشتر شود

 

چیزی نمانده مرگ بیاید ، به جای تو

از عمق غربت دل من با خبر شود ...

 

مرضیه خدیر


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

عشق من ، ای بهتر از احساس من

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/10/12 ساعت : 12:36 صبح

در شبی غمگین تر از احساس من

 

در شبی غمگین تر از احساس من

زیر ابری پر پر از احساس من

 

در زمستانی که می سازد هنوز

قطعه سنگی مرمر از احساس من . . .

 

یاد آن وقتم که جسم ات می گرفت

شعله های آذر از احساس من

 

تکیه می کردی به دستانم که بود

جان پناهی دیگر از احساس من

 

تا خراب گریه هایت می شدم

می گرفتی ساغر از احساس من . . .

 

بی تو ابیات غزل هایم شدند

قصه ای رنج آور از احساس من

 

آنقدر چشمان من گویا شدند

تا در آوردی سر از احساس من

 

این وداع آخر است و این غزل

قطره های آخر از احساس من

 

دوستت دارم همیشه ، تا ابد

عشق من ، ای بهتر از احساس من . . .

 

مرضیه خدیر

 


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

در جستجوی عشق ، اما بی چراغم!

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/9/17 ساعت : 12:50 عصر

 

در جستجوی عشق ، اما بی چراغم!

 

در جستجوی عشق ، اما بی چراغم!

عشقی نشد یار دلم ، اما چرا غم؟

در برگریز غصه و توفان تردید

پیچیده بوی حسرتی در کوچه باغم

جای کبوترهای شادی ، بر درختان

من میزبان غم خبرهای کلاغم

رفتی ، تمام گرمی ات از زندگی رفت

از هُرم حزن انگیز این شب گریه ، داغم

سرداب دلسردی ، سکوتی مثل مرداب

مرگ است شاید آنکه می آید سراغم...

 

مرضیه خدیر

 


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

برای آمدنت ، انتظار ، غمگین است

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/9/14 ساعت : 9:52 عصر

 

برای آمدنت ، انتظار ، غمگین است

 

برای آمدنت ، انتظار ، غمگین است

دل ِ گرفته ی این روزگار ، غمگین است

               گذشت فصل زمستان ولی ببین بی تو

               چقدر چهره ی فصل بهار غمگین است

اگرچه زاهد ک روزه دار ، خوابیده

ولیکن عاشق شب زنده دار،غمگین است

               هنوز مثل گذشته ، ندای حق یا حق

               شبیه قصه ی حلاج و دار،غمگین است

حریم خانه ی مادر بزرگ غرق دعاست

نگاه ساعت شماطه دار ، غمگین است

               کویر قلب مرا آتش تو سوزانده

               بر او به رسم تسلی ببار ، غمگین ست...

 

مرضیه خدیر


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گمان نکن که نباشی من از تو می گذرم

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/9/12 ساعت : 12:39 عصر

کمی دوام بیاور، منی که در سفرم

 

کمی دوام بیاور، منی که در سفرم

بدون عشق تو اینجا ،همیشه در خطرم

 

نمی توانم از اینجا تو را صدا بزنم

بیا به داد دلم رس، که بی تو محتضرم

 

تویی که از غم و دردم هنوز بی خبری

منی که از دل تنگت هنوز بی خبرم

 

به نام عشق دلم را به آسمان نبری

چگونه بی تو بمانم ؟ شکسته بال و پرم

 

منی که عادت دستم فقط نوازش بود

بدون لمس تو حتی از عشق بر حذرم

 

به پای عشق تو هستم اگر تو جا نزنی

گمان نکن که نباشی من از تو می گذرم

 

فقط بگو که تو هم مثل من نمی شکنی

دلی که مملو از امید بر تو می سپرم

 

همیشه عاشقت هستم اگرچه تا دم مرگ

برای دیدن چشمت اسیر و در به درم

 

مرضیه خدیر

 


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلتنگی ام را از تو پنهان می کنم ، برگرد

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/8/30 ساعت : 7:48 عصر

 

دلتنگی ام را از تو پنهان می کنم ، برگرد

 

دلتنگی ام را از تو پنهان می کنم ، برگرد

هر جور باشد چهره خندان می کنم ، برگرد

 

با اینکه از این گریه های غم گریزی نیست

بعد از تو آن را زیر باران می کنم ، برگرد

 

بوی نوازش های دستان تو را دارد

گیسوی خود را تا پریشان می کنم ، برگرد

 

آرام می گیرد در آغوشم به جای تو

بغض غریبی را که مهمان می کنم ، برگرد

 

از من سراغ بوسه هایت را نمی گیرند

وقتی لبانم را پشیمان می کنم ، برگرد

 

بی تو دلم را می سپارم دست پاییز و

این خانه را مانند زندان می کنم ، برگرد

 

قصدت اگر خاموشی این جسم بی جان است

کار تو را این بار آسان می کنم ، برگرد

 

مرضیه خدیر

 


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/8/12 ساعت : 8:38 عصر

 

 

دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد

 

دستت شبیه قبل پناهم نمی دهد

در سرزمین قلب تو راهم نمی دهد

              چشمی که با اشاره سکوت مرا شکست

              پاسخ دگر به حرف نگاهم نمی دهد

 این اشک‌ها‌، ستاره‌ی شب‌های غربتم

نوری به آسمان سیاهم نمی دهد

               احساس عشق ، همسفر نیمه راه من

              جانی به لحظه های تباهم نمی دهد

 یا عشق یا وصال ...چه سخت است زندگی

وقتی که هر دو را به تو با هم نمی دهد

               گاهی هم انتخاب، فقط یک بهانه است

              یعنی هرآنچه را که بخواهم ، نمی دهد  ...

 

مرضیه خدیر

 


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

حق داشتی که محو تماشا نمی شدی

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/8/9 ساعت : 6:24 عصر

 

رفتی و مانده ام من و دلتنگی و سکوت

 

حق داشتی که محو تماشا نمی‌ شدی

درگیر بی قراری دریا نمی‌ شدی

               حق داشتی که بگذری از من به سادگی

               آخر تو که شکسته و تنها نمی شدی !

فرقی نداشت ، بود و نبودم برای تو

گم می‌شدم مدام و تو پیدا نمی‌ شدی

               با هر نفس ، خیال تو از من عبور کرد

               پابند التماس نفس‌ها نمی‌ شدی

هرگز نشد که از دل تو با خبر شوم

ای کاش بی بهانه معما نمی‌ شدی

               شاید اگر که عشق دلم را نمی‌ شکست

               در شعر من تو اینهمه زیبا نمی‌ شدی

رفتی و مانده ام من و دلتنگی و سکوت

دنیای کوچکی که در آن ، جا نمی‌ شدی …

 

مرضیه خدیر

 


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلم آغوش می خواهد

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/8/8 ساعت : 2:45 عصر

 

دلم آغوش می خواهد

 

بیا بیدار و بی تابم ، دلم آغوش می خواهد

مرا محصور کن در خود ، تنم تن پوش می خواهد

 

ببین دستان سردم را ، بپرس احوال قلبم را

ببوس امشب لبانم را ، که او هم نوش می خواهد

 

نگاهی کن به چشمانم ، بکش دستی به موهایم

فدای شانه های تو ، سر من دوش می خواهد

دلت را با دل تنگم ، یکی کن مهربان من

که حسرت های دیرینه کمی پاپوش می خواهد

 

اگر پر حرف و پر دردم ، غم عشق تو سنگین است

نگو ای نازنین این زن ، فقط یک گوش می خواهد

 

من از ابراز احساسم ، نباید دست بردارم

اگرچه چشم ظاهربین ، مرا خاموش می خواهد

 

مرضیه خدیر

وبلاگ شاعر : http://marziyekhadir.blogfa.com

 


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دیگر نکن تلاش به آنجا نمی رسی

بدست علیرضا بابایی در دسته مرضیه خدیر تاریخ : 91/7/25 ساعت : 10:38 عصر

 آخر چگونه تکیه به عشقت دهم که تو

 

دیگر نکن تلاش به آنجا نمی رسی

رودی تهی شدی که به دریا نمی رسی

 

آخر چگونه تکیه به عشقت دهم که تو

حتی حساب فاصله ها را نمی رسی

 

گفتم که عشق آخر دنیاست ، صبر کن

یک دست بی صداست ، تو تنها نمی رسی

 

 از آن مسیر جاده به بن بست می رود

نفرین که نه ، نمی کنم ، اما نمی رسی

 

تنها شدن عذاب کمی نیست مرد من

هرگز نگو به روز مبادا نمی رسی

 

یک روز می رسد که تو گم می کنی مرا

در خواب می روی و به رویا نمی رسی

 

با این که دل شکسته تر از هر شبم ولی

در این تصورم که " تو فردا نمی رسی؟   ..."

 

مرضیه خدیر


دیگر اشعار : مرضیه خدیر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2      >

محبوب کردن