سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 5365 ، بازدید دیروز: 6424 ، کل بازدیدها: 9170269


ولی در شهرِ من رسم است، می بوسند مهمان را

بدست علیرضا بابایی در دسته فاطمه سلیمان پور تاریخ : 94/5/23 ساعت : 10:43 صبح

من از آدابِ مهمانداری ات چیزی نمی دانم  ولی در شهرِ من رسم است، می بوسند مهمان را

 

تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را    ...

به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را    ...

 

برایِ دیدنِ چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ

شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را

 

خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز    -

برایِ حسِ همدردی فرستاده ست باران را

 

نه آغوشی، نه حتی پاسخِ گرمِ سلامم...، آه

چگونه حس نباید کرد سرمایِ زمستان را؟!*

 

تو وقتی می رسی که فرصتِ لب باز کردن نیست

و در خود می کُشم من آرزوهایِ فراوان را

 

نگاهم می کنی؛ چون کوه، سَرسختم ولی چشمم-

گواهی می دهد آرامشِ ماقبلِ توفان را!

 

میانِ خانه عطرِآشنایی دور پیچیده

و باد آورده از آغوشِ سبزت بویِ ریحان را

 

و من که عاشقِ سرسبزی و کوه و دَر و دشتم-

ندیدم بی تو مدت هاست گل ها را، گیاهان را

 

من از آدابِ مهمانداری ات چیزی نمی دانم

ولی در شهرِ من رسم است، می بوسند مهمان را

 

میانِ بازوانت خلوتِ امنی فراهم کن

برایم فاش کن آن عشقِ پنهان در گریبان را

 

تو بینِ خواب هایم با پرستو کوچ خواهی کرد

و من از صبح تا شب، یکّه و تنها کلاغان را...!!

.

 

فاطمه سلیمان پور


دیگر اشعار : فاطمه سلیمان پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

باید بدانم تا کجاها دوستم داری

بدست علیرضا بابایی در دسته فاطمه سلیمان پور تاریخ : 92/9/14 ساعت : 10:30 صبح

در شهر ما این نیست راه و رسم دلداری  باید بدانم تا کجاها دوستم داری

 

در شهر ما این نیست راه و رسم دلداری  

باید بدانم تا کجاها دوستم داری

 

موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو

تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

 

بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق

یا نوشدارو باش، یا زخمی بزن کاری

 

من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد

خو کرده با آداب و تشریفات درباری

 

هرکس نگاهت کرد، چشمش را درآوردم

شد قصه آقا محمد خان قاجاری

 

آسوده باش از این قفس بیرون نخواهم رفت

حتی اگر در را برایم باز بگذاری

 

چون شعر آن را از سرم بیرون نخواهم کرد

باید برای چادرم حرمت نگه داری

 

تو می رسی روزی که دیگر دیر خواهد شد

آن روز مجبوری که از من چشم برداری

 

 

فاطمه سلیمان پور


دیگر اشعار : فاطمه سلیمان پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن