سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 4317 ، بازدید دیروز: 4756 ، کل بازدیدها: 9183948


شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟

بدست علیرضا بابایی در دسته شهراد میدری تاریخ : 93/5/23 ساعت : 4:57 عصر

کسی که دیگر نیست

 

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری

ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که

دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری

نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه

سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

 

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند

به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

 

تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی

به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی

که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله

اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن

الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد

اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

شهراد میدری


دیگر اشعار : شهراد میدری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم...

بدست در دسته شهراد میدری تاریخ : 93/2/15 ساعت : 1:6 عصر

 

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم

می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم


می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد

های و هــوی گریه های بیقراری می شوم


می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد

بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم


شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند

من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم


جای خونت  خــون  دلها می خـورم از دست عشــق

اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم


پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم

پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم


می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم


تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد

در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم


"دوستم داری؟"  میـان کـــوه نعــره می زنم

دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم


عاشــقت هستم نمی خواهی چـــرا باور کنــی؟

عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم


عاقبت یک شب به قعــر دره ات خواهم پرید

سینــه چاک تو غـــزال ِ بختیاری می شوم

 

"شهراد میدری"


دیگر اشعار : شهراد میدری

عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم

بدست علیرضا بابایی در دسته شهراد میدری تاریخ : 93/1/27 ساعت : 1:52 عصر

عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم

 

عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم

در میان این شب تاریک، خاموشت کنم

 

دست بردار از سر عریانی بغضم، بس است

نه نمیخاهم که هق هق، آسمان پوشت کنم

 

جرعه جرعه زهر مارم شد تمام زندگی

شوکران هستی چه اصراری که هی نوشت کنم

 

پانته آ ! من آبراداتاسی که گفتی نیستم

پس چرا یاد از تو و ویرانه ی شوشت کنم

 

بعد از این بیجا کنم در شعر، شب را موی تو

یا که صبحم را شبیه آن بناگوشت کنم

 

تا ابد دلتنگ می گیرم خودم را در بغل

نیستم گستاخ دیگر فکر آغوشت کنم

 

میروم از آتشت سودابه، بیرون روسپید

بهتر از آن است که خود را سیاووشت کنم

 

گرچه دل کندن همان مرگ است ناچارم ولی

در شب جشن تولد، شمع خاموشت کنم

 

شهراد میدری


دیگر اشعار : شهراد میدری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

بدست علیرضا بابایی در دسته شهراد میدری تاریخ : 93/1/10 ساعت : 10:35 صبح

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

 

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

 

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

قصدت این بود از اول که نمانی بروی

 

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی

شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

 

جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی

تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

 

بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم !؟

دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی!؟

 

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود

خواستی عین قضات همه/دانی بروی

 

چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه    !

باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

 

باشد این جان من این تو , بکشم راحت باش

ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی

 

شهراد میدری


دیگر اشعار : شهراد میدری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دوستت دارم چه بیرحمانه باور کن عزیز

بدست علیرضا بابایی در دسته شهراد میدری تاریخ : 93/1/1 ساعت : 8:47 عصر

دوستت دارم چه بیرحمانه باور کن عزیز    !  عاشقم یک عاشق دیوانه باور کن عزیز ! 

 

دوستت دارم چه بیرحمانه باور کن عزیز    !

عاشقم یک عاشق دیوانه باور کن عزیز !

گرچه هر شب کار من گریه ست دلواپس نباش

رو به راهم باز خوشبختانه باور کن عزیز !

رو به راهی که شبی  با خود تو را تا دور برد

رو به راهی که مرا ویرانه.. باور کن عزیز !

لب مربا، چشم عسل، خامه بناگوش منی

چیده ام با یاد تو صبحانه باور کن عزیز !

چای می ریزم برایت گرچه پیشم نیستی

جای تو خالی ست در این خانه باور کن عزیز !

بغض کرده گوشه این آغوش مانتوی تو را

باز این پیراهن مردانه باور کن عزیز !

گاه من، من نیستم در آینه شاید تویی

لرز دارد هق هق این شانه باور کن عزیز !

گل چنان هستی که تا نام تو را می آورم

می نشیند بر لبم پروانه باور کن عزیز !

نه ! نمی گیرد کسی جای تو را در سینه ام

تا ابد هستی یکی یکدانه باور کن عزیز !

عاقبت یک روز می آیی که دیگر نیستم

اشک شاید.. شکوه آید اما نه، باور کن عزیز !

 

شهراد میدری


دیگر اشعار : شهراد میدری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن