سفارش تبلیغ
صبا ویژن
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 267 ، بازدید دیروز: 1568 ، کل بازدیدها: 11374645


صفحه نخست      

مرا هیچ دوست می داری؟

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 94/4/9 ساعت : 4:9 عصر

مرا هیچ دوست می داری؟

 

سال ها پیش ازین به من گفتی

که «مرا هیچ دوست می داری؟»

گونه ام گرم شد ز سرخی ی ِ شرم

شاد و سرمست گفتمت «آری!»

 

باز دیروز جهد می کردی

 که ز عهد قدیم یاد آرم

سرد و بی اعتنا تو را گفتم

 که «دگر دوستت نمی دارم!»

 

ذره های تنم فغان کردند

که، خدا را! دروغ می گوید

جز تو نامی ز کس نمی آرد

جز تو کامی ز کس نمی جوید

 

تا گلویم رسید فریادی

کاین سخن در شمار باور نیست

جز تو، دانند عالمی که مرا

در دل و جان هوای دیگر نیست

 

لیک خاموش ماندم و آرام

ناله ها را شکسته در دل تنگ

تا تپش های دل نهان ماند

 سینه ی خسته را فشرده به چنگ

 

در نگاهم شکفته بود این راز

 که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»

لیک تا پوشم از تو، دیده ی من

 برگلِ رنگ رنگِ قالی بود

 

«دوستت دارم و نمی گویم

تا غرورم کشد به بیماری!

زانکه می دانم این حقیقت را

 که دگر دوستم... نمی داری...»

 

زنده یاد سیمین بهبهانی


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 93/7/7 ساعت : 9:41 صبح

 

هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای

پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای

 

ای نرگس از ملامت چشمم چه دیده ای

کاین سان به بزم شاد چمن سرشکسته ای؟

 

با من مبند عهد که چون پیچ های باغ

هرجا رسیده ، رشته ی پیوند بسته ای

 

از من به سوی دشمن من راه جسته ای

نوریّ و در بلور دل من شکسته ای

 

دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست

ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟

 

من نیز بند مهر تو ببریده ام ز پای

تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای

 

سیمین! ز عشق رسته ای امّا فسرده ای

آن اخگری کز آتش سوزنده جسته ای

 

سیمین بهبهانی


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 93/1/14 ساعت : 8:40 عصر

این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است

 

این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است

گورِ گردان است و درآن آرزوهای من است    !


آتش ِ سردم که دارم جلوه ها در تیرگی    

چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است


من نه باغم، غنچه های ناز من تک دانه نیست

پهنْ دشتم، لاله های داغ من صد خرمن است


این که چون گل می درم از درد و افشان می کنم

پیش اهل دل تن و پیش شما پیراهن است


آسمان را من جگرخون کردم از اندوه خویش

در جگر گاه ِ افق، خورشید، سوزن سوزن است


این که می جوشد میان ِ هر رگم دردی است داغ

دورگاه دردِ جوشان است و پنداری تن است !


سینه ام آتش گرفت و شد نگاهم شعله بار

خانه میسوزد، نمایان شعله ها از روزن است


آه، سیمین! گوهری گمگشته در خکسترم

من بمانم، او فرو ریزد، زمان پرویزن است...

 

 

سیمین بهبهانی


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دلم گرفته ، ای دوست

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 92/2/27 ساعت : 9:28 عصر

نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من نیز،

 

دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من 

گر از قفس گریزم ، کجا روم ، کجا ، من ؟

 

کجا روم ؟ که راهی به گلشنی ندانم ،

که دیده برگشودم ، به کنج تنگنا ، من .

 

نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من نیز،

چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها ، من .

 

ز من هر آنکه او دور، چودل به سینه نزدیک ؛

به من هر آنکه نزدیک ، ازو جدا، جدا ، من !

 

نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا ، من .

 

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟

که گو یدم به پاسخ ، که زنده ام چرا من ؟

 

ستاره ها نهفتم ، در آسمان ابری ــ

دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من ...

 

سیمین بهبهانی


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 92/1/17 ساعت : 11:27 صبح

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

 

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

 

دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

 

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است

ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

 

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند

چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

 

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ ست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

سیمین بهبهانی

 


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتا که می بوسم تو را

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 91/12/16 ساعت : 12:0 عصر

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

 

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم

 

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

 

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

 

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

 

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

 

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

سیمین بهبهانی

 


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 91/12/7 ساعت : 4:30 عصر

 

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

 

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ، این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 

سیمین بهبهانی

 


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 91/11/22 ساعت : 5:4 عصر

 

دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم

 

دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم

خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم

عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید

از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم

دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان

کاین سیه کاری به موی نقره افشان میکنم

سینه پر حسرت و سیمای خندانم ببین

زیر چتر نسترن آتش فروزان میکنم

دیده بر هم مینهم تا بسته ماند سر عشق

این حباب ساده راسرپوش طوفان میکنم

این من و این دامن و این مستی آغوش تو

تا چه مستوری من آلوده دامان میکنم

دست و پا گم کرده و آشفته می مانم به جای

نعمت وصل تو را اینگونه کفران میکنم

ای شگرف، ای ژرف، ای پر شور، ای دریای عشق

در وجودت خویش را چون قطره ویران میکنم

تا چراغانی کنم راه تو را هر شامگاه

اشک شوقی نو به نو آویز مژگان میکنم

زان نگاه کهربایی چاره فرمان بردن است

هر چه میخواهی بگو آن میکنم آن میکنم

 

سیمین بهبهانی

 


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را

بدست علیرضا بابایی در دسته سیمین بهبهانی تاریخ : 91/9/6 ساعت : 7:10 عصر

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را

 

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را 

تا آب کند این دل یخ بسته‏ ی ما را 

 

من سردم و سر دم ، تو شرر باش و بسوزان‏ 

من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را 

 

جان را که مه آلود و زمستانی و قطبی ‏ست‏ 

با گرم‏ترین پرتو خورشید بیارا 

 

از دیده برآنم همه را جز تو برانم‏ 

پاکیزه کنم پیش رُخت آینه‏ ها را 

 

من برکه‏ی آرام و تو پوینده نسیمی‏ 

در یاب ز من لذت تسلیم و رضا را 

 

گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد 

آمد که کند شاد و دهد شور فضا را 

 

هر لحظه که گل بشکُفد آن لحظه بهار است‏ 

فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را 

 

می ‏خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم‏ 

پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را 

 

از باده اگر مستی جاوید بخواهی‏ 

آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا .

 

 سیمین بهبهانی

 


دیگر اشعار : سیمین بهبهانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

<      1   2      

محبوب کردن