سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1940 ، بازدید دیروز: 3529 ، کل بازدیدها: 10046888


دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»

بدست علیرضا بابایی در دسته سجاد رشیدی پور تاریخ : 97/2/5 ساعت : 8:7 عصر

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!» خوش می‌روی، گذار تو از این گذر به خیر  من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر  یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر  یادت نمی‌رود ز خیالم؛ مگر به مرگ ذکرت نمی‌رود به زبانم؛ مگر به خیر  بی‌خوابی ارمغان دل رفته‌ی من است هرگز نمی‌شود شب عاشق، سحر، به خیر  تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم دستی بلند کردم و گفتم:«سفر به خیر!»  #سجاد_رشیدی_پور

 

دستی بلند کردم و گفتم: «سفر به خیر!»

خوش می‌روی، گذار تو از این گذر به خیر

 

من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم

یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر

 

یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد

آخر به عزم راسخ تو کارگر، به خیر

 

یادت نمی‌رود ز خیالم؛ مگر به مرگ

ذکرت نمی‌رود به زبانم؛ مگر به خیر

 

بی‌خوابی ارمغان دل رفته‌ی من است

هرگز نمی‌شود شب عاشق، سحر، به خیر

 

تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم

دستی بلند کردم و گفتم:«سفر به خیر!»

 

#سجاد_رشیدی_پور


دیگر اشعار : سجاد رشیدی پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2      >

محبوب کردن