سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 631 ، بازدید دیروز: 3242 ، کل بازدیدها: 8918736


آتش گرفت..

بدست علیرضا بابایی در دسته رضا عزیزی تاریخ : 93/7/17 ساعت : 5:12 عصر

 

وقتی از فکر غزلهایم سرت آتش گرفت

باورم کردی ولیکن باورت آتش گرفت

درد من را با قفس گفتی، صدایت دود شد

مرغ عشقت ‌سوخت،بال کفترت‌ آتش گرفت

خیس باران آمدی سرما سیاهت کرده بود

آنقدر بوسیـدمت تا پیکرت آتش گرفت

گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان !

پس چرا پروا نکردی تا پرت آتش گرفت

گفته بودی شعرهایت ‌سرد وبی روحند مرد

شعرهایم را نوشتی دفترت آتش گرفت

دستهایم را گرفتی رفتنت نزدیک بود

دستهایت داغ شد انگشترت آتش گرفت

من لبالب آتشم اما نمیدانی چقدر

سینه ام با نامه های آخرت آتش گرفت

 

رضا عزیزی


دیگر اشعار : رضا عزیزی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی

بدست علیرضا بابایی در دسته رضا عزیزی تاریخ : 92/7/13 ساعت : 12:45 عصر

 

یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی  آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی

 

یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی

 

از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم

حالا شدم یک فرد مالیخولیایی!

 

بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد

رنگ روپوش بچه های ابتدایی

 

یک روز من را می کشی با چشمهایت

دنیا پر است از این رمان های جنایی

 

ای کاش می شد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فیلمهای سینمایی!!

 

امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی

 

می بینمت؟ اما نه! مدتهاست مانده است

یک شاخه رز... یک شعر... یک لیوان چایی

 

رضا عزیزی

 


دیگر اشعار : رضا عزیزی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن