سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 2183 ، بازدید دیروز: 4662 ، کل بازدیدها: 8917046


هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 95/12/1 ساعت : 9:17 صبح

 

هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش

هزار راه مرا، ای یگانه پایان باش

 

برای آنکه نگویند، جسته‌ایم و نبود

تو آن‌که جسته و پیداش کرده‌ام، آن باش

 

دوباره زنده کن این خسته ی خزان زده را

حلول کن به تنم جان ببخش و جانان باش

 

کویر تشنه‌ی عشقم، تداوم عطشم

دگر بس است، ز باران مگوی، باران باش

 

دوباره سبز کن این شاخه‌ی خزان زده را

دوباره در تن من روح نوبهاران باش

 

بدین صدای حزین، وین نوای آهنگین

به باغ خسته‌ی عشقم، هزاردستان باش

 

حسین منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 95/5/21 ساعت : 10:28 صبح

شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم

 

الا که از همگانت عزیزتر دارم

شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم

 

اگر چه دشمن جان منی، نمی دانم

چرا ز دوست ترت نیز، دوست تر دارم

 

بورز عشق و تحاشی مکن که با خبری

تو نیز از دل من ، کز دلت خبر دارم

 

قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم

اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم

 

کدام دلبری؟ آخر به سینه، غیر دلی

که برده ای تو؟ دل دیگری مگر دارم؟

 

برای آمدنم آن چه دیگران دانند

بهانه ای است که من مقصدی دگر دارم

 

دلم به سوی تو پر می زند که می آیم

به شوق توست که آهنگ این سفر دارم

 

اگر به عشق هواداری ام کنی وقت است

که صبر کرده ام و نوبت ظفر دارم

 

 

حسین  منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو سرنوشت منی ، از تو من کجا بگریزم ؟

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 95/4/23 ساعت : 3:29 عصر

تو سرنوشت منی ، از تو من کجا بگریزم ؟

 

تو سرنوشت منی ، از تو من کجا بگریزم ؟

کجا رها شوم از این طلسم ؟ تا بگریزم

 

اسیر جاذبه ی بی امان ات آن پر کاهم

که ناتوانمت از طیف کهربا ، بگریزم

 

تو خویش راز اساطیر و قصه های محالی

و گر به کشور سیمرغ کیمیا بگریزم

 

به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم

اگر هر آینه سوی گذشته ها ، بگریزم

 

هوا گرفته ی عشق توام ، چگونه از این دام ،

به بال بسته دوباره سوی هوا بگریزم ؟

 

به خویش هم نتوانم گریخت ، از تو که عیب است

ز آشناتری اکنون به آشنا ، بگریزم

 

کجا روم که نه در حلقه ی نگین تو باشد ؟

مگر به ساحتی از سایه ی شما بگریزم

 

به هر کجا که رَوَم ، رنگ آسمان من این است

سیاه مثل دو چشم تو ! پس چرا بگریزم؟

 

 

حسین منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین منزوی تاریخ : 95/1/17 ساعت : 5:7 عصر

بهار

 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو 
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو 


گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین 
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟


با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار 
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو 


به گل روی تواش در بگشایم ورنه 
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو 


گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است 
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو 


با غمت صبر سپردم به قراری که اگر 
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

 

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری 

نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو 


دل تنگم نگذارد که به الهام لبت 
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

حسین منزوی


دیگر اشعار : حسین منزوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3      >

محبوب کردن