سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 3044 ، بازدید دیروز: 3212 ، کل بازدیدها: 10536565


باشد که میزِ گوشه میخانه ای شوی

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین جنتی تاریخ : 95/6/20 ساعت : 5:43 عصر

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای:  باشد که میزِ گوشه‌ی می‌خانه‌ای شوی!

 

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای  :

باشد که میزِ گوشه‌ی می‌خانه‌ای شوی!

 

تا از غمِ زمانه بیابی فراغِ بال

ای کاشکی نشیمنِ پیمانه‌ای شوی

 

یا این‌که از تو، کاسه ی «تاری» در آورند

شورآفرینِ مطربِ دیوانه‌ای شوی

 

یا صندوقی کنند تو را، قفل پشتِ قفل

گنجی نهان به سینه‌ی ویرانه‌ای شوی

 

اما زِ سوزِ سینه دعا می‌کنم تو را

چون من مباد آن‌که «درِ» خانه‌ای شوی!

 

چون من مباد شعله‌ور و نیمه‌سوخته

روزی قرین ِ آهِ غریبانه‌ای شوی

 

چون من مباد آن‌که به دستانِ خسته‌ای

در مویِ دخترانِ کسی شانه‌ای شوی

روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای:

«باشد که میزِ گوشه‌ی می‌خانه‌ای شوی»

 

 

حسین جنتی


دیگر اشعار : حسین جنتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

می کشتمت! وساطت ایمان اگر نبود

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین جنتی تاریخ : 94/2/29 ساعت : 3:51 عصر

بیابانگرد تنها

می کشتمت! وساطت ایمان اگر نبود
پروای نان و پاس نمکدان اگر نبود

بی شانه ی تو سر به کجا می گذاشتم
ای نارفیق کوه و بیابان اگر نبود

پیراهنم به دادِ منِ تنگدل رسید،
خود سینه می شکافت، گریبان اگر نبود!

در رفته بود این جگر از کوره، بی گمان
همراهِ صبر، همتِ دندان اگر نبود!

از این جهان سفله به یک خیزش بلند،
رد می شدیم، تنگی دامان اگرنبود!

می گفتمت چه دیده ام و چیست در دلم،
این ترسِ خنده آورم از جان اگر نبود!

?حسین جنتی


دیگر اشعار : حسین جنتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

عشق گهگاهی نهنگی را به ساحل میکشد

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین جنتی تاریخ : 93/5/27 ساعت : 1:42 صبح

 

گاه در گُل می پسندد،گاه در گِل میکشد

هرچه آدم می کشد، از خامی دل می کشد


گاه مثل پیرمردان ساکت است و باوقار،

گاه مثل نوعروسان،بی خبرکِل می کشد


کجروی های "فُضیل"این نکته را معلوم کرد:

عشق حتی بار کج را-هم-به منزل میکشد


موجهای بیقرار و گوشماهیها که هیچ،

عشق ، گهگاهی نهنگی را به ساحل می کشد!


دوست مست و چشم من مست است و میدانم ، دریغ،

دست از آهو، پلنگِ مست،مشکل می کشد


حسین جنتی

 


دیگر اشعار : حسین جنتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم،

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین جنتی تاریخ : 92/12/9 ساعت : 6:2 عصر

همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم،  غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم

 

همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم،

 غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم

 

دهان تا باز کردم مُنکرانم طعنه ها کردند

 غزل گفتم، گمان کردند پیغمبر در آوردم

 

اگر شمشیر عریان پیشِ رویم بود خندیدم

چو بودا در جواب از جیب ، نیلوفر در آوردم  !

 

درختی ساده ام، آری جفای باغبانم را،

هرس پنداشتم، پس شاخه ای دیگر در آوردم  !

 

به خود آرایشِ "بَزمی" گرفتم تا بیاسایم

غم از هرسو که آمد بر سرم، ساغر در آوردم

 

جهانِ سخت را آسان گرفتم، شعرِ تَر گفتم

به مضمون ، موم از دکانِ آهنگر در آوردم

 

ندارم عادتِ منت کشیدن، حالِ من خوب است

زِ بس با دستِ خود از پُشتِ خود خنجر در آوردم

 

زِ عُمرِ رفته آهی ماند، بر آیینه ی جانم

طلا در کوره کردم، مُشتِ خاکستر درآوردم  !

 

 

حسین جنتی


دیگر اشعار : حسین جنتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!

بدست علیرضا بابایی در دسته محرم، حسین جنتی تاریخ : 92/8/18 ساعت : 8:28 صبح

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!  نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

 

 

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه   !

نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

 

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،

پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

 

باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،

به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!

 

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،

دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

 

جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،

تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!

...

هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،

ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه!

 

 

حسین جنتی


دیگر اشعار : محرم، حسین جنتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین جنتی تاریخ : 92/1/25 ساعت : 12:7 عصر

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

 

 

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر

سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم

از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

بو برده است لشکر من، بس که گفته ام

از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،

پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،

موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،

روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

 

حسین جنتی

 


دیگر اشعار : حسین جنتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین جنتی تاریخ : 91/9/26 ساعت : 4:35 عصر

آویخته از گردن من شاه کلیدی

 

 

 

 

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

حسین جنتی

 


دیگر اشعار : حسین جنتی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن