سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 619 ، بازدید دیروز: 3741 ، کل بازدیدها: 10207325


با اینکه از سرتاسر این شهر بیزارم

بدست علیرضا بابایی در دسته حامد بهاروند تاریخ : 95/4/13 ساعت : 12:3 عصر

 

بااینکه از سرتاسر این شهر بیزارم

شادم که در ویرانه قلبم تو را دارم

 

ای سنگ سخت سینه ات یادآور کعبه  !

می خواهم از سیمای قلبت پرده بردارم

 

وقتی زمین از زیر بارم شانه خالی کرد

وقتی خبر آورد: "من محکوم آوارم"

 

یک زن به نام تو نگاهش را ستونم کرد

انگار دنیا را کسی برداشت از بارم

 

بر شانه هایم تکیه کن تا باورم باشد

یک خشت هم از من بماند باز "دیوارم"

 

هرچند که زخمی ترین تندیس این وادی

از حمله خونبار و ناهنگام  تاتارم

 

امشب هوای سینه ام "تا قسمتی خاکی"ست

فردا به سوی آسمانها سنگ می بارم...

 

 

حامدبهاروند


دیگر اشعار : حامد بهاروند
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

یا ما نمی فهمیم یا این ها نمی فهمند

بدست در دسته حامد بهاروند تاریخ : 93/2/12 ساعت : 12:48 صبح

یا ما نمی فهمیم یا این ها نمی فهمند

 

یا ما نمی فهمیم یا این ها نمی فهمند

دیوانه ها چیزی از این دنیا نمی فهمند

 

مانند جمع دانش آموزان مردادی

بر تخته ها زُل می زنند اما نمی فهمند

 

مردم که حسی بیشتر از خنده ای بی روح

از بغض سنگین مونالیزا نمی فهمند

 

نوزادهاشان شیر را با خنده می نوشند

زود است اما از همین حالا نمی فهمند!

 

لعنت بر این تاریخ بی تاریخ آدم ها

وقتی همه " ما "یند و هیچ از " ما " نمی فهمند

 

مرداب ها همواره در یک خلوت موهوم

جان می دهند و چیزی از دریا نمی فهمند

 

باید به رسم الخط خنده شعر بنویسیم

این ها زبان گریه ی ما را نمی فهمند

 

حامد بهاروند


دیگر اشعار : حامد بهاروند

چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

بدست علیرضا بابایی در دسته حامد بهاروند تاریخ : 92/6/1 ساعت : 7:55 عصر

 زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

 

 

بیستون هیچ، دماوند اگر سد بشود

چشم تو قسمت من بوده و باید بشود

 

زده ام زیر غزل؛ حال و هوایم ابریست

هیچ کس مانع این بغض نباید بشود

 

بی گلایل به در خانه تان آمده ام

نکند در نظر اهل محل بد بشود؟

 

تف به این مرگ که پیشانی ما را خط زد

ناگهان آمده تا اسم تو ابجد بشود

 

ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد

او فقط آمده بود از دل ما رد بشود

 

تیشه برداشته ام ریشه ی خود را بزنم

شاید افسانه ی من نیز زبانزد بشود

 

باز هم تیغ و رگ و... مرگ برم داشته است

خون من ضامن دیدار تو شاید بشود...

 

حامد بهاروند

 


دیگر اشعار : حامد بهاروند
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن