سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 5391 ، بازدید دیروز: 6424 ، کل بازدیدها: 9170295


این قدر بر دو راهی تقدیر من نایست

بدست در دسته جواد کلیدری تاریخ : 93/3/3 ساعت : 10:1 عصر

 

این قدر بر دو راهی تقدیر من نایست

 

این قدر بر دو راهیِ تقدیر من نَایست

این طور زُل نزن به من ای چشمهایِ بیست

 

این آشنای گم شده در عمق چشمهـــات

این حس نابلــد که مرا پیــر کرده چیست؟

 

داری دل مرا به کجـــا می بَری عـزیـــز

باور کن این ستاره ی تاریک مدتی ست

 

دارد به چشمهای تو ایمان میــآورد

باور کن این غریبه تو را عاشقانه زیست

 

با دست های خود کَـفَنــم می کنی ؛ ولــــى

این عشق ... این ارادت .. این ؛ منصفانه نیست

 

با این که روی دوش تو تشییع می شوم

من مانده ام که این همه آدم برای چیست ؟؟؟

 

من سوختم ؛ همیشه همین طور بوده است

ای گرگ بی ملاحظه بازی حساب نیست

 

 

 

جواد کلیدری


دیگر اشعار : جواد کلیدری

باران کم کم از نفس افتاده ی بهار!

بدست علیرضا بابایی در دسته جواد کلیدری تاریخ : 93/2/13 ساعت : 7:54 عصر

باران کم کم از نفس افتاده ی بهار!

 

باران کم کم از نفس افتاده ی بهار!

بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟

 

حسی برای تازه شدن نیست در دلم

از آسمان ساکت شعرم برو کنار

 

از دست های خشک تو آبی نمی چکد

بیزارم از دو قطره ی با منت ات، نبار

***

باغی که زیر پای تو پژمرد و دم نزد

اندام زخم خورده ی من بود روزگار! ـ

 

« بر ما گذشت نیک و بد اما...» تو بی خیال

پاییز باش و بعد زمستان، چرا بهار؟

 

دیگر کسی به باغ توجه نمی کند

وقتی نداده میوه به جز نیش های خار

 

با مردم همان طرف شهر باش و بس

بُغضی گرفته راه گلو را به اختیار

 

دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

چشمان من قرار ندارند از قرار.

 

جواد کلیدری


دیگر اشعار : جواد کلیدری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن