
جز من نکرده هیچ کسی ادعای تو
هر کس مجاز نیست شود مبتلای تو
آنقدر نازک است صدایت ، گمان کنم
از گل سرشته است خداوند نای تو
یک حس من از خدای اضافی گرفته ام
تا با دو چشم خویش ببینم صدای تو
جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن
خواهد چکید از بدنم چشم های تو
چشمک به او زدند تمام ستاره ها
مهتاب ـ محض اینکه در آورد ادای تو
البته بنده منکر مهتاب نیستم
با اینهمه نمی رسد او هم به پای تو
!
!
!
!
!
این رد کفش نیست ، نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو
این جا « تو » را اگرچه که ردیف کرده است
دستش نمی رسد به تو اما « رضا » ی تو ...
علیرضا بدیع
دیگر اشعار : علیرضا بدیع
نویسنده :