سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 2137 ، بازدید دیروز: 4662 ، کل بازدیدها: 8917000


دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟

بدست علیرضا بابایی در دسته رویا باقری تاریخ : 96/6/31 ساعت : 6:42 عصر

دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟

 

دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟ 

وقتی امید نیست به هیچ استجابتی 

 

جشن تولدی که مبارک نمی شود 

دیدار چشم هات که درهیچ ساعتی 

 

حال مرا نپرس در این روزها اگر 

جویای حال خسته ام از روی عادتی 

 

از ترس اینکه باز تو را آرزو کنم ، 

خط می کشم به دلخوشی هر زیارتی 

 

تو شاهزاده ی غزلی ! پرتوقعی ست ، 

اینکه تو را مخاطب این شعرِ پاپتی 

 

حالا بیا و بگذر ازاین شاعری که بود ، 

تسلیم چشم های تو بی استقامتی 

 

مثل تمام جمعیت این پیاده رو 

با او غریبگی کن و بگذر به راحتی 

 

بگذر از او که بعد تو ... اما به دل نگیر 

گاهی اگر گلایه ای ، حرفی ، شکایتی 

 

باور کن از نهایت اندوه خسته بود 

می رفت بلکه در سفر بی نهایتی 

 

این سال ها بدون تو شاعر نمی شدم 

هرچند وهم شاعری ام هم حکایتی 

 

دستی به لطف بر سر این شعرها بکش 

من شاعر نگاه توام ناسلامتی 

 

رویا باقری


دیگر اشعار : رویا باقری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مثل سرداری اسیرم؛ “اعتباری” سوخته!

بدست علیرضا بابایی در دسته حسین دهلوی تاریخ : 96/6/28 ساعت : 8:54 عصر

اعتباری سوخته

 

مثل سرداری اسیرم؛ “اعتباری” سوخته!

تو زمستانی لطیفی، من بهاری سوخته

 

شهر بعد از جنگم و آرامشم توفانی است

مانده از ایل و تبارم یادگاری سوخته

 

شرح تنها بودنم تنها همین یک مصرع است:

کنج ریلی دور افتاده، قطاری سوخته

 

در سرم شوری به پا از حسرت دوران اوج

بی قرار زخمه ام، مثل سه تاری سوخته

 

باختم خود را به پایت؛ از غرور سرکشم

پاکبازی مانده با دار و نداری سوخته..

 

حسین دهلوی


دیگر اشعار : حسین دهلوی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

شقایق تا تو را دیده

بدست علیرضا بابایی در دسته سونیا نوری تاریخ : 96/6/24 ساعت : 7:6 عصر

7شق

 

شقایق تا تو را دیده،

چه غنچه کرده لب ها را

چه حرصی میخورم میبینم این فرصت طلب ها را!

 

شنیدم آسمان گفته:

شبیه توست خورشیدش

نمی بایست داد اصلا جواب بی ادب ها را!

 

تو از یک ماه کامل هم

برایم ماه تر هستی

چ فخری می فروشم من تمام نیمه شب ها را

 

شفا بخش است چشمانت،

لبت درمانگری حاذق

ببین بستند دکترهای بیچاره مطب ها را!

 

شکرپاشی نکن

با خنده های گاه و بی گاهت

شکستی ارج و قرب این عسل ها را، رطب ها را

 

امید دل،

قرار جان،

بقای عمر،

نور چشم...

درو کردی به تنهایی تمام این لقب ها را...

 

سونیا نوری


دیگر اشعار : سونیا نوری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدسعید میرزایی تاریخ : 96/6/23 ساعت : 10:43 صبح

نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی

 

نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی

تو فرصت داری اصلاً تا ابد...تا زود برگردی

 

تو فرصت داری از هر جای این تقویم بی تاریخ

بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی!

 

تو فرصت داری ای زیباترین فردای فرداها!...

سحرگاهی که خواهی ماند...خواهی بود...برگردی

 

به میعاد غزلهایی که کامل می شود با تو

تو باید ای زن کامل! زن موعود! برگردی

 

بیا موهات سمت باد را تغییر خواهد داد

تو دریایی تو باید بر خلاف رود برگردی

 

همین یک غنچه باقی مانده از این شاخ? مریم

همین کافیست تا یک صبح خیلی زود برگردی!

 

محمدسعید میرزایی


دیگر اشعار : محمدسعید میرزایی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

علّمت همه شوخی و دلبری آموخت

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/6/23 ساعت : 10:40 صبح

علّمت همه شوخی و دلبری آموخت

 

علّمت همه شوخی و دلبری آموخت

جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت

 

غلام آن لب ضحاک و چشم فتّانم

که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت

 

تو بُت چرا به معلم روی که بتگر چین،

به چین زلف تو آید به بتگری آموخت؟

 

هزار بلبل دستان سرای عاشق را

بباید از تو سخن گفتنِ دری آموخت

 

برفت رونق بازار آفتاب و قمر

از آنکه ره به دکان تو مشتری آموخت

 

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

 

مرا به شاعری آموخت روزگار  آنگه

که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت

 

مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من

وجود من از میان تو لاغری آموخت

 

بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

چنان بکَند که سوفی قلندری آموخت

 

دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت

 

من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش

ندیده ام، مگر این شیوه از پری آموخت

 

به خون خلق فرو برده پنجه کاین حنّاست

ندانمش که به قتل که شاطری آموخت

 

چنین بگریم ازین پس که مرد بتواند

در آب دیده ی سعدی شناوری آموخت...

 

سعدی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چه شود پر شود از حجم لطیفت بغلم

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/6/21 ساعت : 11:15 صبح

چه شود پر شود از حجم لطیفت بغلم

 

چه شود پر شود از حجم لطیفت بغلم

نازکم! دلبرکم! شور کلامم! غزلم!

 

گرچه لشکر کشد از هر طرفی غم سویم

تلخی ای نیست چو الطاف تو باشد عسلم!

 

عشوه های تو در آشوب دلم بی بدل اند

من هم ای زلزله در درک لبت بی بدلم

 

در لبت مستی انواع شراب ناب است

من اگر مست ام و لایعقلم از این قبَلم

 

چون شد آن راز گشاینده در آغوش تو کشف

باز شد چم و خم معنی خیرالعملم

 

تو بگو بوسه چه آداب و رسومی دارد

تا من اجرا کنم ای که چو تویی بی جدلم

 

تا دلم بهره ور از معجزه ی صلح تو شد

فارغ از جنگ و هیاهوی میان مللم

 

م_هادی_جهان_آبادی


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

لذتی بیاد ماندنی است

بدست علیرضا بابایی در دسته تاریخ : 96/6/21 ساعت : 11:4 صبح

مترسک و عشق

 

از مترسکی سوال کردم

آیا از ماندن در مزرعه بیزار نشده‌ای؟

پاسخم داد و گفت:

در ترساندن و آزار دیگران

لذتی بیاد ماندنی است

پس من از کار خود راضی هستم

و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم.

 

اندکی اندیشیدم

و سپس گفتم:

راست گفتی من نیز چنین لذتی را

تجربه کرده بودم.

 

گفت:

تو اشتباه می‌کنی

زیرا کسی نمی‌تواند چنین لذتی را ببرد،

مگر آن که درونش

از کاه پر شده باشد!

 

#جبران_خلیل_جبران


دیگر اشعار :
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی

بدست علیرضا بابایی در دسته اسماعیل مزیدی تاریخ : 96/6/17 ساعت : 8:0 عصر

یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی

 

یقین دارم توهم من راتجسم میکنی گاهی

به خلوت با خیال من تکلم میکنی گاهی

 

هر آن لحظه که پیدا میشوی از دور مثل من

به ناگه دست وپای خویش راگم میکنی گاهی

 

چنان دریای ناآرام و توفانی، تو روحم را

اسیر موج های پر تلاطم میکنی گاهی

 

دلم پرمیشود ازاشتیاق وخواهشی شیرین

در آن لحظه که نامم را ترنم میکنی گاهی

 

همه شعروغزل های پراحساس مرا با شوق

تو می خوانی و زیر لب تبسم میکنی گاهی

 

تو هم مانند من لبریزی از شور جنون عشق

یقین دارم تو هم من را تجسم میکنی گاهی

*

اسماعیل مزیدی


دیگر اشعار : اسماعیل مزیدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !

بدست علیرضا بابایی در دسته مجتبی سپید تاریخ : 96/6/13 ساعت : 11:18 صبح

ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !

 

ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !

بعد از تو من میمانم و جنگ روان بیچاره من! 

 

تنها کلام نقش من تکرار افسوس است در 

سریال اُف بر زندگی "این داستان"بیچاره من!

 

تقدیر مجذوبان تو چیزی جز این تفسیر نیست

بیچاره او بیچاره این بیچاره آن بیچاره من!

 

لبهایم از احساس دلتنگی ترک برداشتند

از بس که بوسیدم تو را هر ناگهان بیچاره من!

 

هم خنده ها هم گریه ها در اختیارم نیستند

فرقی ندارم هیچ با دیوانگان بیچاره من !

 

این روزها از چشمها میخوانم این ناگفته را

تغییر کردم از زمین تا آسمان بیچاره من !

 

مجتبی سپید 


دیگر اشعار : مجتبی سپید
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

چنان سیلی که میپیچد به هم آبادی ما را

بدست علیرضا بابایی در دسته جواد زهتاب تاریخ : 96/6/3 ساعت : 8:28 عصر

چنان سیلی که می‌پیچد به هم آبادی ما را

 

چنان سیلی که می‌پیچد به هم آبادی ما را

غم تو می‌برد با خود تمام شادی ما را

 

به این امید می‌گردم مگر خاک رهت گردم

که دامانت برانگیزد غبار وادی ما را

 

مرا هر چند می‌خواهی ولی در بند می‌خواهی

رها کن گیسوانت را ، بگیر آزادی ما را

 

تو از لیلی نسب داری و من از نسل مجنونم

از این بهتر چه خواهی نسبت اجدادی ما را

 

اگر با قیس می‌سنجی، جنونم را تماشا کن

هوای بیستون داری، ببین فرهادی ما را

 

هوای مشک گیسویی، خیال چشم آهویی

ببین بر باد داد آخر، سر صیّادی ما را

 

جواد زهتاب


دیگر اشعار : جواد زهتاب
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن