سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 324 ، بازدید دیروز: 6433 ، کل بازدیدها: 8897500


خوشا به بخت بلندم که در کنار منی

بدست در دسته جویا معروفی تاریخ : 93/12/28 ساعت : 1:52 عصر

خوشا به بخت بلندم که در کنار منی

 

 

 

خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی


من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

 

 



جویا معروفی


دیگر اشعار : جویا معروفی

مرد چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است...!

بدست در دسته تاریخ : 93/12/27 ساعت : 12:37 عصر



 

مرد چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است 

شاه بزدل، احتمال کیش و ماتش کمتر است!


خوش به حالش! وصف گیسوی تو را نشنیده است

هرکه با دیوان حافظ، ارتباطش کمتر است!


لرزه بر پایش نمی افتد به هنگام وداع

مطمئنا، مصرف چایی نباتش کمتر است!


با زبان شاعران شهر خود بیگانه است

آب با بنزین که باشد، اختلاطش کمتر است!


جایگاه ویژه در دوزخ ندارد مثل ما 

احتمال گیر کردن در صراطش کمتر است!


یار ما زیباتر از امثال حورالعین اوست

گرچه از فهمیدن حرفم سواتَ!ش کمتر است !

 

" سید ایمان زعفرانچی "

 


دیگر اشعار :

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

بدست علیرضا بابایی در دسته فاضل نظری تاریخ : 93/12/26 ساعت : 7:30 عصر

طوطی مرده

 

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

 

به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است

 

چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است

 

اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است

 

از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

 

 

فاضل نظری


دیگر اشعار : فاضل نظری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار

بدست علیرضا بابایی در دسته پوریا شیرانی تاریخ : 93/12/24 ساعت : 5:7 عصر

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار

 

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار
می توانستم فراموشت کنم اما نشد!
زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار
? ?
مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد
بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار
خوب یا بد، با جنون آنی ام سر می کنم
لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار
? ?
من سر ناسازگاری دارم و چشمان تو
جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!
فرق دارد معنی تنهایی و تنها شدن
کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار
? ?
جای پایت را اگرچه برفها پوشانده اند
جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار

 

پوریا شیرانی


دیگر اشعار : پوریا شیرانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

بدست علیرضا بابایی در دسته سید تقی سیدی تاریخ : 93/12/23 ساعت : 5:51 عصر

هر شبم بی تابی و بی خوابی و بی حاصلی

 

بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها

 مثل از نو دیدن صدباره ی "اخبار" ها


 خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند

 در سکوت ما ، صدا می آید از دیوار ها


هر شبم بی تابی و بی خوابی و بی حاصلی

 حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها


 دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون

 "دوستت دارم" شده قربانی تکرار ها


 خنده های زورکی را خوب یادم داده ای

 مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها !


گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم؟!

 بغض کردم...خود خوری کردم... نگفتم بارها...

 

 

سید تقی سیدی


دیگر اشعار : سید تقی سیدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

آغوش تو چقدر می آید به قامتم

بدست در دسته علیرضا بدیع تاریخ : 93/12/23 ساعت : 3:10 عصر

 

آغوش تو چقدر می آید به قامتم
در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

می پوشمت که سخت برازنده ی منی
امشب به شب نشینی خورشید دعوتم

خوشوقتی صدای تو از دیدن من است
من هم از آشنایی تان با سعادتم !

با خود تو را به اوج، به معراج می برم
امشب اگر به خاک بریزد خجالتم !

بازار شام کن شب مان را به موی خود
بگذار دیدنی بشود با تو خلوتم !

بر شانه ام گذار سرانگشت برف را
کوهم ولی تمام شده استقامتم …

من سیرتم همان که تو می خواستی شده
لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!

جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم
این است از تمامی دنیا غنیمتم

با من بمان که نوبت پیروزی من است
چیزی نمانده است به پایان فرصتم …

 

علیرضا بدیع


دیگر اشعار : علیرضا بدیع

کافر ! دلِ من در گرهِ موی تو بند است

بدست علیرضا بابایی در دسته امیر طاهری تاریخ : 93/12/23 ساعت : 11:55 صبح

کافر ! دلِ من در گرهِ موی تو بند است

 

کافر ! دلِ من در گرهِ موی تو بند است

مومن شده بر قبله یِ گیسویِ تو بند است

 

تا چشمِ تو را دید ، دلم بندِ دلت شد

چون شیر که بر چشمه ی آهویِ تو بند است

 

"چشمان تو کوفه است؛مدینه است؛حجاز است"

دل در شکنِ گوشه ی ابروی تو بند است

 

هر روز غزل خوانی و انگار نه انگار

یک دل که نه! صد دل به النگویِ تو بند است

 

ای کاش مرا تنگ در آغوش بگیری

محبوبه! دلم بین دو بازوی تو بند است

 

تو یک غزلِ بکری و درگیر تو شاعر ،

با معجزه ی عشق به جادویِ تو بند است

 

امیر طاهری


دیگر اشعار : امیر طاهری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

در نبودت مرگ نزدیک است،هر آن بیشتر

بدست علیرضا بابایی در دسته حسن رحمانی نکو تاریخ : 93/12/22 ساعت : 6:9 عصر

در نبودت مرگ نزدیک است? هر آن بیشتر

 

در نبودت مرگ نزدیک است، هر آن بیشتر

هرچه مانع می شدی، دیوارِ زندان بیشتر

 

از طنابِ دارِ دور گردنم دریافتم

هر قَدَر الله نزدیک است،شیطان بیشتر

 

شهرتِ تصویر تو نقاش را گمنام کرد

از خدا هم دوستت دارم به قرآن بیشتر

 

دوریِ یوسف فقط چشمِ پدر را کور کرد

پیرِ مصری داغ دید از پیر کنعان بیشتر

 

ببشتر از من ردیفِ شعر می آمد به تو

هر قدَر می رفت شعرم رو به پایان بیشتر

 

حسن رحمانی نکو

وبلاگ شاعر: http://todarymiay.blogfa.com


دیگر اشعار : حسن رحمانی نکو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گفتی که میروی به خدا میسپاری ام

بدست علیرضا بابایی در دسته علی بهادر تاریخ : 93/12/22 ساعت : 12:4 عصر

گفتی که میروی به خدا میسپاری ام

 

 

گفتی که میروی به خدا میسپاری ام
من باورم شده تو مرا دوست داری ام
ته مانده های آب غرورم فنا شده ست
باور نمیکنم که تو باور نداری ام
لبخند میزنی تو و از من گذشته ای
من در خزان رفتنت اما به زاری ام
این زخم ها که کوه نمک را چریده اند!
دیگر نمک نزن تو به این زخم کاری ام
بستی بهار بودن خود را که تا ابد
در بین دشت های نبودت بکاری ام
از چشم های خیس من اما نرفته ای
"بازآ گلم به این همه چشم انتظاری ام"
برگشته ام دوباره که درکم کنی ولی
یادم نبود هیچ که باور نداری ام...
علی بهادر

دیگر اشعار : علی بهادر
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

غصه دارد ، به سَرِ نِی پسری داشته باشد

بدست علیرضا بابایی در دسته محمدتقی عزیزیان تاریخ : 93/12/21 ساعت : 4:8 عصر

غصه دارد ، به سَرِ نِی پسری داشته باشد
غصه دارد ، به سَرِ نِی پسری داشته باشد
یا پسر ، مادرِ خونین جگری داشته باشد
موج در موج پریشانی و اشک و آه است،
اگر از سیلیِ مادر خبری داشته باشد
روضه خوان نیستم اما ، بدنش می لرزد،
هر که در حافظه دیوار و دری داشته باشد...
باد پیچید در آن کوچه و گل پرپر شد
تا علی باز دلِ شعله وَری داشته باشد
شانه ام زیر غمت ماند ولی می آید
مردی از دور که با خود تَبَری داشته باشد...
محمدتقی عزیزیان

دیگر اشعار : محمدتقی عزیزیان
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4   5      >

محبوب کردن