سفارش تبلیغ
صبا ویژن
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 656 ، بازدید دیروز: 843 ، کل بازدیدها: 11384828


صفحه نخست      

باید باور کنیم

بدست علیرضا بابایی در دسته چارلز بوکفسکی تاریخ : 93/6/13 ساعت : 4:8 عصر

باید باور کنیم  تنهایی  تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

 

باید باور کنیم

تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست،

روزهای خسته‌ای

که در خلوت خانه پیر می‌شوی...

و سال‌هایی

که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.

تازه

تازه پی می‌بریم

که تنهایی

تلخ‌ترین بلای بودن نیست،

چیزهای بدتری هم هست:

دیر آمدن!

دیر آمدن!

 

چارلز بوکفسکی


دیگر اشعار : چارلز بوکفسکی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

من آمده ام تا به ابد مال تو باشم

بدست در دسته علی حسنى تاریخ : 93/6/10 ساعت : 12:3 صبح

من آمده ام تا به ابد مال تو باشم

 

من آمده ام تا به ابد مال تو باشم

پرواز کنى ؛ پر بزنم ؛ بال تو باشم

 

چون سایه که در هر قدمش بوده کنارت

بگذار که هر لحظه به دنبال تو باشم

 

چون یکّه سوارى که از آینده ى فنجان

با اسب سفید آمده ؛ در فال تو باشم

 

بگذار که از بین دو ابروى کمانت

تیرى بزنم فاتح تک خال تو باشم

 

یک لحظه که گریان بشوى یا که بخندى

یک لحظه که من باشى و من حال تو باشم

 

دلگیر نشو ، اخم نکن ، تا که بمانم

من آمده ام تا به ابد مال تو باشم ...

 

 

علی حسنى


دیگر اشعار : علی حسنى

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

بدست علیرضا بابایی در دسته قیصر امین پور تاریخ : 93/6/9 ساعت : 9:12 صبح

پشیمانی و توبه

 

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم 

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

 

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه

هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

 

عالم همه هرچند که زندان من و توست 

از این همه آزادم و زندانی خویشم

 

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست

چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

 

فردایی اگر باشد باز از پی امروز 

شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم.....

 

قیصر امین پور 


دیگر اشعار : قیصر امین پور
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مثل تو هرکس آشنایی در سفر دارد

بدست در دسته مهدی فرجی تاریخ : 93/6/7 ساعت : 11:48 عصر

 

 

 من اشک‌هایی داشتم، تنها خودم دیدم   شاید فقط آیینه از دردم خبر دارد

مثل تو هرکس آشنایی در سفر دارد

 مانند من، مانند من چشمی به در دارد


 در سربزیری حاجتی دارد که می‌خواهد

 روی زمین تا تکّه نانی دید بردارد


 اشکی‌ست اشک او که می‌گویند یاقوت است

 آهی‌ست آه او که می‌گویند اثر دارد


 من اشک‌هایی داشتم، تنها خودم دیدم

 شاید فقط آیینه از دردم خبر دارد


 من بغض‌هایی را فرو بردم که ترسیدم

 از رازهای سر‌به‌مُهری پرده بردارد


 یک عمر در خود ریختم تنهاییِ خود را

 انگار کن کوهی که آتش بر جگر دارد


 انگار کن آتشفشانی در سرم دارم

 روزی مرا بیدار کن اما خطر دارد


 دلشوره‌یی دارم، گمانم ماهیِ سرخی

 در عمق دریایی به قلّابی نظر دارد ...

 

مهدی فرجی

 


دیگر اشعار : مهدی فرجی

باران میان سجده و سجاده ات جاریست

بدست در دسته امیر طاهری تاریخ : 93/6/7 ساعت : 11:39 عصر

 

باران میان سجده و سجاده ات جاریست

 گاهی دچار بغضی و لبخند اجباریست


 دیگر درونت شوق پروازی نمی بینی

 این قصه پر درد نامش عاشق آزاریست


 آبی ترین احساس رویا های شیرینم

 نا دیده ام می گیری و از روی ناچاریست


 قرآن بخوان محکم بگو این بار می مانی

 تصویر ما در قاب خاتم عین بیداریست


 من با تو ام من تا همیشه با تو می مانم

 فرجام ما تکرار این عشق است و دلداریست


 مشتاق باشی بر وصالم دست خواهی یافت

 تصویر چشمت چشمه جوشان غمخواریست


 غوغا به پا کن در میان دفتر اشعار

 وقتی نباشی این غزل این واژه تکراریست


 دلتنگی و اشک است افطارم بیا دیگر

 کار دلم در ربنایت گریه و زاریست

 


امیر طاهری


دیگر اشعار : امیر طاهری

پناهت می دهم آهویِ زخمی

بدست در دسته تاریخ : 93/6/7 ساعت : 11:35 عصر

 

 بهارانی ! برو ، پاییز برگرد

 

پناهت می دهم آهویِ زخمی

 بهارانی ! برو ، پاییز برگرد


 خدای عشقمان پشت و پناهت

 بدون من برو ، لبریز برگرد


 هوا سرد است ، پیشانی بپوشان

 ولی بر ساحلِ غم خیز برگرد


 برو ! اینگونه ، نَتوانی بمانی

 ولی جانِ منِ نا چیز برگرد


 پناهم باش بعد از این همه درد

 دو چشمم کوره راهت،تیز برگرد


 بیا ! نگذار اینجوری بمیرم

 به سوی عشقِ شور انگیز برگرد


 تو زخمی گشته ای در جنگ با عشق

 بیا با لشگرِ چنگیز برگرد


 به خون خواهیِ چشمانت میایم

 همان چشمان سحر انگیز،برگرد


 بیا! این آب،این قرآن،به سر گیر

 فدایت چشمِ باران خیز ، برگرد

 

ناشناس

 


دیگر اشعار :

کاش دردم را نیفزایی ، مداوا پیشکش

بدست علیرضا بابایی در دسته سجاد سامانی تاریخ : 93/6/7 ساعت : 1:45 عصر

 

 

عشق دنیای مرا سوزاند اما پیشکش

داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش   !

ای که می‌گویی طبیب قلب‌های عاشقی  
کاش دردم را نیفزایی، مداوا پیشکش 

دشمنانت در پی صلحند اما چشم تو
دوستان را هم فدا کرده‌ست، آنها پیشکش

بس که زیبایی اگر یوسف تو را می‌دید نیز
چنگ بر پیراهنت می‌زد، زلیخا پیشکش

ماهی تنهای تنگم، کاش دست سرنوشت
برکه‌ای کوچک به من می‌داد، دریا پیشکش 

سجّاد سامانی

 

 


دیگر اشعار : سجاد سامانی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود...!

بدست در دسته تاریخ : 93/6/7 ساعت : 12:56 عصر



خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود


خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود


جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود


شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود


مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست
خدا کند که مریضی من دوا نشود


ز روزگار غریبم گشته است معلوم
شفای ما به قیامت بجز رضا نشود...

 

 

 

 

 

"امام خامنه ای(مدظله)"


دیگر اشعار :

تو ماهی و من ، ماهی این برکه ی کاشی

بدست علیرضا بابایی در دسته علیرضا بدیع تاریخ : 93/6/5 ساعت : 9:43 صبح

ماهی .و حوض

 

تو ماهی و من ، ماهی این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست ، زمانی که نباشی!

آه از نفس پاک تو و ، صبح نشابور
از چشم تو و ، حجره ی فیروزه تراشی..

پلکی بزن ای ، مخزن اسرار ، که هر بار
فیروزه و یاقوت ، به آفاق بپاشی!

ای باد سبک سار! ، مرا بگذر و بگذار!
هشدار! ، که آرامش ما را ، نخراشی..

هرگز به تو دستم نرسد ، ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست ، چه باشی.. چه نباشی..


علیرضا بدیع


دیگر اشعار : علیرضا بدیع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

رودی که می خشکد ؛ در او سودای طغیان نیست

بدست در دسته اصغر عظیمی مهر تاریخ : 93/6/5 ساعت : 12:17 صبح

آهوی وحشی از پلنگ اینسان گریزان نیست

رودی که می خشکد در او ســـــودای طغیان نیست

دور از تــو حتــی گریـــه کردن کاری آسان نیست

 

دارم بــــه دوری از تــــو عــادت می کنــــــم کم کم

هــر کـس به دردی خــو کند در فکر درمان نیست

 

وقتـــی عزیــــزی نـیـسـت تـــا بـــاشد خـــریـــدارت

فرقی میان قصـــر مصــــر و چاه کنـعــــــان نیست

 

مانده ست بــــــر دیـــــوار قاب عکس تــــو هر چند

تنـــــدیسی از آقامحـمـــدخــان بـــه کـــرمان نیست

 

خــــوارزم بـــعــــد از حمله ی چنـگیــــز خان حتی

انــــدازه ی من بـعـــدِ دیــــــدار تــــو ویران نیست

 

هــمــــواره مـفهـــوم عـنــایت نـیـسـت لــبــخـنــدت

گاهی به غیـر از سیــــل ، دستـــآورد باران نیست

 

در بستـــــر سیــــلاب وقتـــی خانــــــه می ســـازی

روزی اگــــــر ویـــــران شود تقصیر طـوفان نیست

 

وقتــی کــــه نان کـــــدخدا در دست مــــــیراب است

جایــی بـــرای رحــــم او بـــــر زیـردستـــــان نیست

 

راه خـــــودت را کـــج نـکـــن بـــا دیـــدنــــم از دور

آهــــــوی وحشی از پلنـگ ایـنـسان گـریزان نیست

 

می گردی و چشمـم بـــه دنــبــــال تـــو مـی گــــردد

خــورشــید از چشم زمیــــن یک لحظه پنهان نیست

 

چشمـم بــــه گیــلاس لبت وقتـــی کــــه می افـــــتــد

دیگــر زبان را جــرأت "لعنت بــه شیـطان" نیست

 

تـــــو لطف شیطانــــی بـــه آدم ، سیب گـنــدمگون!

شیــطان همیـشــه در پــی اغــــوای انـــسان نیست

 

گـیـــســـو بـیـفشـــان بـیــــد نـامجنــون من ! در باد

بــی گــــرده افـشـانــــی گـلـی پابنـــد گلـــدان نیـست

 

شایـد جنـــون زیبـــاتــــرین عــــقـــل جهـــــان باشد

هـــــر کـــس که دیـوانه ست، الزاما پریشان نیست

 

هــــــر چــــــند خامـــوشـم ولـی هــرگـــز مپنـــــداری

آتـشـفشان خفـتــــــه دیـگــــر فکـــــر طــغیــان نیست

 

من عـاشـقـــــم حـتــی اگــــر شــاعــــر نـــمی بــــودم

امــــا بـــدون عـشـق ، شـاعــــر بــــودن آسان نیست

 

اصغر عظیمی مهر


دیگر اشعار : اصغر عظیمی مهر
<      1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن