سفارش تبلیغ
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 5288 ، بازدید دیروز: 6424 ، کل بازدیدها: 9170192


تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم

بدست علیرضا بابایی در دسته مهرداد بابایی تاریخ : 92/6/31 ساعت : 11:31 عصر

 

تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم

 

تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم

همین زمان علنی حاضرم قسم بخورم

 

به شوق وصل تو هر روز روزه میگیرم

و با چنین دهنی حاضرم قسم بخورم

 

که مثل من تو هم از این فراق دلتنگی

به فکر آمدنی حاضرم قسم بخورم

 

تو در میان کسانیکه بینشان هستی

طلای در لجنی حاضرم قسم بخورم

 

سکوت میکنی اما در انتهای سکوت

لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم

 

دلت بهانه و جمعی به فکر صید تو اند

برای اینکه زنی حاضرم قسم بخورم

 

از این غزل خوشت آمد و مانده ای که از آن

چگونه دل بکنی حاضرم قسم بخورم

 

مهرداد بابایی


دیگر اشعار : مهرداد بابایی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کن

بدست علیرضا بابایی در دسته صنم میرزاده نافع تاریخ : 92/6/31 ساعت : 11:22 عصر

 

خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کن

 

خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کن

قبله ام باش عاشقانه ، نیتم را درک کن

 

ای که رویایت دلیلِ گُنگِ عصیانم شده ست

شعرهایم ،گریه هایم ، خلوتم را درک کن

 

عشق را بر شانه ی اسطوره ها باریده ام

ردِّ اشکِ نیمه شب بر صورتم را درک کن

 

غرقِ آغوشت شدم، عریانی ام تسلیم توست

تا ابد می خواهمت این حالتم را درک کن

 

روزهای بودنم باتو علامت خورده است !

توی تقویمم بمان وُ عادتم را درک کن

 

گرچه نقشِ منفی ام را خوب ایفا کرده ام

در غزل ها جنبه های مثبتم را درک کن

 

از قرارم با تو یک عمر است که آواره ام !

لا اقل دلشوره های ساعتم را درک کن

 

صنم میرزاده نافع


دیگر اشعار : صنم میرزاده نافع
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دکتر سلام! روح و تنم درد می کند

بدست علیرضا بابایی در دسته کیومرث مرادی تاریخ : 92/6/30 ساعت : 11:54 عصر

 

دکتر سلام! روح و تنم درد می کند

 

دکتر سلام! روح و تنم درد می کند

چشمم، دلم، لبم، بدنم درد می کند

 

ذوق سرودنم، کلماتِ نوشتنم

دکتر! تمام خویشتنم درد می کند

 

احساس شاعرانگی ام، تیر می کشد

حال و هوایِ پر زدنم درد می کند

 

دکتر! نگفته های زیادی ست در دلم

لب وا که می کنم، سخنم درد می کند

 

می خواستم که لال بمانم، به جان تو!

دیدم سکوت در دهنم درد می کند

 

کیومرث مرادی

 


دیگر اشعار : کیومرث مرادی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

دل بسته ام به خط و به آن خال ... بگذریم

بدست علیرضا بابایی در دسته حامد نصیری تاریخ : 92/6/30 ساعت : 10:58 عصر

امشب به احترام غمت لال ... بگذریم

 

 

دل بسته ام به خط و به آن خال ... بگذریم

آهو ندیده ای و به هر حال ... بگذریم

 

یک شهر عاشقت شده ، بانو چه کرده ای؟

مردم برای چشم تو جنجال ... بگذریم

 

دلتنگ آسمان تو هستم مرا ببخش!

شاهینم و شکسته پر و بال ... بگذریم

 

جز سرپناه عشق تو جایی ندارم و ...

می ترسم اینکه قلب تو اشغال ... بگذریم

 

ای گل! خیال وصل تو در خواب هم نشد

ریحانی و به بوی تو از حال ... بگذریم

 

" ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم "

من دلخوشم به خواجه و این فال ... بگذریم

 

از خود بگویم؟ از تو چه پنهان که مدتی ست

این شاعر شکسته ی بدحال ... بگذریم

 

یوسف که نیستم به سلامت گذر کنم

یک شاعرم که داخل گودال ... بگذریم

 

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، ولی

امشب به احترام غمت لال ... بگذریم

 

این وعده های پوچ به جایی نمی رسند

امسال هم مطابق هر سال ... بگذریم

 

 حامد نصیری

 


دیگر اشعار : حامد نصیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟

بدست علیرضا بابایی در دسته ناشناس، رحمان نصر اصفهانی، فریدون مشیری تاریخ : 92/6/13 ساعت : 9:7 عصر

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟ من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟

 

 

عاشقم،

اهل همین کوچه ی بن بست کـناری

که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟

من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟

تو به لبخند و نگاهی

منِ دلداده به آهی

بنشستیم.

تو در قلب و

منِ خسته به چاهی

گُنه از کیست ؟

از آن پنجره ی باز ؟

از آن لحظه ی آغاز ؟

از آن چشم ِ گنه کار ؟

از آن لحظه ی  دیدار ؟

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،

همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب،

تو را تنگ در آغوش بگیرم.

 

شاعر :

رحمان نصر اصفهانی

فریدون مشیری

 


دیگر اشعار : ناشناس، رحمان نصر اصفهانی، فریدون مشیری
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟

بدست علیرضا بابایی در دسته لیلا عبدی تاریخ : 92/6/12 ساعت : 12:21 عصر

راستی تمام سطرهای دفترم کمی نم است آخر آسمان ابری دوچشمم عاشق کسی ست

 

 

 

بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟

این صدای آشنا که می نوازدم صدای کسیت؟

 

یک نفر تمام قلب من به رهن چشم های اوست

یک نفر که روز هم ستاره ی نگاش چیدنی ست

 

کفر اگر...خدای دیگری برای من رقم زده است

یک نفر که آیه های خنده اش شنیدنی ست

 

شعرهایم از" همیشه "از"هنوز"تا ابد پر است

زیر سایبان پلک شاعرش غزل شنیدنی ست

 

از خدا که نیست مخفی از شما چرا که شب به شب

طعم خوابهایم از خیال نازکش چشیدنی ست

 

راستی تمام سطرهای دفترم کمی نم است

آخر آسمان ابری دوچشمم عاشق کسی ست

 

لیلا عبدی

 


دیگر اشعار : لیلا عبدی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

بدست علیرضا بابایی در دسته امید صباغ نو تاریخ : 92/6/10 ساعت : 5:35 عصر

 

خوردن قرص

 

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگیم بی خبرم

 

این همه فاصله، ده جاده و صد ریل قطار

بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم؟

 

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه ها گم شده و در به درم

 

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم

 

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

 

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

 

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تو من به تو نزدیک ترم

 

امید صباغ نو

 


دیگر اشعار : امید صباغ نو
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

گرچه گاهی بالشم از گریه تا فردا تر است

بدست علیرضا بابایی در دسته پانته آ صفایی بروجنی تاریخ : 92/6/10 ساعت : 4:34 عصر

 

گرچه گاهی بالشم از گریه تا فردا تر است  با خیالش خواب هایم شب به شب زیبا تر است

 

گرچه گاهی بالشم از گریه تا فردا تر است

با خیالش خواب هایم شب به شب زیبا تر است

 

مثل دلفینی به دام افتاده در استخرم، آه!

ظاهراٌ مشغول رقصم، چشم هام امّا تر است

 

من نه، هرکس خواب اقیانوس را هم دیده است

چشم هایش مثل من تا آخر دنیا تر است

 

زندگی مثل سیابازی است، آدم هر چقدر

دوستدارانش فراوان تر، خودش تنهاتر است

 

گاه می گویم که باید چشم هایم را ... ولی

هرچه محکم تر ببندم چشم، او پیداتر است

 

پانته‌آ صفایی

 


دیگر اشعار : پانته آ صفایی بروجنی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

بعد از آن سیب من آدم شده ام می دانی !؟

بدست علیرضا بابایی در دسته جلیل آهنگرنژاد تاریخ : 92/6/10 ساعت : 11:41 صبح

 

بعد از آن سیب من آدم شده‌ام می دانی !؟  باخیالات تو همدم شده ام می دانی ؟!

 

بعد از آن سیب من آدم شده ام می دانی !؟

باخیالات تو همدم شده ام می دانی ؟!

 

تشنه‌ی خاطره انگیز ترین بارانم

تشنه‌ی اشک چو شبنم شده ام می دانی !؟

 

ای سحر ! پشت شب پنجره هامان گل کن !

بی تو مثل شب عالم شده ام می دانی !؟

 

بی تو از هر چه بهار است دلم می گیرد

بی تو عطر گل مریم شده ام ! می دانی !؟

 

باز هم سیب نگاهی به تعارف بنشین !

به خدا باز من آدم شده ام می دانی !؟

 

جلیل آهنگرنژاد

کتاب : طعم روزهای نیامده

 


دیگر اشعار : جلیل آهنگرنژاد
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

حیف از نقش خیالی که توهم شده است

بدست علیرضا بابایی در دسته سعید توکلی تاریخ : 92/6/7 ساعت : 5:56 عصر

 

زندگی عالی عالی ست،ولی در این بین  حال من مثل درختی ست که هیزم شده است !

 

حیف از نقش خیالی که توهم شده است

فرش تا عرش لگد خورده ی مردم شده است

 

زندگی عالی عالی ست،ولی در این بین

حال من مثل درختی ست که هیزم شده است !

 

در خودم حل شدم و کم شدم و دم نزدم

تا نگویند که محتاج ترحم شده است

 

عشق، انگشتر اعجاز سلیمان نبی ست

که در این زندگی بی هیجان گم شده است !

 

در پی ام آمده ای، بیست و اندی سال است

زندگی ! فکر کنم سوء تفاهم شده است !

 

سعید توکلی

 


دیگر اشعار : سعید توکلی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

   1   2   3   4   5   >>   >

محبوب کردن