سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
باسلام


ما را در تلگرام دنبال کنید

برای بستن این کادر کلیک کنید

 

بازدید امروز: 1170 ، بازدید دیروز: 2630 ، کل بازدیدها: 10398517


ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

بدست علیرضا بابایی در دسته بهروز یاسمی تاریخ : 92/11/12 ساعت : 12:4 صبح

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم  باید چـــه بگویم به پرستار جوانم؟

 

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

باید چـــه بگویم به پرستار جوانم؟

 

باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم

وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟

 

تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه جانم

 

بیمـــــاری من عامل بیگانـــه ندارد

عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

 

آخر چه کند با دل من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟

 

لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست

می ترسم اگـــر بـــــاز شود قفــل دهانـــم  -

 

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج

امشب بکشد نام تـــو از زیـر زبانــم!

 

می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش...

چیزی کــــه عیان ست چه حاجت به بیانم

 

بهروز یاسمی


دیگر اشعار : بهروز یاسمی
دیدگاه

نویسنده : علیرضا بابایی

محبوب کردن