
برو....بس است....
همينکه حلقه ي پيوند بينمان گم شد
شکوفه بر لبمان خالي از تبسم شد
شکست کشتي نوحي که بود خاطر جمع
فضاي خانه چو درياي پرتلاطم شد
شکست سنگ غرورت ،غرور و احساسم
هواي عاطفه ام خالي از ترنم شد
دگربهانه نداريم گل به هم بدهيم
حريم بين من و تو چو حرف مردم شد
اگرچه بي تو برايم زمانه دلگير است
برو ،بس است ،شمردي که بار چندم شد؟!؟
چقدر ساده گذشتي ،چقدر تنهاييم
بدون عشق - زمانه – چه بي ترحم شد
مهدي زکي زاده قريه علي – ديماه 1391